
روایت مادرانی که نتوانسته اند با غم ازدستدادن فرزندان شان کنار بیایند
«پسرم ۱۶ساله بود. در خانه نبودیم. وقتی برگشتیم، همین اتفاق بد افتاده بود. پسرم خودش را از بین برده بود، خودش را دار زده بود.» اینها، بخشی از حرفهای فرزانه است؛ مادری ۴۰ساله از کاپیسا که دو سال پیش، پس از برگشتن به خانه، با پسرش در حالی روبهرو میشود که دیگر نفس نمیکشد. فرزانه، میگوید که پسرش خودکشی کرده است؛ مرگی که برای پسر پایان زندگی بود و برای مادر، آغاز دردی جانکاه و غریبی که اکنون مثل موریانه روان او را ذرهذره میفرساید.