کارگری به جای دانش‌آموزی؛ «هدف‌ها و آرزوهایم حیف شد»

هدیه‌ی 12ساله‌ که در کراچی تک‌چرخی در دشت‌برچی شهر کابل، سبزی‌های تازه می‌فروشد، می‌گوید که قرار بود در 1401 وارد صنف هفتم آموزشی شود، اما منع آموزش دختران و افزایش ناداری در خانواده، او را از صنف درسی به کارگری در خیابان کشانده است. او، می‌افزاید: «از صبح تا شب کار می‌کنم. یک سال شده به فروش ترکاری رو آورده‌ام. آرزوهای زیادی داشتم؛ می‌خواستم از راه قلم مادروپدرم را نان بتم. خیلی زیاد درس‌هایمه فراموش کدیم. حالی افسوس می‌خورم که درس خوانده نمی‌تانم و از صبح تا شب ترکاری می‌فروشم.»  

روز جهانی کودک؛ کودکان افغان از ناداری به انجام کارهای شاق تن می‌دهند

روح‌الله، باشنده‌ی کابل که ۱۰ساله‌ دارد و در حالی که سرگرم گردآوری زباله‌ها از روی خیابان است، می‌گوید که ناداری او را به این کار مجبور کرده تا بتواند کمک‌دست پدرش باشد. او می‌گوید که کاغذها و بتری‌های پلاستیکی را از خیابان گرد می‌آورد و با پولی که از فروش آن به دست می‌آورد، در تأمین نیازهای خانواده سهم می‌گیرد.

دانش‌جوی بازمانده از دانش‌گاه: «تنها رؤیایم این‌ است که روزی از پرده‌ی تلویزیون به پدرم خبر بخوانم»

زندگی، همواره دشواری‌ها و جهانی از فرصت‌ها را در برابر آدمی قرار می‌دهد و به ما می‌گذارد که در میان انبوهی از انتخاب‌ها، راه مان را پیدا کنیم و به پیش بخزیم؛ خزیدن‌هایی که گاهی با خارهای زیادی روبه‌رو می‌شود و در نیمه‌راه از ادامه وامی‌دارد مان؛ اما هستند کسانی که این خارهای ضمخت را نادیده گرفته و از هر زخمی که می‌خورند، گلی می‌رویانند. یکی از این افراد، مهناز -نام مستعار- است؛ دختری که باید برای درآوردن نان و نمکی برای گذران شب‌وروز خانواده‌، دستی روی دست پدرش باشد و نگذارد که جنسیتش، حس کم‌داشتن را به او تحمیل کند

گرانی بی‌کاری برای زنان؛ «گاهی ناامیدی به حدی فشار می‌آورد که می‌خواهم خودکشی کنم»

«از کاپیسا به کابل آمدیم، به امید این که کاری برای ما پیدا شود؛ اما فعلاً شوهرم کراچی‌رانی می‌کند و مه هم خانم خانه استم. خانه خسورانم که مصرفش سر معاش ما بود، حالی دَ امان خدا مانده.» این را شیبا می‌گوید؛ زنی که پیش از روی‌کارآمدن امارت اسلامی، در یکی از مؤسسه‌های خارجی به عنوان آموزگار کار می‌کرد؛ اما پس از وضع محدودیت کاری بر زنان، خانه‌نشین شده و هم‌زمان با او، شوهرش نیز بی‌کار شده است.

وزارت اقتصاد: مقاله‌ی «یاهوفایننس» بدون ارزیابی وضعیت اقتصادی افغانستان نشر شده است

عبدالرحمان حبیب، سخن‌گوی وزارت اقتصاد امارت اسلامی، در واکنش به مقاله‌ی «یاهوفایننس»، آن را غیرمنصفانه خوانده و می‌گوید که دست‌آوردهای ملموس اقتصادی افغانستان، در این مقاله بازتاب نیافته است.

مسئولان سالن‌های عروسی در کابل: مشتری‌های مان 60 درصد کاهش یافته است

مسئولان شماری از سالن‌های عروسی در کابل، می‌گویند که مشتری‌های شان در مقایسه با دوره‌ی جمهوری، 60 درصد کاهش یافته است. جمشید نظری، مدیر سالن عروسی هم‌سفر در تایمنی شهر کابل که بیش از 15 سال می‌شود فعالیت دارد، به سلام‌وطندار می‌گوید که این سالن در دوره‌ی جمهوری در هر شب، از دو محفل پذیرایی می‌کرد؛ اما در نزدیک به دو سال گذشته، در بعضی هفته‌ها حتا یک محفل هم ندارد.

گرسنگی؛ گردابی که میلیون‌ها شهروند در آن گیر کرده اند

در تاریخ معاصر افغانستان، درصدی بیش‌تر شهروندان همواره با چنگ‌ودندان توانسته اند به زندگی ادامه بدهند؛ وضعیتی که با روی‌کارآمدن جمهوری، دگرگون شد؛ طوری که در دهه‌ی نخست آن، شهروندان، می‌توانستند با اندکی زحمت، نیازهای ابتدایی مانند نیازهای خوراکی، سرمایشی و گرمایشی شان را فراهم کنند. این وضعیت، دیری نپایید و با نزدیک‌شدن به سال‌های پایانی جمهوری، باز هم مانند گذشته، شهروندان دچار ناداری مفرط شدند که همه‌گیری کوید-19 به شدت آن افزود

تجلیل از عید در سایه‌ی ناداری؛ «لباس عیدم همین لباس کارم است»

«نه لباس گرفته‌ام و نه بوت؛ حتا به خانه هم هیچ میوه نگرفته‌ام. روزانه، بوت پالایش و تنها ۱۰۰ تا ۱۵۰ افغانی کار می‌کنم. لباس عیدم، همین لباس کارم است.» این گفته‌های سمیر ۱۲ ساله است؛ کودکی که در گوشه‌ای‌ از جاده‌های شلوغ پل‌سرخ شهر کابل، برای به‌دست‌‌آوردن پول اندکی، چشمانش در جست‌وجوی یافتن جوره‌کفشی است که آن را پالایش کند.

باشندگان کابل: به دلیل ناداری، برای بزرگ‌داشت از عید آمادگی چندانی نداریم

در حالی که این روزها شمار بسیاری از باشندگان کابل به بازارهای شهر می‌ریزند و سرگرم خرید پوشاک و مواد خوراکی برای جشن عید فطر اند، شماری دیگر از پایتخت‌نشینان اما می‌گویند که به دلیل ناداری و بی‌کاری، نمی‌توانند لباس نو و خوراکی‌های مورد نیاز مانند میوه‌ی خشک و شیرینی را برای روزهای عید تهیه کنند.

ناداری و غم بی‌سرپناهی؛ «هیچ چیزی نداریم، آیا این زندگی است؟»

شماری از خانواده‌ها در دل پایتخت، زمستان را در خانه‌هایی بدون در و پنجره و دست‌رسی‌داشتن به هیچ گونه امکانات گرمایشی سر می‌کنند. ۱۵ خانواده در اردوگاه/کمپ «تجوا» در چهارراه «گل‌سرخ» شهر کابل، در اتاقک‌هایی بدون در و پنجره و سقف‌های شکسته، شب‌وروز شان را می‌گذرانند.

زندگی در میانه‌ی عذاب؛ «کاکا جان خیره یک نان خو به مه بگیر!»

عقربه‌ها از هفت شام گذشته است که سر کوچه می‌رسم. با دیدن دو زنی که انگار مادر می‌نمایند و دختر جوانی که با سماجت و درماندگی، پای پنجره‌ی نانوایی نشسته و حین نزدیک‌شدنم، سر شان را به سمتم می‌چرخانند و با نیازی که در چشم شان زوزه می‌کشد، انتظار گرفتن نانی از من را در خود می‌پزند