پشت میز ایستاده و چرخ خیاطی زیر دستش تند تند می‌چرخد، تا چرخ زندگی‌اش کندتر نشود. با این که دوست ندارد چرخ خیاطی بخشی از زندگی‌اش باشد؛ اما ناچاری او را واداشته که در کنار تدریس، به دوختن پوشاک نیز تن بدهد. چهار سال می‌شود که بعد از نیمه‌روزها، قلم و کتاب را کنار می‌گذارد؛ نخ و سوزن و چرخ خیاطی است و او که باید با آن‌ها صمیمی شود و نانی از این راه بپزد.

عبدالرب رحیمی، در رشته‌ی ادبیات زبان فارسی کارشناسی ارشد دارد و سال‌ها می‌شود در یکی از مکتب‌های شهر کابل، تلاش می‌کند کودکان و نوجوانان را با این زبان بیش‌تر آشنا کند. می‌گوید که بارها کوشیده در یکی از دانش‌گاه‌های کابل به عنوان استاد پذیرفته شود؛ اما به دلیل‌هایی نمی‌تواند به این خواستش برسد. در سوی دیگر، تنخواهی که از آموزگاری به دست می‌آورد، کفاف زندگی او را نمی‌دهد و این گونه شد که چهار سال پیش، سر از پشت میز خیاطی در منطقه‌ی کوتل خیرخانه برآورد. با حال ناخوشی می‌گوید: «نیازمندی که شخص با خانواده‌اش دارد، با امتیازی که من می‌گرفتم نمی‌شد، با معاش و فامیل ۱۰نفره پیش‌بردن امورات دشوار است. مجبور شدم رو بیارم به کار دیگری که خیاطی است.»

سلام‌وطندار را در تلگرام دنبال کنید

آقای رحیمی، با همه توانی که دارد برای فراهم‌کردن نیازهای خانواده‌اش تلاش می‌کند، اما به دلیل محدودبودن ساعت‌های کاری و موقعیت دکان خیاطی‌اش، درآمد زیادی از این راه ندارد؛ چیزی که سبب شده نتواند زندگی راحتی برای خود و خانواده‌اش بسازد. «من که در ساحه کوتل خیرخانه مصروف استم و نصف روز هم نمی‌باشم، از سه-چهار هزار بلندتر درآمد نمی‌توانم؛ به او اندازه که بگویم قناعت‌بخش است، نیست.»

رحیمی، از به‌کارگرفتن همه توانش برای ساختن یک زندگی ساده برای فرزندانش، هنوز پاسخی را که باید نگرفته و این کم‌بودی، فشار سنگینی را روی دوشش گذاشته و رنجی که شانه‌هایش زیر آن تا می‌رود. «منحیث یک آموزگار، منحیث یک پدر، آرزوهای فرزندانم را نمی‌توانم برآورده کنم. واقعا رنج‌آور است برای من که پدر استم و من که آرزو داشتم به فرزندانم کاری کنم.»

سلام‌وطندار را در اکس دنبال کنید

عبدالرب از این که نمی تواند برای تأمین نیازهای زندگی روزمره، از پشت میز خیاطی کنار برود، رنج می‌برد و با حسرت داشتن یک زندگی ایده‌آل، روزش را به شب گره می‌زند. با ناراحتی که در صدایش پیداست، می‌گوید: «وقتی این ‌جا ایستاد می‌باشم، شاگردها که می‌گذرند سلام می‌دهند، واقعاً رنج‌آور است. شاگردهایی که در مکتب بودند، می‌پرسند که چه کار می‌کنی فعلاً؟ در همان مکتب استی؟ رنج‌آور است برایم.»

آفتاب دامنش را از شهر برمی‌چیند و آقای رحیمی، آهسته آهسته پارچه‌های زیر دستش را کنار می‌زند، چرخ خیاطی را خاموش می‌کند و می‌رود تا شب را کنار خانواده‌اش بماند و برای فردایی که باید سر صنف درسی باشد، آمادگی بگیرد و به دنبال آن باز هم همان چرخ خیاطی و تاروسوزنی که باید با آن بخشی از کم‌بودی‌های زندگی‌اش را بدوزد.

مرتبط با این خبر:

کلیدواژه‌ها: // //

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: