«پسرم ۱۶ساله بود. در خانه نبودیم. وقتی برگشتیم، همین اتفاق بد افتاده بود. پسرم خودش را از بین برده بود، خودش را دار زده بود.» این‌ها، بخشی از حرف‌های فرزانه است؛ مادری ۴۰ساله‌ از کاپیسا که دو سال پیش، پس از برگشتن به خانه، با پسرش در حالی روبه‌رو می‌شود که دیگر نفس نمی‌کشد. فرزانه، می‌گوید که پسرش خودکشی کرده است؛ مرگی که برای پسر پایان‌ زندگی بود و برای مادر، آغاز دردی جانکاه و غریبی که اکنون مثل موریانه روان او را ذره‌ذره می‌فرساید.

در این گزارش، به روایت زندگی و درد دل ۲۰ مادر در ولایت‌های بادغیس، فراه، غور، کاپیسا، لغمان، کنر و کابل که در بازه‌ی زمانی سه ماه تا پنج سال گذشته فرزندان ‌شان را از دست داده ‌اند، گوش داده شده که با خلای ازدست‌دادن فرزندان‌ شان روزگار می‌گذرانند؛ زنانی که هر یک داستانی از فقدان، حسرت و داغی دارند که با گذشت سال‌ها هنوز آن‌ها را آزار می‌دهد؛ رنجی که آرامش را از آن‌ها گرفته و چشم‌های شان را هم‎‌چنان در انتظار دیداری نشانده که هرگز تکرار نخواهد شد.

فرزانه هر روز، هم‌زمان با غروب، راهی قبرستان می‌شود؛ جایی که همه امید زندگی‌اش را به خاک سپرده است. او در کنار مزار پسرش، با غمی خلوت می‌کند که به اندازه‌ی خود فرزندش دوستش دارد. او، می‌گوید که در هر عید، سال نو، روزهای سرد زمستان و برگ‌ریزان خزان، با هر قطره باران و هر دانه‌ی برف، نشانی از پسرش را جست‌وجو می‌کند؛ نشانی که با گذشت دو سال هنوز ردی از آن نیافته است. او با اندوهی که در صورتش نشسته، می‌گوید: «فراموش که هیچ وقت نمی‌شود، هر لحظه و هر ساعت در فکرم، در وجودم و در ذهنم است. با وجودی که دو سال گذشته، به خصوص که هم‌راهم در خانه و در کار خانه چه قدر کمک می‌شد، چه قدر این پسرم بااستعداد بود، هیچ وقت فراموشم نمی‌شود، هر لحظه و ساعت در فکرم و پیشم است.»

این رنج تنها به فرزانه محدود نمی‌شود. در افغانستان؛ سرزمینی که دهه‌ها جنگ، ناامنی، فقر و دگرگونی‌های پی‌درپی، زخم‌های عمیقی بر پیکر آن بر جای گذاشته است، مادران بسیاری بهای سنگین آن را پرداخته و در سوگ ازدست‌دادن فرزندان شان نشسته اند؛ زنانی که ازدست‌دادن فرزند، آن‌ها را با اندوهی ماندگار و فرسودگی روانی روبه‌رو کرده است. روایت‌های این ۲۰ مادر، تنها بخشی از واقعیتی است که زنان بسیاری در گوشه‌وکنار افغانستان با آن زندگی می‌کنند.

مریم ۳۹ساله، باشنده‌ی بادغیس که یک سال پیش پسر ۱۰ساله‌اش را در اثر بیماری از دست داده، از تأثیر این فقدان بر سلامت روانش می‌گوید: «فقط یک سال می‌شود که فرزند خود را از دست داده‌ام. روزها و ماه‌های سختی را من پشت سر گذاشتم، از نظر روحی خیلی برایم سخت بود و حالا هم همین وضعیتی که من دارم، در خانه رابطه‌ی من با شوهر و با فرزندان تغییر کرده؛ یعنی کمی پرخاش‌گر شده‌ام. بعد از آن حادثه که رخ داد و پسر خود را از دست دادم، خیلی به مشکلات دچار شدم که البته با خانه رفتار خوبی نداشتم.»

از میان ۲۰ زن گفت‌وگو‌شده در این گزارش، ۱۳ تن فرزندان ‌شان را در اثر بیماری، چهار تن در جنگ، یک تن در جریان مهاجرت و دو تن نیز در اثر رویدادهای طبیعی از دست داده‌ اند.

نادیه‌ی ۶۰ساله، باشنده‌ی کندز که تنها پسرش را در جریان جنگ‌های داخلی از دست داده است و نوریه‌ی ۴۳ساله، باشنده‌ی بدخشان که دختر جوانش سه ماه پیش در اثر سکته‌ی مغزی جان باخته است، دردی که در نبود فرزندان شان می‌کشند را این گونه روایت می‌کنند.

نادیه می‌گوید: «تنها یک پسر داشتم؛ شهید شد. بعد از آن، شوهرم هم سکته کرد و از دنیا رفت. پسرم ۲۳ سال داشت که در جنگ، در زابل، شهید شد. هنوز هم یادش از خاطرم نمی‌رود. هر وقت به او فکر می‌کنم، دلم تنگ می‌شود و حال روحی‌ام به ‌هم می‌ریزد. هیچ‌ وقت نتوانسته‌ام فرزندم را فراموش کنم.»

نوریه، نیز می‌گوید: «دخترم سکته‌ی مغزی کرد؛ خیلی ناآرام بود در خانه‌ی شوهرش. چهار فرزند از خودش به‌ جا گذاشت. وقتی آدم فرزندش را از دست می‌دهد، احساس بسیار بدی دارد. فرزند، رگ جان مادر است. هنوز هم حالم خوب نیست. هر بار که به بچه‌های دخترم نگاه می‌کنم، دلم تکه‌تکه می‌شود که بدون مادر بزرگ می‌شوند. هیچ‌ کس، حتا مادرکلان، جای مادر را نمی‌گیرد.»

زنان گفت‌وگوشده در این گزارش، می‌گویند که برای کنارآمدن با درد ازدست‌دادن فرزند، بیش از هر چیز به پشتیبانی اعضای خانواده، هم‌دلی اطرافیان و در برخی موارد، دریافت مشاوره از روان‌شناس نیاز داشته ‌اند. به گفته‌ی آنان، این حمایت‌ها تا اندازه‌ای به کاهش فشارهای روانی و سازگاری با خلای ناشی از نبود فرزند کمک کرده است.

شریفه‌ی ۳۹ساله، باشنده‌ی غور که دو سال پیش دختر هشت‌ساله‌اش را در اثر سرطان خون از دست داده است و حلیمه‌ی ۳۲ساله، باشنده‌ی کابل که چهار سال است داغ مرگ کودک سه‌ساله‌اش را بر دل دارد، می‌گویند که با دریافت مشاوره و حمایت و دل‌جویی اعضای خانواده و اطرافیان، تا اندازه‌ای توانسته ‌اند با این درد کنار بیایند.

شریفه، می‌گوید: «دلم شکست. زیاد فریاد زدم و گریه کردم. بعد از آن، مدت زیادی افسرده بودم. بی‌خوابی، ضعف جسمی و تشویش شدید داشتم و هنوز هم گاهی این حالت ادامه دارد. یک داکتر/پزشک زن با من گفت‌وگو کرد و مشوره داد؛ بعد از آن، کمی آرام شدم.»

حلیمه، نیز می‌گوید: «فرزندم را به‌ دلیل بیماری از دست دادم. سرمای زمستان بود و نتوانستیم به او رسیدگی کنیم و فوت کرد. خودم را گم کرده بودم؛ باورم نمی‌شد. ماه‌ها گریه می‌کردم و با هیچ‌ کس حرف نمی‌زدم. فشار عصبی، بی‌اشتهایی و گریه‌ی زیاد داشتم. حالا هم زود پریشان می‌شوم. خواهرم خیلی کمکم کرد؛ هر روز پیشم می‌آمد و همین باعث شد تنها نمانم.»

روان‌شناسان، می‌گویند که کنارآمدن با غم ازدست‌دادن فرزند، روندی زمان‌بر است؛ اما مادران می‌توانند با پذیرش احساسات خود، گفت‌وگو با افراد مورد اعتماد و در صورت نیاز، مراجعه به روان‌شناس یا روان‌درمان‌گر، این سوگ را بهتر مدیریت کرده و به‌ تدریج با آن سازگار شوند.

زحل امیرزاده، روان‌شناس، در این باره می‌گوید: «یکی از مهم‌ترین راهکارهایی که به مادران کمک می‌کند، پذیرفتن احساسات ‌شان است. مادر حق دارد گریه کند، خشم‌گین باشد، دل‌تنگ شود یا حتا بی‌حسی را تجربه کند. نباید مانع بروز این احساسات شود؛ زیرا نپذیرفتن آن‌ها می‌تواند غم را عمیق‌تر و پیچیده‌تر کند. مادر باید در باره‌ی احساساتش صحبت کند، دعا بخواند و اجازه دهد روند طبیعی سوگ طی شود. هم‌چنین نباید او را مجبور کرد که یک‌باره یاد و خاطرات فرزندش را کنار بگذارد؛ زیرا این کار روند سوگواری را طولانی‌تر می‌کند. اگر این روند بیش از حد ادامه یافت و زندگی روزمره‌ی مادر را مختل کرد، مراجعه به مشاور یا روان‌شناس ضروری است.»

هوا آهسته‌آهسته تاریک‌تر می‌شود. فرزانه مشتی از خاک مزار پسرش را برمی‌دارد و به یاد عطر تن او می‌بوید؛ سنگ مزارش را می‌بوسد، گویی گونه و پیشانی فرزندش را لمس می‌کند و با ظرف آبی که بوته‌های کنار مزار پسرش را آبیاری کرده است، دوباره راه خانه را در پیش می‌گیرد؛ اما دلش را همان‌ جا جا می‌گذارد. چندین بار پشت سرش را نگاه می‌کند؛ انگار هنوز چشم‌به‌راه صدایی است که دوباره او را مادر صدا بزند.

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: