در کوچه-خیابانهای کابل، جایی که گاهی نگاههای رهگذران مانند خنجری در بدن فرو میرود، زنی به نام شگوفه که توانایی دیدن ندارد، همهروزه کودکش را در آغوش گرفته و برای یک لقمه نان دست نیاز به دیگران دراز میکند.
در هوای گرمی که بیاختیار عرق را از پیشانی آدمی جاری میکند، در یکی از جادههای شهر کابل با شگوفه آشنا میشوم؛ چادر سیاهی بر سر انداخته، در حالی که کودکش را در بغل دارد، دستش با فروتنی به سوی عابران دراز مانده است. مقابلش تنها چند سکهی پنج، دو و یکافغانیگی افتاده است. پسر شگوفه یک سال دارد، تحمل گرما برای او دشوار است و بریده بریده در آغوش مادر گریه میکند. مادر نیز خستگی از سروصورتش میبارد.
شگوفه ۳۵ساله بیش از یک سالیست که همسرش را از دست داده است؛ ازدستدادنی که در همه گوشههای زندگی شگوفه جاری شده و او را به تکدیگری در خیابانها کشانده است. میگوید که چارهای جز درازکردن دست طلب به دیگران ندارد؛ زیرا توانایی دیدن ندارد و برای بقا راه دیگری در برابرش نمیبیند. «شوهرم یکونیم سال بعد از عروسی سکته قلبی کرد. یک ماه، دو ماه خانه خوهرایم بودم؛ اما اونا دیگر مرا قبول نکردند. مجبور کابل آمدم طفلم در شفاخانه به دنیا آمد، خیلی سوءتغذیه شدید داشت.»
سلاموطندار را در اکس دنبال کنید
شگوفه پس از مرگ شوهرش، ناچار میشود به تنهایی بار زندگی خود و سرپرستی از فرزندش را به دوش بکشد. «همه میدانستند که نابینا استم و کودکی نوزاد در آغوش دارم؛ اما هیچکس کمکم نکرد. مجبور شدم دستتنها وارد میدان شوم؛ برای کودکم، برای زندهماندن.»
شگوفه هر روز صبحهای زود خود و فرزندش را آماده میکند، تا روزی دیگر و نبرد دیگری را آغاز کند؛ از روزهای گرم و سوزان تابستان گرفته تا زمستانهای استخوانسوز، باید در خیابان بماند تا نانی به دستش برسد. «هر جایی که بیروبارش زیاد باشه، تا ساعتهای زیادی مینشینم؛ صبح وقت میروم؛ خدایش خیلی اذیت میشود طفلم، ناطاقت میشود، زیاد گریه میکند.»
شگوفه میگوید که نابینایی مانعی بزرگ در برابر روزمرگی عادی او است؛ ناتواناییای که بارها او را به درد سر انداخته است، از تصادف با موترها و عابران گرفته تا افتادن در جوهای آب و پخششدن روی زمین؛ این بخشی از روزمرگی شگوفه و کودکش است. «از یک طرف بیخانگی، از یک سو حرف مردم، از یک سو بیوهگی، از سویی هم معیوبیت و یتیمداری؛ تکدیگری میکنم؛ شیر و مصارف کودک خود را پیدا میکنم.» شگوفه، میگوید که افراد زیادی از او خواسته اند که کودکش را به آنها تحویل بدهد، اما در برابر این خواست مقاومت کرده و «گفتم یک مادرم، خون خود را کف دست خود میگیرم، طفل خود را بیمادر نمیکنم. گفتم گرسنه مینشینم، گدایی میکنم.»
سلاموطندار را در تلگرام دنبال کنید
با این که چشمان شگوفه همیشه چیزی جز سیاهی نمیبیند؛ اما سیاهی شب برای او سنگینتر است؛ زمانی که باید با خودش درد دل کرده و طعنههای عابران را هضم کند. میگوید که گریهکردن، لمس و بوکشیدن فرزندش او را اندکی آرام کرده و دوام زندگی را برایش سادهتر میکند. «مرا طعنه میزنند، میگویند چشم خاله کور است؛ به خاطر تسکین قلبم میآیم دلم را در خانه خالی میکنم، گریه میکنم. بسیاری وقتها نصف شب، دیگران خواب است من گریه میکنم. چارهای جز این ندارم، تکیهی دلم، بعد خدا همین کودکم است؛ اگر همین نمیبود، نمیدانستم کجا میشدم.»
آرزوی شگوفه کوچک اما مهم است؛ این که پسرش درس بخواند، انسانی با عزتنفس بزرگ شود و سرنوشتش مانند او، به خیابانهای خاکآلود کابل گره نخورد. «آرزو دارم روزی برسد که پسرم لبهای سرک نباشد، خاک زیر پای مردم نباشد.»






