در دهافغانان و سر زیرزمینی کابل که به دلیل تراکم موترهای مسافربری همیشه شلوغ و بساط دست فروشان در آن گرم است، کودکان زیادی راه دیگری را برای درآوردن چند افغانی در پیش گرفته اند. این کودکان با جیغزدنهای پیهم برای موترها مسافر گردآوری میکنند و با پرکردن هر موتر، ده افغانی به دست میآورند.
برخی از کودکان کار در شهر، همهی روز شان را برای موترها مسافر گردآوری میکنند؛ زیر تنها نانآور خانواده استند و شماری دیگری، این کار را نیمهوقت و پیش از رفتن به مکتب انجام میدهند.
آفتابی که مستقیم به شهر میتابد و شلوغی موترها هوای اطراف را داغ آورده، کودکان در حالی که صورت شان در آفتاب سوخته، همچنان برای درآوردن چند افغانی برای موترها مسافر صدا میزنند؛ یکی دو کودک بتری آبی نیز در دست دارد. یکی از این کودکان با نگاههای نافذ و موهای آفتابسوخته، با صدای بلند مسافران عازم سرای شمالی را به سوی موتری رهنمایی میکند. پیراهنی که تصویر رونالدو را دارد به تن کرده و خودش را حمید معرفی میکند.
این کودک که ۱۳ سال دارد و عاشق فوتبال است، میگوید که روزی میخواهد مثل «رونالدو» توپ را در زمینهای سبز بچرخاند و گل بزند و افتخاری برای افغانستان به دست بیاورد. «مه این جا کار میکنم، به خاطری که خرچ خانه را پرهکنم. این جا میایم که به مکتب میرویم، به کتابچه و قلم نیاز داریم و آرزو دارم که در آینده فوتبالیست شوم.»
سمیر، میگوید که زمین سبز او کوچههای خاکی محل زندگیاش است و توپش، همان پلاستیکهای رنگورفتهای است که با تار و چسب روی هم آورده شده است.
سمیر که ناچار است بار سنگین زندگی را بر شانههای کوچکش حمل کند، به بازی با توپ پلاستیکیاش نیز کمتر وقت میگذارد و بیشتر روز را ناچار است مثل نانآور خانه عمل کند.
میگوید که به دلیل جمعآوری کودکان کار توسط نیروهای امارت اسلامی، کار در خیابان نیز برایش دشوار شده و هنگام صداکردن مسافر برای موترها، همیشه گوش به زنگ است که مبادا دست نیروهای امنیتی بیفتد. سمیر، با دردی که از ناداری و نبود فرصتهای کاری کافی در جامعه، میگوید: «از حکومت همین خواست ما است که کاروبار جور شود، مردم کار کنند و کار به اندازه پیدا شود که کسی به کسی دستش بند نماند.»
در کنار سمیر پسری همقد او به نام شیرزاد نیز برای موترها مسافر صدا میزند. روزگار، او را مجبور کرده که برای خانوادهی چهارنفرهاش نان تهیه کند و راه دیگری جز صدازدن مسافران پیش رویش نمیبیند. او، میگوید که پدرش در انفجار ماینهای بهجامانده از جنگهای گذشته دچار معلولیت شده و توانایی کارکردن را ندارد؛ چیزی که سبب شده شیرزاد جای مکتب، خیابان را انتخاب کند. «این جا به خاطری آمدیم که کار کنیم و مقداری پول به دست بیاوریم تا به خانه نان و سودا ببریم.»
شیرزاد، میگوید که آرزو دارد روزی پزشک شود و روی زخمهای دیگران مرحم بگذارد.
با گلویی پر از بغض، میگوید که در جریان کارش مورد آزارواذیت قرار میگیرد. «در این جا ما صدا میکنیم، لتوکوب میشویم؛ جمعآوری میبرد تا یک ماه بندی میکند.»
کودک دیگری به نام آرمان نیز در این جمع سرگرم صدازدن مسافر برای یک موتر است. آرمان که ۱۲ سال دارد، میگوید پدرش بیمار است و او ناچار شده برای تأمین نیازهای خوراکی خانواده، آستین بالا بزند. او به مکتب میرود و آرزو دارد که روزی خلبان شود.
«مه این جا موتر صدا میکنم و پنچری موترها را میگیرم، مقصد پول پیدا میکنم و نفقه خانه را میبرم.»
کودکان کار در سر زیرزمینی شهر کابل، نمونهای از هزاران کودکی استند که در ستم روزگار، رؤیاهای شان محو میشود و انرژی شان در راهی به مصرف میرسد که راه روشنی به آیندهی شان نمیگشاید؛ کودکانی که کودکی شان را فراموش کرده و در چرخهی ناداری جامعه حل میشوند.






