در شلوغی پیادهرو پل باغ عمومی شهر کابل، ردیفی از ترمیمگاههای کوچک ساعت جا خوش کرده و مردانی در آن، با تنظیم زمان برای شهروندان، لقمهنانی به خانه میبرند. این مردان، با دستانی آشنا به پیچوتاب زمان، سالهاست که با ابزارهای ساده، زمان را در ساعتها به حرکت درمیآورند و زندگی میگذرانند.
هدایتالله ۶۷ساله، پنجاه سال میشود که در این جا ترمیمگاه کوچک خودش را دارد و همهروزه با ترمیم ساعت، ساعتهایش را میگذراند و در پایان روز با چند افغانی به خانه باز میگردد. او پدر یک خانوادهی نُهنفره است و برای فراهمآوردن نیازهای آنها، بیش از ۱۰ ساعت در روز را سر کار میماند. «ما در همین روی پیادهرو کار میکنیم؛ نُه سر فامیل در گردن ما است؛ تمام شان خرج و مصرف کار دارند. سه بچه نظامی بودند، فعلاً بیکار استند، جایی وظیفه برای شان نداده.»
سلاموطندار را در تلگرام دنبال کنید
اندکبودن درآمدی که هدایتالله از ترمیم ساعت دارد، گذر زمان را به او دشوار کرده است. «عاید روزمره ما معلوم نیست؛ یک روز کم است، یک روز زیاد، یک روز ۵۰۰ و روز دیگر ۲۰۰؛ بسیار مشکل است یک فامیل گذرانش شود در او پیسه، در یک فامیل نُهنفره ۵۰۰ افغانی خرچ روزمره نمیشود.»
در میان شلوغی و همهمهی بازار، هدایتالله تنها نیست که تلاش دارد با پولی اندکی که از خیابان به خانه میبرد، به زندگیاش سامان بدهد؛ کمی دورتر از او، مرد دیگری که گذر زمان به رنگ سفید در سرو صورتش نشسته، با نگاههایی از خستگی و انتظار دوروبرش را میپاید. صندوقچهی کوچکی پیش پایش گذاشته؛ صندوقچهای که کارگاه کاری او نیز است. او، خودش را غلامرسول مینامد و میگوید که ۲۵ سالش را با تنظیم عقربههای ساعت در این جا گذرانده است؛ اما او نیز، از گذر زمان راضی به نظر نمیرسد. «عاید ما کم است؛ از گشنگی مردیم؛ پیسه نیست، در خانه ۱۲ نفر است، خرج خانه پره نمیشود. روزانه ۲۰۰ یا ۲۵۰ پیدا میشود.»

در امتداد همین پیادهرو، فرهاد ۴۹ساله با دستانی آشنا به تیکتاک ساعتها، بیست سال است که به ترمیم ساعت مشغول است. او که تنها نانآور خانوادهی ششنفرهاش است، میگوید روزهایی پیش میآید که یک مشتری هم سراغ او را نمیگیرد و آخر روز با دستانی خالی به سمت خانه راه میافتد. میافزاید: «تنها خودم نانآور استم، درآمد بس نمیکند، مشکلات زیاد است؛ آرد نیست، روغن نیست. این طور روز میشود که هیچ دستلاف [کار] نمیکنم.»
سلاموطندار را در اکس دنبال کنید
درآمد اندک، تنها مشکل این کارگران زمان نیست. آفتاب سوزان و نداشتن حق سایهبان، گذر ساعتهای شان را دشوارتر کرده است. میگویند که با وام، کراچی یا غرفهای کوچک برای خود ساختهاند؛ اما کارمندان شهرداری آنها را از گذاشتن سایهبان منع کرده و ناچارند بیشتر ساعتهای شان را زیر آفتاب بگذرانند.
در پایان روز، زمانی که سایهها در پیادهرو ناپدید میشوند و عقربهها به سمت تاریکی میروند، زندگی برای این مردان هنوز در گرو عقربههاییست که فردا باید به حرکت درآورند و پولی از این بتکانند. آنها هر روز زیر آفتاب سوزان و میان صدای رهگذران و بوق موترها، با دستانی که سالهاست زمان را کوک میکنند، برای زندهنگهداشتن سفرههایی تلاش میکنند که همیشه چیزی در آن کم است.






