عفیف باختری؛ شاعری در مرکز جهان

بخش نخست:

از مرگ نابه‌هنگام عفیف باختری سه سال و اندی می‌گذرد.‌ من در این مدت هنوز چیزی درباره آن دوست سفر کرده ننوشتم و از طرفی اندوه او هنوز رهایم نکرده است. از سوی دیگر، حس می­‌کنم هر چه بنویسم شاید کم نوشتم یا بد نوشتم. چنان که رابطه من و عفیف در میان این تناوب نامتناسب در هاله تاویل‌ها و تفسیرهای انسانی مدفون مانده است. من را بطه نامیمون اندوه­‌دود را در او نیز مشاهده می‌کردم.

رابطه خصوصی عفیف باختری با شعر و ادبیات در نوسان داد و گرفت‌­های اجتماعی ربط داشت. آن‌چنان که دوست‌دارانش او را فرد خلوت­‌دار و فرورفته در لاک خود می­‌دانستند، نبود. او خود نیز میان رابطه‌های اجتماعی و ادبیات در خلوت، تمام عمر مشکوک بود. گاهی نشنیده‌­ام که گفته باشد من مطلقاً و خالصانه ادبیات را در خلوت می‌پسندم. در اوج خلوت از خلوت دست می‌­کشید و به دوستان خود زنگ می‌­کشید. روزی برایم گفت که برناویج رفیق! همیشه فکر می‌کنم ادبیات در دو ساحتِ وجودی قرار دارد:‌ نخست در خلوت و سپس جمع‌های ادبی. این همان «خیره سر حجره به حجره به شو به شو» است،  زیرا «پری رو تاب مستوری ندارد». همین‌گونه پس از سال‌های 1389 کاملاً خلوت‌های خود را کوتاه ساخته بود.

بیش‌تر با دوستان در حال مباحث ادبی و سفر بود. همیشه بالای داغ­‌ترین خبرهای روز بحث می‌­کرد، هم‌چنان تازه‌­ترین غزل خود را می‌­خواند. تازه‌ترین کارهای اطرافیانش را می‌شنید و بالای آن تبصره می‌کرد. ما با هم اتاقی مشترک داشتیم که استاد عفیف نام آن اتاق را «مرکز جهان» گذاشته بود. درست به یاد دارم؛ یک روز از سوسور برایش گفتم که سوسور نظریه‌اش در باره زبان این‌چنین است. چشم‌اش را به پیاله و میز و چاینک دوخت و گفت: عجیب است! با این روش همیشه از مطالعات من می‌پرسید که امروز چه خواندی و چه دریافت کردی؟  عفیف به مرور از جمع‌های ادبی به دریافتهای نوین دست می­‌یافت و علاقه فراوان به یاد گرفتن داشت،‌ ضمن این‌که ما داشته‌های‌مان را به عفیف می­‌گفتیم و دوباره به شکل بهتری از آن می‌­شنیدیم. این داد و ستد شده بود محور نوع ادبیات که روزمره میان من و استاد عفیف باختری و دیگر دوستان شاعر و ادیب جریان داشت. این نه تنها ضعف استاد باختری بلکه نقطه قوت او بود. به جوانان باور داشت و به اندوخته‌­های آنان احترام می‌­گذاشت و به حرف‌هاشان نه تنها گوش می‌داد که پیرامون آن فکر نیز می‌کرد؛ برخلاف مدمغان ادبی بلخ که تنها خود را خدای ادبیات می‌دانستند و شعرهاشان به جز پر کردن وزن و قافیه چیز دیگری نبود. من دلیل اصلی‌ گیرایی و استقبال شعر عفیف باختری میان جوانان را روحیه همتراز او با جوانان و ادامه برداشت‌های وی از اجتماع ادبی و دوستان جوانش می‌دانم.

عفیف با نشستن با جوانان روح زمانه را درک کرده بود و می‌دانست که شعرهای انقلابی که در سال‌های قبل سروده است، ارزش ادبی کنونی‌اش را از دست داده است. می‌بایست عصر خود را مرور می‌کرد و می‌فهمید که اکنون چه جریان دارد.

درست به یاد دارم که در سال 1387 خورشید وقتی که تازه با جوانان حلقه زلف‌یار آشنان شدم،‌ آن زمان جوانان در محور غزل‌سرایی به نام حامد خاوری جمع بودند و در آن جمع حضور ابراهیم امینی،‌ اسحاق ثاقب و حکیم علی‌پور برجسته بود. چندی نگذشت که استاد عفیف باختری با حامد خاوری وارد حلقۀ زلف‌یار شدند و  پس از شنیدن اشعار جوانان که بر محور عشق و ساحت خصوصی افراد می‌چرخید، علاقه گرفت تا شعر عاشقانه بسراید.

نمونه کلام:

می‌خواستم بخوابم و در خواب گم شوم

در برف، در سپيدی مهتاب گم شوم

هنگام آب بازی دستت كنار حوض

انگشتر تو گردم و در آب گم شوم

تو «كيستی…؟» صدا كنی و من شتاب‌ناك

از پشتِ در به محض دق‌الباب گم شوم

بگذار مثل بوتل خالي قُقُل… قُقُل

قُل… قُل… قلوُپ! داخل گنداب گم شوم

می‌خواستم بخوانمت ای راگ رازناك

آن‌قدر «تان» زنم كه در «آلاب » گم شوم

بگذار در كنار تو برفی شود هوا

در برف، در سپيدی مهتاب گم شوم

و یا

افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد

دروازه را به روی خودش بست و گریه کرد

جام دگر زد و دو سه جام دگر و بعد

احساس گریه داد به او دست گریه کرد

در چهره‌ات فریب ترا آشکار دید

با خود به خنده گفت: زن پست و… گریه کرد

با کوک توبه گرد خودش چرخ خورد و رفت

 این رقص، رقص زنده‌گیم هست و گریه کرد

ای ابر! در کنار تو ابری اضافه شد

چشمم به اجتماع تو پیوست و گریه کرد

دیوانه تا که حرف سفر از لبت شنید

با بوسه‌یی دهان ترا بست و گریه کرد

 

این‌گونه غزل سرودن­‌های قشنگ و عاشقانه حاصل این تصادف نیک دو دیدگاه و دو عصر ادبی بود. گفته می‌توانم که استاد عفیف باختری ذهن تاثیرپذیر و هم‌زمان تاثیرگذار داشت و جا ماندن در یک اندیشه را محکوم می‌کرد. مثلاً با همین جوانان بود که وی با تیم‌های فوتبال جهان و مسابقات الکلاسیکو بیش‌تر آشنا شد و عاشقانه به فوتبال وقت گذاشت. طرف‌دار باشگاه رئال مادرید و کریست رونالدو بود، آن‌چه از کریست خوشش می‌آمد، جنون‌آمیز بودن بازی و قدرت مهارناپذیر وی بود. گاهی می‌گفت: من شوری که در بازیکن می‌بینم، همان شور و عصیان را در درون خود نیز احساس می‌کنم. او فوتبال را بزرگ‌ترین و با شکوه‌ترین نمایش دنیای کنونی می‌دانست و می‌گفت دیگر تیاتر و سینما رقیب فوتبال نمی‌شوند. دنیای در گذار، جهنده و زورگذر را دوست داشت، از ثبات و یک‌نواختی که در هم‌سن و سالان و فضای ادبی شاعران دهه شصت بلخ وجود داشت، متنفر بود و آنان را محکوم به تکرارسرایی و اضافه‌گویی می‌کرد. و این نوع تغییر زنده‌گی و عادت، بالای شعرهایش تاثیر فوق‌العاده داشت.

سر از کفن بر آر و به سنگِ لحد بزن

این چرخ را به دور خودت تا ابد بزن

می‌گویمت دو ثانیه با خود گذاره کن

با زنده‌گی که گفته ترا قد به قد بزن؟

من می‌شناسم‌اش به درستی نگو که مرگ

این حرف را به یک نفرِ نابلد بزن

از چانس خوش نمی‌زنی آقا اگر سخن

از چانس خوش نمی‌زنی، از چانس بد بزن

با شوت‌تان به تیرکِ دروازه خورده‌ام

برگشته‌ام – دوباره مرا با لگد بزن

موجم که از تو سیلی برگشت خورده‌ام

ای زنده‌گی به سینه‌ی من دست زد نزن!

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام