هر روز با طلوع آفتاب در شهر مهترلام لغمان، زنی تلاش می‌کند تا پس از چهار سال جدایی از همسرش و با برچسب مطلقه‌بودن، هم‌چنان سر پا بماند. زندگی پس از جدایی در افغانستان برای زنان نه تنها مبارزه با تنهایی و مشکلات اقتصادی است؛ بل که جنگی‌ست با نگاه‌های وارونه‌ی جامعه و حرف‌های آزاردهنده‌ای که باید تحمل کنند. 

رقیه‌ی ۳۵ساله، تنها ۱۵ سال داشت که بدون رضایت به عروسی‌کردن تن داد؛ رابطه‌ای که جای خالی محبت در آن، سبب شد بیش‌تر از ۱۶ سال دوام نیاورد. «چهار سال می‌شود از شوهرم طلاق گرفتیم؛ زن دوم گرفت و به من گفت تو به درد نمی‌خوری.»

پایان زندگی مشترک برای رقیه، پایان دردها نبود و دوری ناخواسته از سه فرزندی که اجازه‌ی دیدن شان را ندارد، زخم عمیق‌تری‌ست که ذهن این مادر را هر روز می‌خراشد. حالا سهم رقیه از مادربودن، تنها چند نگاه دزدکی به فرزندانش از پشت دروازه‌ی مکتب است. با حال ناخوشی که دارد، می‌گوید: «دوری اولاد خیلی دردآور است. هیچ اجازه نیست. می‌گوید در این اطراف فرزندان اصلاً نیایی؛ بعضی وقت می‌شود خواهرزاده‌ام را می‌گیرم می‌روم تا اگر مدرسه یا مکتب بروند، ببینم شان. تقریباً شش ماه قبل دیده بودم.»

سلام‌وطندار را در اکس دنبال کنید

دوری از فرزندان و محرومیت از دیدن آن‌ها، گوشه‌ا‌ی از زندگی رقیه را خالی کرده است و هم‌زمان قضاوت‌هایی که در برابرش وجود دارد، گذر روزها را برایش دشوار کرده است. «می‌گویند طلاقی؛ اولادت را ماندی. من خودم خو از شوهرم جدا نشدیم، خودش مرا بیرون کشید؛ خو نمی‌فهمند.»

پس از این که رقیه ناچار به پذیرش طلاق شد، افزون بر خانواده‌ی شوهر از خانواده‌ی پدر نیز رانده شده است. او حالا، با خواهرش زندگی می‌کند. در حالی که تلاش دارد، اندوه جاری‌شده در چهره‌اش را پنهان کند، می‌گوید: «خانه پدرم هم جای نداشتم بروم، باز با خواهرم زندگی‌ می‌کنم. خانم برادرم می‌گوید که اگر تو خانم خوب می‌بودی، شوهرت دیگر زن نمی‌گرفت، این طور نمی‌کرد. حال خوب است خواهرم است هم‌راهش زندگی می‌کنم.»

سلام‌وطندار را در تلگرام دنبال کنید

رقیه برای این که بتواند بخشی از نیازهای روزمره‌اش را تأمین کند، به افراد محدودی پوشاک می دوزد. «پیسه ندارم، خودم خرید کنم. در کوچه ما خیاط‌ها زیاد است، کدام نفر بیاید لباس به ۵۰ افغانی‌ هم می‌دوزم، می‌گویم پول چپلی و یا یک ‌چیزی به دست می‌آید.»

داوری‌ها و نگاه‌های مردم آغاز دوباره را برای رقیه دشوار کرده‌ است. با این حال، او نگران آینده‌ی فرزندانش است؛ فرزندانی که دور از او بزرگ می‌شوند. رقیه امیدوار است که روزی بتواند آن‌ها را دوباره در آغوش بگیرد. با حسرتی که در صدایش راه می‌رود، می‌گوید: «می‌گویم اگر اولادهایم جوان شوند، چون خرد استند؛ هر چیز پدر و مادر اندر شان گفت به گپ همان‌ها می‌شوند. به خدا پناه می‌برم. می‌گویم روزی باشد که اولادهایم در کنارم باشد به امید همین زندگی می‌کنم.»

با این که زندگی به رقیه آسان نگرفته، اما او تلاش می‌کند کمی به خودش آسان بگیرد و در انتظار این که روزی فرزندانش را کنار خود داشته باشد، با دشواری‌هایی که در برابرش قد کشیده، مبارزه می‌کند و قصد ندارد به زندگی ببازد.

مرتبط با این خبر:

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: