دهها پیش، زمانی که تلفن در بسیاری از منطقههای افغانستان وجود نداشت، نامه یکی از راههای اصلی ارتباط مردم با بستگان و دوستان شان بود. کسانی که سواد خواندن و نوشتن نداشتند، برای خواندن نامههای رسیده و نوشتن پاسخ آنها به افراد باسواد مراجعه میکردند. رحمالدین یکی از همین افراد بود؛ مردی که سواد اندک دوران مکتب، بعدها او را به یکی از آموزگاران محل تبدیل کرد.
رحمالدین، 67ساله، باشندهی قریه کیلهگی ولسوالی دوشی بغلان که ۱۷ سال عمرش را به عنوان آموزگار سپری کرده است. او کودکیاش را در روزگاری گذراند که امکانات آموزشی در منطقه بسیار محدود بود و تنها یک مکتب در قریه وجود داشت. «در میان سالهای ۵۶ تا ۵۷ فقط در قریه ما یک مکتب بود که از تمام جاها شاگردها در آن مکتب میآمدند.»
این مکتب تنها پذیرای کودکان همان قریه نبود. دانشآموزان از منطقههای دور و نزدیک برای درسخواندن به آن جا میآمدند و برخی برای رسیدن به مکتب مجبور بودند ساعتها پیاده راه بروند. «حتا فاصلهها تا دو ساعت، سه ساعت از مکتب بود که ما به مکتب میرفتیم. موتر که او زمان نبود.»
او تا پایان دورهی ششساله در همان مکتب درس خواند. پس از فراغت، اما مسیر زندگیاش تغییر کرد. در همان سالها، تحولهای سیاسی و ناامنیها باعث شد او نیز مانند بسیاری دیگر از شهروندان افغانستان راه مهاجرت را در پیش بگیرد و به پاکستان برود.
با این حال، سوادی که رحمالدین در مکتب آموخته بود، در زندگی مردم محل برایش جایگاه دیگری ایجاد کرد. در آن زمان شمار زیادی از مردم سواد خواندن و نوشتن نداشتند و دسترسی به کسی که بتواند نامهای را بخواند یا برایشان بنویسد، آسان نبود. «در او زمان کسی سواد نداشت و دسترسی به خوانش خط کم بود. مردم میآمدند پیش ما که برای شان خط بخوانیم و یا هم پیش همصنفیهای ما.»
نامهها در آن روزها وسیله ارتباط میان خانوادهها و نزدیکانی بودند که در ولایتها و منطقههای مختلف زندگی میکردند. رحمالدین میگوید: «او وقت که تلفن وجود نداشت، مردم خط نوشته میکردند و از یک ولایت به ولایت دیگر روان میکردند.»
این مراجعهها با رفتن رحمالدین به دوره عسکری نیز متوقف نشد. او میگوید هر پنجشنبه و جمعه که به خانه میآمد، کسانی بودند که با نامههای شان منتظرش میماندند. «در دوران عسکری که هم ما بودیم، وقتی پنجشنبهها و جمعهها میرفتیم، مردم خط میآوردند پشت خانهی ما و یا هم منتظر میماندند که ما خط بخوانیم یا خط نوشته کنیم.»
سالها بعد، مسیر زندگی رحمالدین بار دیگر به مکتب گره خورد؛ این بار نه به عنوان دانشآموز، بلکه به عنوان آموزگار.
او در ۱۳۸۷ خورشیدی به عنوان آموزگار مقرر شد و پس از مدتی به سمت سرمعلمی رسید. سالها در مکتب کار کرد و شاهد بزرگشدن و پیشرفت دانشآموزانی بود که روزی در صنفهایش درس میخواندند.
برای او، یکی از شیرینترین بخشهای سالهای آموزگاری، دیدن دانشآموزانی بود که پس از فراغت، خودشان وارد عرصه آموزش شدند. «افتخارم این است که شاگردهای خودم درس خواندند، مکتب شان تمام شد. حال خود آنها معلم هستند و تدریس میکنند.»
اکنون رحمالدین سرپرست یک خانواده چهارنفری است و میگوید با مشکلات اقتصادی نیز روبهرو است. او ادعا میکند که چندین سال است حقوق تقاعدی خود را دریافت نکرده است. «چندین سال است که برای ما تقاعدی داده نمیشود؛ چون از دوره جمهوریت است، ولی حال تقاعدی گرفته نمیتوانیم.»
رحمالدین اکنون پس از سالها کار بازنشسته است؛ اما داستان زندگی او از یک مکتب کوچک در قریه آغاز شد، با نامههای مردم ادامه یافت و دوباره به همان مکتب بازگشت.






