هوای صبحگاهی شهر چاریکار هنوز خنک است؛ اما «گلاحمد» همیشه زودتر از آفتاب به دکان کوچک و نوساختش میرسد. کرکره را به آرامی بالا میکشد، گردوخاک شب را از روی ویترن پاک میکند.
گلاحمد پیش از اینکه مغازه کوچک ساعتفروشیاش را بسازد، ساعتفروش سیار بود؛ او، روی قطعهی چوبی که از شانههایش آویزان بود، ساعتهای ارزانقیمت را میگذاشت و با همان جعبهای که به او حکم مغازه را داشت، همهروزه در پیادهروهای شهر چاریکار، مرکز پروان، میچرخید و برای فروختن ساعتهایش تلاش میکرد.
آفتاب داغ تابستان، باد سرد زمستان، باران، گردوخاک، هیچ کدام برایش مهم نبود. تنها دغدغهاش بهدستآوردن لقمهنانی بود که باید به خانه میبرد. «تقریبا ۲۲ سال میشود که این کار را آغاز کردم؛ از سرمایهی ۲۰۰ روپیه که هفت ماه شده، دکان گرفتیم؛ چند قسم ساعتهای مدرن دارم؛ دستی، دیواری شببیندار و برعکس آن داریم.»
زندگی کاری هیچ گاه برای گلاحمد آسان نبود؛ وقتی بساطش را در پیادهرو پهن میکرد، با اعتراض مأموران شهرداری روبهرو میشد و رهگذران نیز هرازگاهی با گفتن جملهی «ساعت قلابی چند است؟» او را اذیت میکردند. گلاحمد اما همیشه تلاش میکرد، به روی آنها لبخند بزند و به کارش ادامه دهد. «جمهوریت بود بسیار پایین و بالا میدواندند؛ اما تا اکنون مقصد و مراد ما به دکانداری بود، مگر روزهایی شده که دستهایم از سردی شاریده؛ مگر خدا روزی مرا رسانیده، است.»
گلاحمد سودای ساختن دکان را در سر داشت، دشواریهای کار در پیادهروها را تحمل میکرد و هر روز پول ناچیزی را برای ساختن رؤیایش پسانداز میکرد؛ سرانجام این رؤیای گلاحمد محقق شده و او حالا، مغازهی کوچک ساعتفروشی در دل بازار چاریکار دارد.
در مغازهی او، ویترینی پر از ساعتهای ظریف و درشت، از ارزانقیمت تا متوسط یافت میشود. دیوارها با قفسههای چوبی ساده آراسته شده و صدای تیکتاک ساعتها فضای دکان را پر کرده است؛ صدایی که برای او، آهنگ پیروزی است.
گلاحمد با لبخند میگوید: «لفظ کردیم که داخل ساعت آب نمیرود، اگر آب رفت پس بیارید؛ ساعتهای کهنه مردم را نمیخریم؛ ماشین ساعت را بدل میکنیم؛ باتری، اسپرنگ و شیشه میاندازیم.»
گلاحمد که آرزو دارد روزی بتواند مغازهی بزرگی بزند و فرصت کار را به دیگران نیز فراهم کند. میگوید: «پیامم این است که با حوصله و با استقامت باشند؛ پشت هر تاریکی روشنی هم است؛ میخواهم دکان جور کنم که خریدار داخل شود دیگه هیچ بیرون نشود.»
غروب که میشود، گلاحمد دوباره همان کار قدیمیاش را تکرار میکند؛ عقربههای ساعتها را تنظیم میکند و در دکان را میبندد؛ در حالی که آخرین قفل را میبندد، میگوید که امیدواری به آینده، سبب شده که از نبرد زمان پیروز بیرون بیاید.






