صدای سنگ که بلند میشود، رهگذران شاید فقط صدای تیزشدن یک چاقو را بشنوند؛ اما برای محمدعثمان، این صدا روایت نزدیک به ۳۰ سال تلاش برای زندهماندن است.
در گوشهای از یکی از کوچههای کابل، مردی سالخوردهی کنار بایسکلش نشسته است. ریش سفیدش بر چهرهای که سالها کار و دشواری بر آن نقش بسته، خودنمایی میکند. چرخ چاقوتیزکنی هنوز هم همراه همیشگی اوست؛ ابزاری که سالهاست نان خانوادهاش را فراهم میکند.
محمدعثمان ۷۵ سال دارد و در خانهای کرایی در منطقهی قلعهزمانخان کابل زندگی میکند. او، چهار دختر دارد و پس از مرگ تنها پسرش، مسئولیت سرپرستی دو نواسهاش نیز بر دوش او افتاده است.
اما زندگی او همیشه با چرخ و سنگ گره نخورده بود. دشواریهای روزگار او را به سوی حرفهای کشاند که هیچ تجربهای از آن نداشت. «روزگار مرا مجبور کرد تا این حرفه ره بیاموزم. قبلاً در وزارت آب و برق راننده بودم، ۲۳ سال رانندگی کردم. خیلی زندگی برایم سخت شده بود. یک روز ماشین چاقوتیزکنی را بر شانه یک نفر دیدم که به خاطر تیزکردن چاقو پشتهای خانهها میآمد. گفتم منم از همین ماشین بگیرم و این کار را آغاز کنم.»
شروع کار آسان نبود. محمدعثمان هیچ تجربهای در این حرفه نداشت؛ اما به تدریج از دیگران آموخت و در این کار ماندگار شد. اکنون نزدیک به سه دهه از روزی میگذرد که برای نخستین بار چرخ چاقوتیزکنی را به دست گرفت.
در تمام این سالها، گرما و سرما، باران و برف نتوانسته او را از کار بازدارد. «اگر جور باشم، هر روز به کار میبرایم. از صبح تا شام در کوچهها میگردم. آفتاب باشد یا باران، بیرون میبرایم. حتا نماز شام را هم بیرون میخوانم و بعد طرف خانه میروم.»
محمدعثمان روزهای نخست، چرخش را پیاده در کوچههای شهر حمل میکرد. بعدتر توانست با درآمد همین کار یک بایسکل بخرد تا رفتوآمدش آسانتر شود. با این حال، درآمدش هیچگاه ثابت نبوده است.
او، با وجودی که بیوقفه کار میکند تا هزینههای زندگی را تأمین کند؛ اما بیشتر روزها با درآمد اندک به خانه میرود. «روزهایی میشود که فقط ۷۰ افغانی کار کرده باشم. کرایهی خانه ۳۶۰۰ افغانی است. باید هر روز حداقل ۱۲۰ افغانی فقط برای کرایه جمع کنم. شبهایی شده که گرسنه خوابیدهایم. بعضی وقتها فقط یک کچالو جوش دادیم یا یک بادرنگ خوردیم.»
مشکلهای اقتصادی تنها دشواری زندگی او نیست. بیماری نیز توان جسمیاش را گرفته است. به گفتهی خودش، دو رگ قلبش بسته شده و پزشکان توصیه کرده که برای درمان، استنت قلبی بگذارد؛ اما او توان پرداخت هزینهی آن را ندارد. «داکترها میگویند باید اسپرنگ بندازی، اما پولش را ندارم. برف باشد بیرون میبرایم، باران باشد بیرون میبرایم، آفتاب باشد بیرون میبرایم که پیسه یک لقمه نان پیدا کنم.»
با وجود همهی این دشواریها، هنوز از مهربانی برخی مردم یاد میکند؛ کسانی که گاهی با کمکهای کوچک، بخشی از بار سنگین زندگی را از دوش محمدعثمان برداشته اند.
وقتی از آرزوهایش میپرسم، برای چند لحظه سکوت میکند. نگاهش را از چرخ برمیدارد و آرام میگوید: «آرزو خلاص شده… فقط همین که اولادهایم گرسنه نمانند. دیگر آرزویی نمانده. تا حالی به هیچ آرزویی نرسیدم. شاید از این به بعد هم نرسم. اما از خداوند ناامید نیستم.»
خورشید آرامآرام غروب میکند و صدای چرخ در کوچه خاموش میشود. اما این پایان کار محمدعثمان نیست. فردا صبح، او دوباره بایسکلش را برمیدارد و راهی کوچههای کابل میشود؛ مردی که نزدیک به سی سال است با صدای سنگ و فلز، برای خانوادهاش نان پیدا میکند.






