
روز گذشته گروهی از مهاجمان مسلح به بخش زایمان بیمارستان دولتی در غرب کابل حمله کردند. آنان بر زنان و نوزادان گلولهباری کردند و نزدیک به سی تن را کشتند. مسئولیت بخش زایمان این بیمارستان را سازمان پزشکان بدون مرز به عهده دارد و به دلیل ارایۀ خدمات به موقع و مصئون، زنان زیادی هنگام ولایت به این شفاخانه مراجعه میکنند. فضای اعتماد و سکوت مرسوم در بیمارستان، ساعت 10 دیروز نابود شد، مهاجمان از لانههایشان بیرون جهیدند و به گلولهباری آغاز کردند.
روایت دقیق از سراسیمهگی و اضطراب حاکم در بیمارستان هنگام ورود مهاجمان مسلح را نداریم. ما نمیدانیم که کدام زن در حال تحمل درد زایمان بود که آدمکشها سر رسیدند. ما نمیدانیم کدام زن کودکش تازه به دنیا آمده بود و موقع مرخصیاش فرا رسیده بود. اما من روایتی که به نقل از یکی از پزشکان موظف در بیمارستان را شنیدم، شماری به محض شنیدن صدای شلیک به دام مرگ دویدند، از جمله پزشک جوان و تازه کاری که به تازهگی استخدام شده بود. با شنیدن صدای شلیک، به سوی مهاجمان، به سوی مرگ میشتابد. گوله به بدنش اصابت میکند. با تن زخمی به بیرون بیمارستان میخزد و در آنجا طعمه آتش «آرپی جی 7» میشود.
یا مادری که به جای فرار صلاح میبیند برای حفاظت از نوزادش، خود را سپر کند و نوزاد در زیر پیکر مادر مردۀ زنده میماند. رنجی که قربانیان این رویداد تحمل کردند برای ما قابل درک است و هیچگاهی برای تروریستان قابل درک نخواهد بود. در این تردیدی نیست که انسان در کشتار هم نوع خود تاریخ درخشانی دارد، اما حمله به زایشگاه زنان و هدف قرار دادن نوزادان، ابداع تازه است. در یاسای چنگیزی چنین قانونی نوشته نشده، بلکه این افتخار در تاریخ بشر به نام افراطگرایی دینی و جهادیگری نوشته خواهد شد، شاهکاری در حماسه خونریزی.
به هر روی، ما باید چند پرسشی در پیویند به این شاهکار تروریستان مطرح کنیم. چه درسی گرفتیم؟ آیا ما سازمان اجتماعی قابل اعتماد یا به عبارت دیگر دولتی داریم که به آن تکیه کنیم؟ همبستهگی و درک متقابل اجتماعی ما به عنوان جمعیت همسرنوشت یا ملت و از عناصر دولت مدرن در واکنش به این رویداد چهگونه است؟ یافتن پاسخهای دقیق به این پرسشها میتواند، چشماندازی برای آینده باشد و راه رسیدن به زندهگی مسالمتآمیز را مشخص کند. ادعای یافتن پاسخ به این پرسشهای ژرف در این یاداشت بیانصافی است، اما دستکم من برداشت خود را پای این پرسشها خلاصه میکنم.
لباس اسلام سیاسی و جهادیگری را هر جامهیی که به تن داشته باشد، خطرناک است. این پدیده به مار دو سری همانند است که حتا با خویشتن در جنگ است و آغوش بازش به خشونت، آن را به عروس دلفریب، ماجراجو و خونآشام بدل کرده است. متأسفانه این هیولا در کشور ما با فرهنگ عشیرهیی درآمیخته و وسیلهیی سودمندی شده به دست مردان سیاست. بنابراین، وضعیت برای ما بسیار ناگوار است، با دوام آن ما به پایان خواهیم رسید. بسیاری به این عقیده اند که در دولت مدرن، تعامل میان شهروند و دولت دو طرفه است و غایت آن رسانیدن آرامش و سود به شهروندان است. اما برای ما این داستان فرق میکند، ما اهدافی برای شکارچیان انسان هستیم که گاه به هوس بهشت و گاه به صلاح عشیره کشته میشویم. نام دیگر قاتلان مردم «برداران» یا «مخالفان سیاسی» است، خون مردم و خون سربازی که به خاک عبث ریخته میشود، چه ارزشی دارد؟ یا اصلن ما در تله یک بازی مضحک و تلخ گیر افتادهایم. گاه زیر عنوان انتخابات، گاه زیر عنوان جهاد برای جمهوریت به سخره گرفته میشویم، اما در واقع سیاستمداران و عشایر متحدشان در آمفیتئاتر نشستهاند و تکهپاره شدن گلادیاتورها را تماشا میکنند یا از تکه تکه شدن انسانهای بیدفاع بهدست درندهگان لذت میبرند. جمهوریت ما آبرویی ندارد ورنه معترضان در چهارراه زنبق، پیش دفتر والی غور و یا جاغوری با گلوله دولت به زمین نمیافتادند. با این وصف به نظر میرسد بازیهای این دولت ضد مردم با توجه و تمرکز آمریکا به سوی طالبان، به بیهودهگی رسیده است. موضع مضحک حکومت در پیوند به کشتن مردم در کابل و ننگرهار و توییت وزیر خارجه آمریکا که در آن طالب و دولت به همکاری فراخوانده شدهاند، نشان میدهد که این بازی، حتا برای متولیان آن نیز ملالآور شده است.
با توجه به اینکه دولت در جایگاه مفتضح نشسته، مناسبت ما (عشایر، فرهنگها و اقوام) در برابر هم چهگونه است؟ این پرسش یک پاسخ کوتاه دارد نفرتآمیز. ما به مرگ همشهری خود شادیم و با مرگ بیگانه زانوی غم بغل میکنیم و نماز جنازه میخوانیم. این سطح نفرت در برابر همدیگر تریاک و افیونی علیه همزیستی ما است. چرا فرهنگ عشیرهیی ما و مذهب ما در برابر دیگری نفرت تجویز میکند. چرا باید با دروغ به زندهگی زجرآلود اجتماعی ادامه بدهیم؟ این میزان بیهودهگی و سراسیمهگی به بیداری ما کمکی نکرده است. در فرجام اگر این مکتب است و این ملا، حال طفلان خراب میبینم.





