
دستفروش زن در خیابانهای کابل؛ «موهایم سفید شد، اما از مجبوری کار میکنم»
در یک روز گرم تابستان، عقربهها ۱۱ پیشازچاشت را نشان میدهند و خیابانهای همیشه شلوغ کابل خلوتتر از همیشه به نظر میرسند. زنی با لباس سیاه، در کنار کراچی تکچرخی نشسته و چشمهایش در پی موترها و رهگذران میچرخد؛ چشمانتظار کسی که شاید بستهای دستمال کاغذی یا جفتی جوراب از او بخرد.
