هوا هنوز گرگ‌ومیش است و نسرین با کفش‌های فرسوده از خانه بیرون می‌زند. چادرش در باد صبح‌گاهان زمستانی می‌رقصد و او با احتیاط روی برف‌های یخ‌زده قدم می‌گذارد تا به تنهایی چرخ زندگی هفت‌نفره را بچرخاند.

 نسرین حکیمی ۴۳ساله و باشنده‌ی کابل، پس از وفات همسرش بار سنگین تأمین نیازهای زندگی هفت فرزندش را به دوش گرفته است. او هر صبح، در سرمای زمستان، راهی خانه‌هایی می‌شود که قرار است در آن‌ها صفاکاری کند و دست‌مزد اندکی دریافت کند.

شوهر نسرین پنج سال پیش درگذشت و از آن زمان او همه هزینه‌های زندگی را به تنهایی تأمین می‌کند. با وجود دشواری‌ها، نسرین می‌گوید که آموزش، آخرین سنگر فرزندانش در برابر ناداری است. تأمین خوراک و پوشاک گاه برایش دشوار می‌شود؛ اما با این همه تلاش می‌کند که آموزش فرزندانش را در اولویت نگه دارد. «مادر هفت طفل استم و نان‌آور خانه استم. شوهرم فوت کرده و پنج سال است که سرپرست اولادهایم استم. تنها نان و آب نیست که آدم برای شان می‌آرود، تربیت درست باید شوند باید یک جای برسند، تحصیل کنند، درس بخوانند، شکر اولادهایم مکتب می‌روند.»

نسرین که زیر بار سرپرستی خانواده کمر خم کرده است، می‌گوید که آموزش فرزندانش تنها چالش روزمره‌اش نیست؛ بل صفاکاری در خانه‌های مردم و دریافت‌نکردن دست‌مزد به ‌موقع، زندگی‌اش را با مشکل‌های فراوان روبه‌رو کرده است. «در خانه‌ها کار می‌کنم، ولی دست‌مزدم را سر وقت نمی‌دهند. اگر روزانه کار می‌کنم، دست‌کم مصروف روزانه تأمین شود. گاهی می‌گویند که پول نیست، گاهی می‌گویند که شوهرم نیست. از این وضعیت خسته شدم.»

نسرین که دست‌مزد روزانه‌اش بین ۵۰ تا ۲۰۰ افغانی است، می‌گوید که با وجود تلاش‌های فراوان، توانایی تأمین خدمات درمانی فرزندانش را ندارد. «وقتی مریض می‌شویم نهایتا یک قرص خرید کنم یا برای اولادهایم یک جوشانده گیاهیی خرید کنم. در توانم نیست که به شفاخانه ببرم.»

این زن می‌گوید فشارهای اقتصادی زندگی‌اش را دشوار کرده و او با مشکلات روانی و نگرانی درباره آینده فرزندانش دست‌وپنجه نرم می‌کند. «اگر همین حالا پیش داکتر بروم، شاید مرا بستر کند. استخوان‌دردی پیدا کرده‌ام، مهره‌های ستون فقراتم به هم نزدیک شده‌اند، از طرف شب هیچ خوابی ندارم. اما مجبورم، چی کنم، هیچ راهی ندارم.»

پری ۳۶ساله و ساکن تخار، مانند نسرین سرپرست خانواده است و همه نیازهای زندگی را باید به تنهایی تأمین کند. او ۱۰ سال می‌شود که آموزگار است، اما دست‌مزد اندکش او را با چالش‌های مالی و روانی جدی مواجه کرده است.

او با ابراز ناراحتی از وضعیت زندگی‌اش چنین می‌گوید: «من معلم هستم، اما معاشم به حدی نیست که هزینه‌های زندگی، خوراک، کرایه خانه و دیگر نیازهایم را تأمین کند. حتی نمی‌توانم پول درمان پسرم را فراهم کنم. از نظر وضعیت روانی هم می‌دانید که زنی که نان‌آور است، شرایط سختی دارد؛ حرف‌های مردم و فشار اقتصادی برایم بسیار دشوار است.»

هوا آهسته‌آهسته تاریک می‌شود و نسرین پس از یک روز پرمشقت، کوله‌بار خستگی‌اش را می‌بندد و راهی خانه می‌شود. او در کنار همه‌ی چالش‌های زندگی، ناچار است مقاومت کند؛ مقاومتی که گاهی به بهای تحمل توهین و بی‌احترامی از سوی صاحب‌کارش تمام می‌شود. با این حال، بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌اش، تحصیل فرزندانش است.

مرتبط با این خبر:

کلیدواژه‌ها: //

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: