سردی بر گونههایش گل انداخته، موهای ژولیدهاش که سپیدی آن دشواری سالهای زندگی را بیپرده روایت میکند، بر قامت خمیده و لاغرش سایه افکنده است. با دستانی لرزان، برای بزها و مرغهایی که نان سفرهاش به آنها گره خورده، علف خشک میریزد.
بیبیگل ۶۵ساله در روستای «بیشکیپه»ی ولسوالی قلعهی ذال کندز، هر روز با سرزدن خورشید به سمت طویلهی گلی در گوشهی حویلی میرود؛ جایی که چند بز و مرغ را نگهداری میکند. با این که سنگینی سالهای عمر، دامداری را برایش دشوار کرده؛ اما به گفته خودش، برای تأمین نیازهای اولیهی خانوادهی نُهنفرهاش از سه سال به این سو ناچار به این کار شده است. «مسئولیت اقتصادی خانوادهام برعهده من است. بز و مرغ نگهداری میکنم. سه بز دارم و قبلاً ۳۰ مرغ داشتم که حالا ۱۲ تا باقی مانده است. یکی از بزهایم پس از پنج روز چوچه داده است. سه سال است که با مالداری زندگی خانواده را میچرخانم و گاو و مرغ هم نگهداری میکنم.»
بیبیگل، بیشتر شب و روزش را به پاککاری جای حیوانات، تهیه کاه، آب و دانه و دوشیدن آنها میگذراند و روزانه حدود چهار تا پنج ساعت مشغول مالداری است؛ کاری که با گرمتر شدن هوا در تابستان زمان بیشتری از او میگیرد.
سالها از عمرش گذشته و زانوهایش همیشه درد میکنند. او میگوید حالا توان زیادی برای نگهداری حیوانات ندارد؛ اما زندگی او را ناچار کرده با این دشواریها کنار بیاید و روزها را به هم پیوند بزند. «نگهداری مال خیلی سخت است، ولی اگر از آن مراقبت نکنم، گرسنه میماندیم. به دلیل بیکاری و فقر ناچار شدم در این سن مالداری کنم تا از این طریق نان شب خود و خانواده را تهیه کنم. مشکلات زیادی دارم؛ خودم کهنسال استم و وقت و توان زیادی برای کار ندارم، زانوهایم درد میکنند؛ اما مجبورم این کار را انجام دهم.»
دامداری تنها بخشی از کار روزمرهی بیبیگل نیست؛ بل که منبع اصلی درآمد خانوادهاش به شمار میرود. او میگوید که سالانه ۳۰ تا ۵۰ هزار افغانی از مالداری و مرغداری به دست میآورد و با همین درآمد محدود، خرج روزمرهی خانوادهاش را تامین میکند. «سالهای اول اوضاع خوب بود، اما حالا به دلیل فقر، کسی شیر و ماست ما را نمیخرد. اگر هم بخرد، با قیمت بسیار پایین میخرند؛ مثلاً شیر را سه افغانی میخرند و ماست کیلویی ۳۰ افغانی و دکانداران آن را از پیش من به شهر میبرند.»
بیبیگل، بیشتر وقتش را صرف کار میکند، اما پولی که از این راه به دست میآورد، محدود است و پس از تأمین نیازهای خوراکی، چیزی برای هزینههای درمانیاش باقی نمیماند. او برای آرامکردن درد زانوهایش، تنها به مصرف قرص پرستامول بسنده میکند. «همین قدر کافی است که خوراک و پوشاک ما تا حدی تأمین شود. بیشتر وقتم را صرف نگهداری این مالها میکنم. زانوهایم درد میکند؛ اما نمیتوانم پول برای درمان خودم ندارم. وقتی مریض میشوم، تنها کاری که میکنم خریدن و خوردن یک قرص پرستامول است.»
با وجود دردهای روزانه و کهولت سن، بیبیگل هر روز از خواب برمیخیزد و به مراقبت از حیوانات میپردازد. او با استقامت، چرخهی بیپایان رنج زندگیاش را ادامه میدهد، تلاشی که هر روز دشوارتر از روز قبل میشود.






