در مورد شخصیت صوفیا جان هر قدر بگوییم و بنویسیم، باز هم کم است. صوفیا قلبی بزرگ، پاک و نازنین داشت؛ آن قدر دوستداشتنی و بیآلایش بود که توصیفش در چند جمله ممکن نیست.
من از سال ۲۰۱۳، زمانی که تازه کارم را با سلاموطندار آغاز کرده بودم، با این دختر نازنین آشنا شدم. از همان نخستین دیدار، او را یکی از بیآلایشترین انسانهایی یافتم که در میان همکارانم دیده بودم؛ دختری پاک، معصوم، پرانرژی و پرتلاش.
هیچ وقت به یاد ندارم کاری را به او سپرده باشم و گفته باشد «نمیتوانم» یا «انجام نمیدهم». حتا در بدترین و دشوارترین شرایط، مسافتهای دور را برای پوشش برنامههای خبری میپیمود. حس همکاری فوقالعادهای داشت. با من، با همکاران و با همه، با روی باز برخورد میکرد و هر مسئولیتی را با دل و جان میپذیرفت.
یادم میآید شبها، وقتی برنامه بسته میشد و قرار بود به خانه برود، گاهی به او میگفتم: «صوفیا، یک گزارش مانده که هنوز بسته نشده.» هیچ وقت نمیگفت ناوقت شده یا باید به خانه بروم. فقط لبخند میزد و در چند دقیقه گزارش را میبست.
صوفیا استعداد فوقالعادهای داشت. ما همیشه با هم قصه میکردیم؛ از هر جا و هر کس. با هم صبحانه میخوردیم، با هم خرید میرفتیم و از کوچکترین اتفاقهای روزمره نیز خاطره میساختیم.
بسیاری از روزها من آن قدر غرق کار بودم که حتا یادم میرفت آب بنوشم یا غذا بخورم. صوفیا متوجه میشد. میرفت آشپزخانه، خیار، بادنجان رومی و تخم آبپز آماده میکرد و میآورد تا با هم بخوریم. همین مهربانیهای ساده، امروز برای من از باارزشترین خاطرات زندگیام هستند.
حتا وقتی از سلاموطندار رفت، ارتباط ما قطع نشد. معمولاً پنجشنبهها که کمی فرصت داشت، برایم پیام میگذاشت و به دیدنم میآمد. هیچ وقت هم دست خالی نمیآمد؛ از راه حتماً یک نوشیدنی با خودش میآورد.
پس از ختم کار نیز، چون مسیر خانههای مان یکی بود، بسیاری از شبها با هم به طرف خانه میرفتیم. در راه قصه میکردیم، میخندیدیم و از روزی که گذشته بود، حرف میزدیم.
به یاد دارم که مرا به محفل نامزدیاش دعوت کرده بود. وقتی مرا دید، واقعاً خوشحال شد. من هم او را با تمام وجود دوست داشتم؛ نه فقط به عنوان یک همکار، بل که مثل یک دختر، یک خواهر کوچک و یک رفیق بسیار عزیز.
صوفیا انسانی بسیار متواضع، خوشقلب، مهربان و حلیم بود. نمازهای پنجگانهاش برایش بسیار مهم بود و تا جایی که میدانم، نمازش قضا نمیشد. پاکی دل و ایمانش در رفتار و زندگیاش نیز دیده میشد. حتا زمانی که من افغانستان را ترک کردم، باز هم با هم در تماس بودیم.
یک روز هنوز جملهای را که برایم نوشت، فراموش نمیکنم: «حاکمه، کجاستی؟ من سرطان دارم.» با خواندن این جمله حیران ماندم. نمیدانستم چه جوابی برایش بنویسم. به او زنگ زدم. با هم حرف زدیم، گریه کردیم و یکدیگر را دلداری دادیم.
زمانی که در پاکستان بود، روزهای بسیار سخت بیوطنی و بیماری را میگذراند. بارها برایم میگفت: «خسته شدهام. تحمل درمان برایم خیلی سخت است. توانم رفته، حاکمه. احساس میکنم هر لحظه برایم حملهی مغزی میآید.»
با برادرش در پاکستان بود و حتا زمانی که به کابل رفت نیز با هم در تماس بودیم. همیشه به او میگفتم: «صوفیا جان، هر وقت فرصت داشتی برایم پیام بگذار، با هم حرف میزنیم.»
تشویقش میکردم کتاب بخواند، آهنگ گوش بدهد و هر کاری که کمی دلش را آرام و خوش میکند، انجام دهد. چون خواهر خودم نیز با بیماری سرطان دستوپنجه نرم میکرد، همیشه از تجربهها و حال او برای صوفیا میگفتم و تشویقش میکردم که تا جایی که میتواند امیدوار بماند و ادامه بدهد.
اما امروز، نوشتن از او برایم بسیار سخت است. ما خاطرات بسیار زیبایی از کنار هم بودن داریم؛ خاطراتی که هیچ وقت از ذهن و قلبم پاک نخواهند شد. برای من، صوفیا همیشه زنده است؛ در تمام آن صبحانهها، خندهها، قصههای راه خانه، پیامهای پنجشنبه و مهربانیهای کوچک و بزرگی که در حق من کرد.
صوفیا برای من بهترین دوست، همکار و رفیقی بود که در تمام زندگیام داشتم. دلم برایش بسیار تنگ خواهد شد. جایش همیشه در قلبم خالی خواهد ماند و من تا آخرین روز زندگیام، او را با همان قلب پاک، لبخند شیرین و مهربانی بیپایانش به یاد خواهم داشت.
این یادداشت را حاکمه هجران، همکار پیشین صوفیا محمدزی، در سوگ او نوشته است.
«حاکمه، کجاستی؟ من سرطان دارم»؛ روایتی از صوفیا، از زبان یک همکار و دوست
حاکمه هجران
قطع برق وارداتی ترکمنستان؛ شهروندان خواستار رفع مشکل اند
باشندگان کابل از گردش پولهای فرسوده در دادوستد شکایت دارند
شهرداری کابل بیش از ۴۲۰۰ جواز ساختمانی صادر کرده است
وزارت صنعت و تجارت: ۷۵۰۰ جواز جدید کسبوکار صادر شده است
امریکا و ایران بار دیگر وارد درگیری نظامی شدند
وزارت صحت: برای پیشگیری از سوءتغذیه تلاش میکنیم
ترامپ: کنترل اکثریت ذخیرههای نفت ونزویلا را به دست گرفتیم
در مورد شخصیت صوفیا جان هر قدر بگوییم و بنویسیم، باز هم کم است. صوفیا قلبی بزرگ، پاک و نازنین داشت؛ آن قدر دوستداشتنی و بیآلایش بود که توصیفش در چند جمله ممکن نیست.
من از سال ۲۰۱۳، زمانی که تازه کارم را با سلاموطندار آغاز کرده بودم، با این دختر نازنین آشنا شدم. از همان نخستین دیدار، او را یکی از بیآلایشترین انسانهایی یافتم که در میان همکارانم دیده بودم؛ دختری پاک، معصوم، پرانرژی و پرتلاش.
هیچ وقت به یاد ندارم کاری را به او سپرده باشم و گفته باشد «نمیتوانم» یا «انجام نمیدهم». حتا در بدترین و دشوارترین شرایط، مسافتهای دور را برای پوشش برنامههای خبری میپیمود. حس همکاری فوقالعادهای داشت. با من، با همکاران و با همه، با روی باز برخورد میکرد و هر مسئولیتی را با دل و جان میپذیرفت.
یادم میآید شبها، وقتی برنامه بسته میشد و قرار بود به خانه برود، گاهی به او میگفتم: «صوفیا، یک گزارش مانده که هنوز بسته نشده.» هیچ وقت نمیگفت ناوقت شده یا باید به خانه بروم. فقط لبخند میزد و در چند دقیقه گزارش را میبست.
صوفیا استعداد فوقالعادهای داشت. ما همیشه با هم قصه میکردیم؛ از هر جا و هر کس. با هم صبحانه میخوردیم، با هم خرید میرفتیم و از کوچکترین اتفاقهای روزمره نیز خاطره میساختیم.
بسیاری از روزها من آن قدر غرق کار بودم که حتا یادم میرفت آب بنوشم یا غذا بخورم. صوفیا متوجه میشد. میرفت آشپزخانه، خیار، بادنجان رومی و تخم آبپز آماده میکرد و میآورد تا با هم بخوریم. همین مهربانیهای ساده، امروز برای من از باارزشترین خاطرات زندگیام هستند.
حتا وقتی از سلاموطندار رفت، ارتباط ما قطع نشد. معمولاً پنجشنبهها که کمی فرصت داشت، برایم پیام میگذاشت و به دیدنم میآمد. هیچ وقت هم دست خالی نمیآمد؛ از راه حتماً یک نوشیدنی با خودش میآورد.
پس از ختم کار نیز، چون مسیر خانههای مان یکی بود، بسیاری از شبها با هم به طرف خانه میرفتیم. در راه قصه میکردیم، میخندیدیم و از روزی که گذشته بود، حرف میزدیم.
به یاد دارم که مرا به محفل نامزدیاش دعوت کرده بود. وقتی مرا دید، واقعاً خوشحال شد. من هم او را با تمام وجود دوست داشتم؛ نه فقط به عنوان یک همکار، بل که مثل یک دختر، یک خواهر کوچک و یک رفیق بسیار عزیز.
صوفیا انسانی بسیار متواضع، خوشقلب، مهربان و حلیم بود. نمازهای پنجگانهاش برایش بسیار مهم بود و تا جایی که میدانم، نمازش قضا نمیشد. پاکی دل و ایمانش در رفتار و زندگیاش نیز دیده میشد. حتا زمانی که من افغانستان را ترک کردم، باز هم با هم در تماس بودیم.
یک روز هنوز جملهای را که برایم نوشت، فراموش نمیکنم: «حاکمه، کجاستی؟ من سرطان دارم.» با خواندن این جمله حیران ماندم. نمیدانستم چه جوابی برایش بنویسم. به او زنگ زدم. با هم حرف زدیم، گریه کردیم و یکدیگر را دلداری دادیم.
زمانی که در پاکستان بود، روزهای بسیار سخت بیوطنی و بیماری را میگذراند. بارها برایم میگفت: «خسته شدهام. تحمل درمان برایم خیلی سخت است. توانم رفته، حاکمه. احساس میکنم هر لحظه برایم حملهی مغزی میآید.»
با برادرش در پاکستان بود و حتا زمانی که به کابل رفت نیز با هم در تماس بودیم. همیشه به او میگفتم: «صوفیا جان، هر وقت فرصت داشتی برایم پیام بگذار، با هم حرف میزنیم.»
تشویقش میکردم کتاب بخواند، آهنگ گوش بدهد و هر کاری که کمی دلش را آرام و خوش میکند، انجام دهد. چون خواهر خودم نیز با بیماری سرطان دستوپنجه نرم میکرد، همیشه از تجربهها و حال او برای صوفیا میگفتم و تشویقش میکردم که تا جایی که میتواند امیدوار بماند و ادامه بدهد.
اما امروز، نوشتن از او برایم بسیار سخت است. ما خاطرات بسیار زیبایی از کنار هم بودن داریم؛ خاطراتی که هیچ وقت از ذهن و قلبم پاک نخواهند شد. برای من، صوفیا همیشه زنده است؛ در تمام آن صبحانهها، خندهها، قصههای راه خانه، پیامهای پنجشنبه و مهربانیهای کوچک و بزرگی که در حق من کرد.
صوفیا برای من بهترین دوست، همکار و رفیقی بود که در تمام زندگیام داشتم. دلم برایش بسیار تنگ خواهد شد. جایش همیشه در قلبم خالی خواهد ماند و من تا آخرین روز زندگیام، او را با همان قلب پاک، لبخند شیرین و مهربانی بیپایانش به یاد خواهم داشت.
این یادداشت را حاکمه هجران، همکار پیشین صوفیا محمدزی، در سوگ او نوشته است.
مرتبط با این خبر:
— صوفیا محمدزی؛ صدای آشنایی که برای همیشه خاموش شد
— صوفیا محمدزی؛ صدایی که پس از سالها مبارزه با سرطان خاموش شد
کلیدواژهها: روایت // سرطان // صوفیا محمدزی // حاکمه // صوفیا // حاکمه هجران
تحلیل و گزارش
بازداشت یک تن به اتهام قتل همسر و دخترش در خوست
دو بازرگان برای بازسازی مکتبی در بدخشان ۱۵۰ هزار دالر هزینه کردند
اندومتریوز؛ تهدید پنهان برای باروری زنان
یونیسف یک شبکهی آبرسانی در پروان میسازد
بنیاد آقاخان یک شبکهی آبرسانی در پروان میسازد
زمینلرزهی شرق افغانستان؛ «روند آموزش 200 هزار دانشآموز متأثر شده است»
دیدار ترامپ با آل ثانی؛ قطر: گفتوگوها مثبت بود
زلزلهی ۷.۴ریشتری در ساحل شرقی کامچاتکای روسیه رخ داد
نخستین نخستوزیر زن در تاریخ نپال؛ کارکی پس از ناآرامیهای خونین به قدرت رسید
غرقشدن دو کشتی در کنگو؛ 193 تن جان باختند
مجمع عمومی سازمان ملل قطعنامهی «راهحل دوکشوری» اسرائیل و فلسطین را تصویب کرد
«از کنجکاوی به همکاری»؛ روایت آشنایی با هوش مصنوعی
صوفیا محمدزی؛ صدای آشنایی که برای همیشه خاموش شد
صوفیا محمدزی؛ صدایی که پس از سالها مبارزه با سرطان خاموش شد
کار به امید فردا؛ روایت زنانی که بدون معاش برای حفظ رؤیای اشتغال کار میکنند
اخبار و گزارشهای سلام وطندار را از شبکههای اجتماعی دنبال کنید:
فیسبوک
توییتر
تلگرام