صبح هنوز کامل روشن نشده است. نور کمرنگ آفتاب از شیشهی خاکگرفتهی پنجره داخل اتاق میافتد. نادیه، مادری ۴۰ساله در کندز که شش سال میشود تنها پسرش را از دست داده، با چادری آبیرنگ کنار همان پنجره ایستاده است. دستانش آرام پرده را کنار میزند و نگاهش را به کوچه میدوزد؛ انگار هنوز منتظر است پسری از آخر کوچه پیدا شود، دروازه را باز کند و «مادر» صدایش بزند؛ اما شش سال میشود که آن صدا خاموش شده است.
پسر ۲۳سالهاش در زابل کشته شد؛ یگانه پسری که پس از مرگ شوهرش، نانآور خانه و امید مادر بود. حالا در خانهای که چهار دختر در آن زندگی میکنند، جای خالی تنها پسر، کوهی از رنج را روی شانههای این مادر انداخته است. نادیه میگوید پس از مرگ پسرش، خودش هم فرو ریخت. روزهای زیادی در شفاخانه بستر بود و هنوز هم وضعیت روانیاش خوب نیست. او، با گذشت این همه سال، هنوز نتوانسته برای یک روز هم پسرش را فراموش کند. «وقتی پسرم فوت کرد، زیاد درد کشیدم و در شفاخانه بستر بودم؛حالتم خوب نبود و حال هم حالتم خوب نیست؛ به خاطری که یگانه پسر خود را از دست دادم بر من خیلی سخت تمام شد.»
نادیه از مردمی میگوید که گاهی با نگاههای ترحمآمیز از کنارش میگذرند؛ از زنی که پس از مرگ شوهر و پسرش، بار تمام زندگی بر شانههایش سنگینی میکند. میگوید: «من را بیچاره فکر میکنند؛ چون پسرم فوت کرده و سرپرست ندارم؛ کسی کمکم نمیکند؛ از وقتی پسرم را از دست دادم بیحوصله شدم وهمیشه فکرم ناآرام است.»
زنان زیادی در افغانستان تجربههای مشترک و دردهای مشابه درد نادیه را زندگی می کنند؛ درد ازدستدادن فرزند، عزیزترین موجود برای یک مادر را.
فرزانهی ۴۰ساله در کاپیسا، هنوز لحظهای را فراموش نکرده که دروازهی خانه را باز کرد و پسر ۱۶سالهاش را حلقآویز دید. این مادر هنوز هم نمیداند چرا پسرش دست به چنین کاری زده و این پرسش هر روز در ذهنش تکرار میشود. به گفتهی او، پسرش بااستعداد، آرام و در کارهای خانه با مادرش همکار بود. او هرگز فکر نمیکرد روزی چنین اتفاقی زندگی شان را دگرگون کند. «دو سال از وفات پسرم میگذرد و پسرم را به یکبارگی در این حالت دیدمِ بسیار برم سخت تمام شد؛ هیچ وقت فراموشم نمیشود و فکر میکنم هنوز هم پیشم است.»
او، میگوید از همان روز، دلش از همه چیز سرد شده است و افزون بر این درد، قضاوتهای مردم نیز او را رنج میدهد. «بعضی دوستها قضاوت می کنند که این پسر چرا این کار را کرد؛ مردم هر رقم گپ میزنند؛ مشکلات روانی برم پیش آمده و یک لحظه آرام نیستم.»
در گوشهی دیگری از افغانستان، در سرپل، شبانهی ۳۸ساله، هنوز لباسهای کودک هفتسالهاش را نگه داشته است؛ لباسهای کوچکی که بوی کودکی میدهند. او میگوید که به دلیل ناداری و ناتوانی در تأمین هزینههای درمان، فرزندش را از دست داده است. «تقریباً یک ماه میشد که تب میکد و سرفهی شدید داشت؛ فکر کردم سرماخورده؛ اما کمکم حالش خرابتر شد. اشتهایش بسیار کم شده بود، هیچ چیز خورده نمیتوانست و روزبهروز ضعیف میشد.»
شبانه، میافزاید که پس از مرگ فرزندش، افزون بر درد و رنج، به بیماریهای جسمی و روانی نیز مبتلا شده است. «همیشه صدای بچیم در گوشم بود؛ حتا وقتی کودکان دیگران را میدیدم گریهام میگرفت؛ ز مردم دور شده بودم و زیاد خاموش مینشستم. بعضی روزها حتا حوصلهی رسیدگی به کودکان دیگرم را نداشتم.»
نادیه هنوز کنار همان پنجره ایستاده است. چادری آبیاش آرام در باد تکان میخورد. نگاهش در کوچه گم میشود؛ همان کوچهای که سالهاست چشمبهراه قدمهای پسری مانده که دیگر برنمیگردد.






