در اتاق کوچکی در حاشیه‌ی شهر هرات، صدای به‌هم‌خوردن میل‌های بافندگی با سکوت خانه درهم می‌آمیزد. نخ‌های رنگی آرام میان دستان زنی می‌چرخند که بیش از دو دهه است با بافندگی، بار زندگی را بر دوش می‌کشد.

در این خانه، بافندگی فقط یک مهارت نیست؛ روایتی است از سازگاری ناگزیر با شرایطی که فرصت‌های دیگر را یکی‌یکی از دختران و زنان گرفته است.

لینا کاظمی، باشنده‌ی هرات، ۳۰ سال پیش با تغییر نظام سیاسی از ادامه‌ی آموزش‌هایش محروم شد و برای تأمین اقتصاد خانواده خیاطی و بافندگی را آموخت. اکنون این مهارت‌ها مسیر اصلی تأمین معیشت خانواده‌اش شده ‌است. «به‌ خاطر بازماندن از تحصیل و بسته‌شدن مکتب‌ها در آن زمان، به کارهای خانه روی آوردم و هم در خیاطی و هم در بافندگی فعالیت کردم.»

کاظمی که تا صنف چهارم درس خوانده، می‌گوید که تغییر نظام سیاسی در افغانستان مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرده و او را به راهی کشانده که تنها محصول جبر زندگی بوده است. «متأسفانه وقتی در صنف چهارم بودم، رژیم تغییر کرد، مکتب‌ها بسته شدند و از تحصیل محروم شدم. وقتی هم که مکتب‌ها دوباره باز شدند، ازدواج کرده و بچه‌دار شده بودم.»

بافتنی‌هایی که لینا و ستایش بافته‌ اند.

یادگیری بافندگی برای لینا مسیر رسمی نداشت؛ او این مهارت را در خانواده و با تلاش شخصی آموخته است. «من آموزش رسمی ندیدم. مادرم در گذشته چیزهای ساده می‌بافت و به من هم یاد می‌داد. حالا هم که مبایل‌ها آمده، هر مدلی را از روی مبایل می‌بافم.»

با این حال، بافندگی برای لینا تنها یک هنر نیست؛ ستونی برای تأمین اقتصاد خانواده است. اما آن چه برای این مادر سنگین‌تر از بار تأمین اقتصادی است، تکرار سرنوشت خودش در زندگی دخترش است؛ همان مسیری که سال‌ها پیش ناگزیر پیمود و اکنون بر زندگی دخترش سایه انداخته است.

لینا با حسرت از روزی می‌گوید که دخترش نیز از مکتب بازماند و کنار او به بافندگی روی آورد: «دخترم دو سال است که از مکتب محروم شده و در کنارم بافندگی می‌کند. هیچ ‌وقت فکر نمی‌کردم چنین روزی برسد. وقتی کوچک‌تر بود، همیشه می‌گفت این کاری که شما می‌کنید آینده‌ای ندارد، چون کار و صنایع دستی زنان در افغانستان دیده نمی‌شود. می‌گفت شما می‌توانستید معلم یا داکتر شوید و درس بخوانید. متأسفانه حالا همان کاری که من انجام می‌دهم، به سر خودش هم آمده و او هم همین کار را می‌کند.»

ستایش کاظمی، دختر لینا، دو سال است که در کنار مادرش بافندگی می‌کند. بسته‌شدن مکتب‌ها برای دختران بالاتر از صنف ششم، او را وارد مسیری کرده که نه از سر علاقه، بل از سر اجبار است. «تا صنف ششم درس خواندم و دو سال است که بافندگی را شروع کرده‌ام. چون مکتب‌ها بسته است و بی‌کار بودم، به بافندگی روی آوردم.»

ستایش پس از محرومیت از حق آموزش، ناگزیر به کار بافندگی در کنار مادرش شده است.

ستایش نیز مانند مادرش، زندگی خود را بازتابی از گذشته می‌بیند؛ گذشته‌ای که اکنون در قالب تجربه‌ای تکراری پیش رویش قرار گرفته است. «مادرم بافندگی می‌کرد، چون در گذشته که مکتب‌ها بسته شد نتوانست به تحصیلش ادامه بدهد. حالا من هم به همان سرنوشت دچار شده‌ام.»

با این حال، امید هنوز در نگاه لینا خاموش نشده است. او از آینده‌ای می‌گوید که می‌خواهد در آن، تجربه‌ی شخصی‌اش را به فرصتی برای دخترانی با سرنوشت مشابه تبدیل کند: «اگر نهادها حمایت کنند، می‌خواهم یک کارگاه برای خودم باز کنم و چند پایه ماشین بگذارم تا هم با دست ببافم و هم با ماشین. می‌توانم ۴۰ تا ۵۰ دختر را آموزش بدهم. درآمدش هم خوب است و هر کس می‌تواند از این راه به خانواده‌اش کمک کند.»

در این خانه، بافندگی تنها راه گذران زندگی نیست؛ روایت تکرار محرومیتی است که با تغییر نظام سیاسی در افغانستان، از مادر به دختر منتقل شده است. نخ‌هایی که هر روز به هم گره می‌خورند، قصه نسلی را می‌بافند که در دو مقطع متفاوت تاریخ، از یک حق مشترک بازمانده ‌اند.

مرتبط با این خبر:

کلیدواژه‌ها: // //

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: