اسد کوشا/نویسنده
.jpg)
28 حوت 94 یک رویداد تراژیک و تاریخی شکل گرفت. مرگ فجیع و دردناک فرخنده به معنای واقعی کلمه تراٰژیک بود. فرخنده در فضای عمومی و در میدان وجدان جمعی به قتل رسید. در همهمۀ حمله به فرخنده به استثناء شمار اندکی از نیروهای پولیس نظم عامه، دیگران یا هیزمکش آتش مرگ خنده بودند و یا هم با آرامش وجدان و چشمانی باز، تیاتر مرگ وی را تماشا میکردند. جوش و خروش مهاجمان نمایانگر آن بود که این زجرکشی بیهیچ عذاب وجدانی انجام شده است.
پرسش اما این است: نیروی نهفته یا بهتر است بگوییم منطق نهفته در پس این کیفرداد عمومی چه بود؟ وجدان جمعی معذب یا چیزی دیگر؟ مهاجمان با ایجاد درد در بدن فرخنده در پی اثبات چه چیزی بودند؟ التذاذ از رنج متهم یا ارضاء خشم مقدس؟ چرا فرخنده کشته شد؟ چه کسانی را میتوان مسؤول قتل فرخنده دانست؟ اساساً خشم مهاجمان ریشه در چه داشت؟ در یک سطح پاسخ این پرسشها بر میگردد به مطالعۀ دقیق بافتاری که این قتل در آن اتفاق افتاده است. فرخنده به لحاظ مکانی در بافتاری به قتل رسید که بسترش را دو منبع رفتار جمعی یعنی سنت و دین تشکیل میدهد؛ حیات افغانی در کلیت خود، منبع انتزاعی و بستر انضمامی قتل فرخنده بود.
حیات افغانی
برخلاف حیات مدرن که حیاتی قانونمند است، حیات افغانی حیاتی سنتمحور است. به بیان دیگر سنت، عنصر گوهری و نمادین حیات افغانی است و گوهر اخلاقی این حیات سنت است. بر این سیاق، سنت منبع اصلی جهان افغانی است. در جهان افغانی رفتارها، کردارها و کنشها عموماً مشروعیت خود را از سنت میگیرند. سنت افغانی اما در بافتار خود دارای ساختار پیچیدهیی است؛ ولی دین و آموزههای دینی عنصر غالب شکلدهندۀ ساختار سنت افغانی به شمار میرود. مراکز آموزش دینی، مٌلا امامان مساجد، رهبران دینی – سیاسی، دانشکدههای شرعیات و رسانههای جمعی عموماً در بافتار سنتی حیات افغانی نمایندهگان و مترجمان جهان افغانی اند.
میان حیات افغانی و سنت، پیوند عمیق و ناگسستنییی وجود دارد: حیات افغانی حیات گسسته از سنت نیست. حیات افغانی تداوم سنت است و اساساً جهان افغانی در سنت خانه دارد. سنت در جهان افغانی یگانه محوری است که همبستگیها و عصبیتهای جمعی را بر محور خود شکل داده و آن را در سیر تاریخ توجیه میکند.
با این قرینه، حیات افغانی اما یگانه محوری بود که مهاجم و تماشاگر قتل فرخنده را گرد خود جمع کرده بود. عصبیت مهاجمان نیز ریشه در کلیتی به نام جهان افغانی داشت و بنمایۀ آن همبستگی و عصبیت جمعی – که فرخنده را به کام مرگ کشید – وجدان دینی بود.
.jpg)
وجدان دینی
در یک سطح تاریخ دین، تاریخ وجدان دینی است. مؤمنان همیشه با استفاده از وجدان دینی در تلاش دفاع از حریم دین و در پی عمومیسازی آموزههای آن بوده اند. صرف از بحث تاریخی وجدان دینی، خطا نیست اگر بگوییم که عصبیت ناشی از اتهامی که بر فرخنده رفت، پایه در وجدان دینی داشت. بدون کشیدن پای قرآنسوزی، آن خشونت مهلک و آن عصبیت مرگبار عمومی ممکن نبود.
خشونت بدون منبع ارجاع معنا نمییابد. از آنجا که قاتلان فرخنده کردار خود را به منبع دینی ارجاع میدادند، درک و فهم چنین خشونتی صرفاً در بافتار خشونت دینی معنادار است. در بافتار قتل فرخنده دین تنها منبعی بود که هم مرجع کردار وحشتناک مهاجمان بود و هم توجیهگر قتل بیرون آمده از کردار آنها؛
افزون بر این، اظهارات تاریخی مُلا ایاز نیازی در پیوند به فاجعۀ قتل فرخنده، آشکارا نشاندهندۀ دفاع کارگزاران دستگاه دینی از خشونت مقدس بود. قدر مسلم این است که میان اظهارات ایاز نیازی و رفتار وحشیانۀ قاتلان فرخنده پیوند عمیق مفهومی و ساختاری وجود دارد. آنچه نیازی در زبان بیان کرد، چیزی بود که قاتلان فرخنده عملاً با دست انجام دادند.
جدا کردن رویداد تراژیک قتل فرخنده از بافتار و سرچشمههای ایدیولوژیک این رخداد امری است سراپا خطا. ربط دادن قتل فرخنده به شیزوفرنی اجتماعی بیرون کردن پروندۀ قتل از قرینه یا بافتار آن است. فرخنده در میان انبوه جمعیت خشمگین به قتل رسید. اگر رویداد قتل فرخنده را در بستر تاریخی آن بررسی کنیم، در مییابیم که این قتل دارای سرچشمههایی ایدیولوژیک است.
.jpg)
حیات افغانی بستر و سرچشمه این قتل بود. مطالعۀ تاریخی حیات افغانی نشان میدهد که جهان افغانی به مثابۀ ایده و کارکرد، جهانی است مملو از پارادوکسها. به عبارت دقیقتر حیات افغانی در فرایند تاریخی خود هم منبع خشونت بوده و هم در معرض خشونت. خشونتهای بیرون شده از درون حیات افغانی بیشترین کاربرد را در چرخۀ متناقض درونی خود تولید و بازتولید کرده است. برآیند این تناقض اما چیزی نبوده است جز ظاهرشدن این حیات در هیأت جلاد و قربانی. جنگهای دهۀ نود تاریخیترین نمونۀ سیاسی پارادوکسی است که از درون حیات افغانی قد بلند کرد: در جنگهای دهۀ نود مجاهدین مسلمان در کسوت جلاد همدیگر ظاهر شدند. مرگ تراژیک فرخنده اما نمونۀ اجتماعیتر حیات جلاد و قربانی افغانی را به نمایش گذاشت. در این نمایش، فرخندۀ مسلمان به دست مسلمانان ابتدا کشته و سپس به آتش کشیده شد.
مرگ فرخنده با تمام جلوههای انتزاعی خود، یک رویداد انضمامی بود. این مرگ نه در خفا رخ داد و نه در زیرزمینهای مخوف دستگاههای استخباراتی به وقوع پیوست. حیات افغانی به مثابۀ ساختار ایده و کارکرد، لایههای عمیق واقعیت انضمامی این قتل را شکل بخشید. اما هر نوع تحلیل و تفسیر فراساختاری در صورت عدم توجه به لایههای زیرین واقعیت انضمامی مرگ فرخنده بیمفهوم و تهی از واقعیت است.
.jpg)
اساساً در رویداد قتل فرخنده، ارتباط میان ایدۀ قتل(idea of murder) و عمل قتل(act of murder) اتفاقی نبود. همان طوری که میان اظهارات ملا ایاز نیازی و کردار قاتلان رابطۀ مفهومی و ساختاری وجود داشت، ایدۀ کیفرداد و عمل قتل نیز جدا از پیوند عمیق ساختاری و مفهومی نبود. با این حال، ربط دادن قتل فرخنده به استخبارات کشورهای بیرونی و نادرستتر از آن، پیوندزدن این رخداد غمبار در «فرهنگ بیمار» و «انحطاط فرهنگی» نوعی کشیدن پردۀ ابهام بر واقعیت انضمامی آن است.
این فهم که حیات افغانی دارای گوهر پارادوکسیکال است و این پارادوکس قهرمان و قربانی را همزمان در خود حمل میکند، ترسناک است. اما درک این تناقض، به رغم ترسناکی خود، یگانه رهیافتی است که ما را در فهم دقیقتر پارادوکسهای ویرانگر جهان افغانی کمک میکند. چنانچه حیات افغانی بستر قتل فرخنده بود، این حیات قاتل فرخنده نیز بود. فرخنده را افرادی به قتل رساندند که همه در جهان افغانی به دنیا آمده بودند، در جهان افغانی رشد کرده بودند و گوهر اخلاقی همین جهان را در خود درونی کرده بودند. به هرحال دنیای قاتلان فرخنده در هیچ صورتی بیرون از قلمرو اخلاق افغانی و جدا از حریم وجدان دینی نبود.





