در میان ده‌ها دکان حلبی‌سازی در بندر بگرام شهر چاریکار، مرکز پروان، جایی که زمانی ده‌ها صنعت‌گر، ورق‌های مس را با ضربه‌های هم‌‌آهنگ چکش به اشیای قابل استفاده بدل می‌کردند، اکنون تنها یک دکان نیمه‌تاریک باقی مانده که بوی مس سوخته از آن به هوا پخش می‌شود.

این جا از جمع مس‌گران تنها احمدفرهاد باقی مانده؛ با قامتی خمیده و دستانی که سال‌ها رنج را به یاد دارند، کنار کوره‌ا‌ی کوچک نشسته است. شعله‌ها دیگر مثل گذشته روشن نیستند؛ اما هنوز سینی و دیگ‌هایی از مس استند که در ‌گرمی دستان این مس‌گر شکل می‌گیرند. می‌گوید که به دو دلیل هنوز از پشت کوره کنار نرفته است؛ درآوردن نان و پیش‌گیری از نابودشدن میراث پدری. «کسبی است که از نسل‌به‌نسل به ما میراث مانده؛ حالا تنها من مانده‌ام و یک برادرم؛ تمام این مس‌ها را مردم برای ما می‌آورند؛ ترمیم می‌کنیم هم می‌خریم؛ بعدا کابل می‌بریم برای فروش؛ خارجی‌ها و داخلی‌ها می‌خرند.»

در گذشته‌هایی که عمر شان از چند دهه بیش‌تر نمی‌زند، ظرف‌های مسی بخشی از اشیای قابل استفاده در خانه‌های شهروندان به ویژه‌ روستانشین‌ها بود؛ از پدنوس تا کاسه و دیگ و جام آب‌خوری اما حالا این ظرف‌ها، جای شان را به ظرف‌های پلاستیکی و شیشه‌ای خالی کرده است؛ وضعیتی که مشتری‌های احمدفرهاد نیز راوی آن است.

کم‌ترین مشتری‌های احمدفرهاد و برادرش، برای ترمیم و ساختن اشیای مسی مراجعه می‌کنند؛ بیش‌تر مشتریان شان آن‌هایی‌ استند که از سر ناچاری وسیله‌های مسی شان ‌را به فروش می‌رسانند. «درد‌آورش این است کسانی که یگان جهیزیه دارد از این ظرف‌ها، آن را می‌فروشد؛ خاطر بیچارگی اقتصاد ضعیف یا برای فروش به بازار می‌آوند؛ هیچ دلش نمی‌باشد که ما بخریم؛ چشم‌ها آب حلقه می‌زند اشک شان می‌ریزد.»

دیوارهای دکان احمد‌فرهاد رد هزاران ضربه‌ی چکش را در حافظه دارند؛ ضربه‌هایی که روزگاری بخشی از ریتم زندگی در این کوچه بود. امروز اما تنها صدای ضربه‌ها‌ی پراکنده در فضا می‌پیچد، ضربه‌هایی که بیش‌تر از آن‌ که یادآور تداوم صنعت مس‌گری باشد، وضعیت مردی را روایت می‌کند که برای بقا دست به چکش می‌برد.  ادامه‌دادن به مس‌گری برای احمد‌فرهاد که آن را مسئولیتی به خودش می‌داند، بدون رنج نیست؛ گاهی در جریان کار درد در سر و کمرش می‌پیچد، اما او راه گریزی در برابرش نمی‌بیند. «خسته و سردرد می‌شوم؛ کار ما نظر به شرایط است؛ مثل سابق کار نمانده نه خارجی می‌خرند نه داخلی؛ اگر سایق هزار روپیه بود حالا ۳۰۰ شده؛ همان قدر می‌کنیم که شب‌و‌روز ما بگذرد، این صنعت باید نابود نشود.»

احمدفرهاد، می‌گوید که چه‌گونگی تولید در صنعت مس‌گری از نشانی او در حال تغییر است و حالا بخشی از سفارش‌هایش اشیای تزیینی است. «بیش‌ترین سفارشی گرفتیم کارد، شمشیر و سپر است؛ خواست ما از دولت این است که باید ما را حمایت کنند؛ یگان ابزارهای تخنیکی برای ما بدهند؛ مواد از این صنعت از پاکستان می‌آید.»

در حالی که در آخرین دکان مس‌گری، آتش به آرامی در کوره می‌سوزد و صدای چکش با فاصله‌های گاه اندک و گاه طولانی به هوا بلند می‌شود، بیم آن می‌رود که با پایان کار احمدفرهاد در این دکان، صنعت مس‌گری در شهر چاریکار نیز به حافظه‌ی تاریخ سپرده شود؛ صنعتی که روزگاری نه چندان دور بخشی از هویت این شهر بود.

مرتبط با این خبر:

کلیدواژه‌ها: // //

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: