در حالی که سردی به رنگ کبود روی گونه‌هایش نشسته و بدنش اندکی می‌لرزد، با دستان کوچکش کراچی را می‌کشد. هرچند نیاز دارد برای لحظه‌ای دستانش را نزدیک دهانش ببرد و گرم کند؛ اما ناچاری مجال ایستادن به او نمی‌دهد و با همه‌ی توان می‌کوشد باری که روی دستش مانده را به مقصد برساند.

محمدحسن ۱۰ساله باشنده‌ی شهر میمنه مرکز فاریاب، می‌گوید که دوست دارد مکتب برود، اما ناتوانی پدر برای تأمین نیازهای خانواده او را وادار کرده که بخشی از این بار را به دوش بکشد؛ وضعیتی که سبب شده او نتواند به مکتب برود. «دلم می‌شود مثل هم‌سن‌و‌سال‌هایم مکتب بروم و درس بخوانم؛ اما پدرم کارگر است و ما شش نفر هستیم. بعضی هفته‌ها فقط دو یا سه روز کار پیدا می‌کند و پولش به خرج خانه نمی‌رسد. از همین خاطر با کراچی دستی جنس مردم را انتقال می‌دهم. بعضی روزها ۱۰۰ یا ۱۵۰ افغانی پیدا می‌کنم و به پدرم می‌دهم.»

کودکان زیادی در شهر میمنه داستان‌های شبیه به محمدحسن را زندگی می‌کنند؛ داستان‌هایی که در آن مجال تفریح‌های کودکانه به آن‌ها داده نمی‌شود و ناچار اند پیش‌تر از سن شان بزرگ شده و با زندگی قدبه‌قد شوند.

شماری از این کودکان در سرای ترمیم موترهای شهر میمنه، مصروف کار استند. عبدالمطلب ۱۲ساله با لباسی کهنه و چرب، با پیچ‌کشی که در دست دارد، پرزه‌های یک موتر را باز و بسته می‌کند.

می‌گوید که خانواده‌اش به دلیل خشک‌سالی از ولسوالی کوهستان، به شهر میمنه کوچیده ‌اند؛ اما فقر هم‌راه شان به شهر آمده و نمی‌گذارد که او به مکتب برود.

با ناراحتی که در صورتش پیداست، می گوید: «پدرم دهقان بود. وقتی بارندگی می‌شد، حاصلات گندم زیاد بود و زندگی ما خوب می‌گذشت. اما خشکسالی آمد، حاصلات کم شد و حتا به نان خشک هم نرسید. مجبور شدیم به شهر کوچ کنیم. حالا پدرم کنار سرک بوت‌دوزی می‌کند و روزانه ۱۰۰ یا ۱۲۰ افغانی پیدا می‌کند. این پول کافی نیست، از همین خاطر من این جا کار می‌کنم و روزانه ۱۰۰ افغانی شاگردانه می‌گیرم.»

کمی دورتر از مستری‌خانه‌ها، صدای دست‌گاه برش نجاری به گوش می‌رسد؛ دست‌گاه‌هایی که دو تا سه کودک پای آن سرگرم کار استند. در یکی از این کارگاه‌ها، الوغ‌بیک ۱۳ساله را می‌بینم؛ کودکی که تنها تا صنف چهارم درس خوانده؛ اما سه سال پیش و پس از مرگ پدرش، مجبور شده مکتب را ترک کند و برای تأمین نیازهای خانواده وارد بازار کار شود.

وقتی از گذشته‌اش می‌گوید، اشک در چشمانش حلقه می‌زند. «پدرم مأمور دولت بود و معاشش به زندگی ما کفایت می‌کرد. مرا به مکتب می‌فرستاد و در درس‌هایم کمک می‌کرد. اما مریض شد، پول ذخیره به داکتر و دوا مصرف شد و فایده نکرد. بعد از وفاتش، نان‌آور خانه شدم. مکتب را ترک کردم و شاگرد نجاری شدم. حالا روزانه ۱۵۰ افغانی می‌گیرم و مادرم هم با کالاشویی و نان‌پزی کمک می‌کند؛ اما زندگی ما هنوز هم سخت است.»

زندگی این سه کودک، نمونه‌هایی از وضعیت دشوار کودکان زیادی در فاریاب است؛ کودکانی که به دلیل ناداری خانواده، نداشتن سرپرست و نبود پشتیبانی‌های اجتماعی، ناچار اند کمر کارگری بسته و برای درآوردن لقمه‌نانی برای خانواده با زندگی دست‌وگریبان شوند.

این کودکان از تفریح‌های کودکان، از نیازهای کودکی و حتا از آموزش دور می‌شوند و به سمت آینده‌ای ناروشن به پیش می‌روند.

مرتبط با این خبر:

کلیدواژه‌ها: // //

به اشتراک بگذارید:
تحلیل‌های مرتبط

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید: