گرانی بی‌کاری برای زنان؛ «گاهی ناامیدی به حدی فشار می‌آورد که می‌خواهم خودکشی کنم»

«از کاپیسا به کابل آمدیم، به امید این که کاری برای ما پیدا شود؛ اما فعلاً شوهرم کراچی‌رانی می‌کند و مه هم خانم خانه استم. خانه خسورانم که مصرفش سر معاش ما بود، حالی دَ امان خدا مانده.» این را شیبا می‌گوید؛ زنی که پیش از روی‌کارآمدن امارت اسلامی، در یکی از مؤسسه‌های خارجی به عنوان آموزگار کار می‌کرد؛ اما پس از وضع محدودیت کاری بر زنان، خانه‌نشین شده و هم‌زمان با او، شوهرش نیز بی‌کار شده است.

وزارت اقتصاد: مقاله‌ی «یاهوفایننس» بدون ارزیابی وضعیت اقتصادی افغانستان نشر شده است

عبدالرحمان حبیب، سخن‌گوی وزارت اقتصاد امارت اسلامی، در واکنش به مقاله‌ی «یاهوفایننس»، آن را غیرمنصفانه خوانده و می‌گوید که دست‌آوردهای ملموس اقتصادی افغانستان، در این مقاله بازتاب نیافته است.

مسئولان سالن‌های عروسی در کابل: مشتری‌های مان ۶۰ درصد کاهش یافته است

مسئولان شماری از سالن‌های عروسی در کابل، می‌گویند که مشتری‌های شان در مقایسه با دوره‌ی جمهوری، ۶۰ درصد کاهش یافته است. جمشید نظری، مدیر سالن عروسی هم‌سفر در تایمنی شهر کابل که بیش از ۱۵ سال می‌شود فعالیت دارد، به سلام‌وطندار می‌گوید که این سالن در دوره‌ی جمهوری در هر شب، از دو محفل پذیرایی می‌کرد؛ اما در نزدیک به دو سال گذشته، در بعضی هفته‌ها حتا یک محفل هم ندارد.

گرسنگی؛ گردابی که میلیون‌ها شهروند در آن گیر کرده اند

در تاریخ معاصر افغانستان، درصدی بیش‌تر شهروندان همواره با چنگ‌ودندان توانسته اند به زندگی ادامه بدهند؛ وضعیتی که با روی‌کارآمدن جمهوری، دگرگون شد؛ طوری که در دهه‌ی نخست آن، شهروندان، می‌توانستند با اندکی زحمت، نیازهای ابتدایی مانند نیازهای خوراکی، سرمایشی و گرمایشی شان را فراهم کنند. این وضعیت، دیری نپایید و با نزدیک‌شدن به سال‌های پایانی جمهوری، باز هم مانند گذشته، شهروندان دچار ناداری مفرط شدند که همه‌گیری کوید-۱۹ به شدت آن افزود

تجلیل از عید در سایه‌ی ناداری؛ «لباس عیدم همین لباس کارم است»

«نه لباس گرفته‌ام و نه بوت؛ حتا به خانه هم هیچ میوه نگرفته‌ام. روزانه، بوت پالایش و تنها ۱۰۰ تا ۱۵۰ افغانی کار می‌کنم. لباس عیدم، همین لباس کارم است.» این گفته‌های سمیر ۱۲ ساله است؛ کودکی که در گوشه‌ای‌ از جاده‌های شلوغ پل‌سرخ شهر کابل، برای به‌دست‌‌آوردن پول اندکی، چشمانش در جست‌وجوی یافتن جوره‌کفشی است که آن را پالایش کند.

باشندگان کابل: به دلیل ناداری، برای بزرگ‌داشت از عید آمادگی چندانی نداریم

در حالی که این روزها شمار بسیاری از باشندگان کابل به بازارهای شهر می‌ریزند و سرگرم خرید پوشاک و مواد خوراکی برای جشن عید فطر اند، شماری دیگر از پایتخت‌نشینان اما می‌گویند که به دلیل ناداری و بی‌کاری، نمی‌توانند لباس نو و خوراکی‌های مورد نیاز مانند میوه‌ی خشک و شیرینی را برای روزهای عید تهیه کنند.

ناداری و غم بی‌سرپناهی؛ «هیچ چیزی نداریم، آیا این زندگی است؟»

شماری از خانواده‌ها در دل پایتخت، زمستان را در خانه‌هایی بدون در و پنجره و دست‌رسی‌داشتن به هیچ گونه امکانات گرمایشی سر می‌کنند. ۱۵ خانواده در اردوگاه/کمپ «تجوا» در چهارراه «گل‌سرخ» شهر کابل، در اتاقک‌هایی بدون در و پنجره و سقف‌های شکسته، شب‌وروز شان را می‌گذرانند.

زندگی در میانه‌ی عذاب؛ «کاکا جان خیره یک نان خو به مه بگیر!»

عقربه‌ها از هفت شام گذشته است که سر کوچه می‌رسم. با دیدن دو زنی که انگار مادر می‌نمایند و دختر جوانی که با سماجت و درماندگی، پای پنجره‌ی نانوایی نشسته و حین نزدیک‌شدنم، سر شان را به سمتم می‌چرخانند و با نیازی که در چشم شان زوزه می‌کشد، انتظار گرفتن نانی از من را در خود می‌پزند

گرسنگی‌ و دیگر هیچ!

در میان نیازهای اساسی و ابتدایی انسان‌ها، خوردن، نخستین نیاز انسانی است؛ نیازی که تا برآورده نشود، نمی‌توان به چیز دیگری اندیشد یا دنبال سیرکردن نیاز دیگری رفت. انسان، مادامی که نفس می‌کشد، به خوردن‌ونوشیدن نیاز حتمی دارد؛ نیازی که این روزها برای شمار زیادی از باشندگان افغانستان، از راه‌های ساده و بی آن که ناچار به زیرپاگذاشتن حرمت نفس شان باشند، برآورده‌شدنی نیست.

در زندان ازدواج اجباری؛ «می‌خواهم پیش پدرومادرم برُم و در خانه‌ی خود ما باشم؛ این جا آزارم میتن!»

دروازه‌ی حویلی به صدا در می‌آید، پدر شمسیه دروازه را باز می‌کند؛ او در حالی که مصروف بازی‌ کودکانه‌ی خودش است، چند مردوزن را می‌بیند که از در وارد می‌شوند و به پدرش می‌گویند که آمده اند تا شمسیه را با خود ببرند. شمسیه -نام مستعار- دختری‌ست که تازه پا به هفت‌سالگی گذاشته و چیزی از خوب‌وبد زندگی نمی‌داند؛ اما خانواده برای او تصمیم دیگری گرفته است؛ پدر شمسیه، او را یک سال پیش به نامزدی مردی درآورده است که حالا می‌خواهد او را نکاح کرده و با خودش ببرد.

 افزایش کودکان کار در بلخ؛ «روز پنجاه-صد افغانی کار می‌کنم، خرج خانه سر خودم است»

به دنبال بلندرفتن گراف بی‌کاری و فقر در بلخ، کودکان کار در خیابان‌های شهر مزارشریف، مرکز این ولایت، به گونه‌ی بی‌پیشینه‌ای افزایش یافته است؛ کودکانی که جای بودن در جهان کودکانه‌ی شان، از روی ناچاری، بار تأمین هزینه‌های زندگی خانواده‌های شان را به دوش می‌کشند.

ناچاری ناشی از ناداری؛ شهروندانی که برای یک بوری آرد تقلا می‌کنند

هنگام نزدیک‌شدن به یکی از مرکزهای توزیع کمک‌های انسان‌دوستانه، در شهر کابل، با جمعیت انبوهی روبه‌رو می‌شوی، که برای به‌دست‌آوردن کمک خوراکی ناچیزی، تقلا دارند؛ شهروندانی که در این شب‌وروزها، به معنای واقعی کلمه با زندگی چنگ‌ودندان اند.