پازل زنده‌گی بشر در «گرداب سیاه» (بخش دوم)

تمامی کسانی که در دکان عکاسی کشته می‌شوند با قهرمان داستان یک پیشینۀ تاریخی دارند؛ اما چنین اتفاقی در گرداب سیاه نشان‌دهنده چیست؟ راوی در مورد زنده‌گی کشته‌شده‌گان داخل عکاس‌خانه اطلاعاتی دارد. مؤلف در عوض این‌که مخاطب ذهنی خود را توجیه کند که این اطلاعات را از کجا و چه‌گونه به دست آورده است، تلاش کرده تا پروندۀ هر کدام‌شان را رو کند. در واقع با این کار حضور مؤلف پررنگ‌تر شده است. مؤلفی که دستور داده که کی‌ها در کجا باهم ملاقات کنند و چه‌طور در آخر بمیرند. مؤلف بر پایۀ آثار قبلی‌اش ـ که روایتی خطی را دنبال می‌کنند ـ در گرداب سیاه گرفتار سرگیجی شده است.

باهم کم‌کم وارد پازل‌های گرداب سیاه می‌شویم و می‌بینیم که مؤلف در هر یک چه‌گونه به خلق روایت پرداخته است و چه‌گونه هر یک را کنار هم چیده است. اولین پازل راوی از زبان روح یا موجودی زنده چیده شده است:

«صداهای زیروبم به هم می‌آمیزند. می‌خواهم هر یک را جدا و واضح بشنوم، اما نمی‌شود. دلم خرد می‌شود. احساس بدی دارم. هیچ اراده‌یی از خود ندارم و بی‌خویشتنم. کجایم؟ این صداها چیست؟ چرا وجودم را نمی‌فهمم؟ پاسخی ندارم… پس کجایم؟ احساس عجیبی دارم. وجودم را حس نمی‌کنم. ضربان قلبم را نمی‌شنوم، ‌نفسی ندارم، تنی در من نیست، وزنی ندارم که تنی داشته باشم. در دست بادم، شناورم، تنم کجاست؟»

راوی نمی‌داند که زنده است یا مرده؛ در دو صفحۀ اول پازل گرداب سیاه به روایت وضعیت خودش می‌پردازد و کم‌کم نسبت به اطراف خود حساس می‌شود و خودش را فراموش می‌کند. حتا زمانی که جسم خود را نیز می‌بیند، هیچ تعجبی نمی‌کند و به توصیف‌های زیبا می‌پردازد:

«شیارهای خون از آستین و سوراخی که روی سینه دارم، نرم نرم بر روی زمین می‌خزند و به خون آلاز می‌آمیزند و تا بعد با خون مردی که با لباس عسکری در وسط دکان نقش زمین است برسند و یکی شوند.»‌

راوی چنان غرق در روایت است که وضعیت خودش را فراموش می‌کند؛ آیا واقعن این راوی است که سخن می‌گوید یا مؤلف است که او را مجبور می‌کند که دیگر به خودش فکر نکند و خودش را فراموش کند؛ با وجود این‌که جسم خود را جدا از خویشتن می‌بیند، تعجبی نکند و به روایت بپردازد. در این‌جا باز به همان جملۀ کلیشه‌یی و سنتی که انسان قربانی روایت است، برمی‌خوریم. روایتی که همیشه از او جلو بوده و زنده‌گی او را تعیین کرده است. مؤلف گرداب سیاه خود در گرداب روایت گرفتار شده است و انسان‌های «‌شخصیت‌های» گرداب سیاه را قربانی روایت خودش کرده است. روایتی که بدون انسان ارزشی ندارد، اما انسان قربانی‌اش می‌شود. مؤلف برای این که مخاطب ذهنی خود را قانع کند، با عبارت‌هایی زیبا به توصیف وضعیتی پرداخته است که شبیه به جلوه‌های ویژۀ فیلم‌های اکشن (‌action) است. بدون آن که فکر کنیم چند انسان کشته شده اند و یا چرا کشته شده اند، فقط جذب جلوه‌های ویژه‌یی می‌شویم که جزیی از تکنیک‌های فیلم‌سازی است. 

راوی چنان زود با وضعیت خو می‌گیرد و با عبارت‌های زیبا توصیفش می‌کند که تو گویی از پیش خبر داشته که انتحاری می‌شود؛ به همین دلیل همه چیز را از قبل برنامه‌ریزی کرده است. از دو صفحۀ نخست به بعد، خطابه شروع می‌شود؛ چه زیبا، گویا سال‌ها تمرین کرده و بالای منبر رفته است. اما آیا یک داکتر می‌تواند چنین زیبا به توصیف یک وضعیت اسفبار بپردازد؟ مسعود قهرمان اصلی و راوی داستان، پیش از آن که یک داکتر باشد یک ادیب است؛ ادیبی که سال‌ها نوشته تا توانسته چنین زیبا به توصیف وضعیت بپردازد. طوری که حتا کنش‌ور ادبی بیش از آن که درگیر رویداد شود فریفتۀ توصیف‌های وی می‌گردد.

پازل دوم راوی در پوست روح یا توهم کما به دفاع از زنده‌گی در روستا برمی‌خیزد و گذشته‌یی را به یاد می‌آورد که همواره برایش زیبا و لذت‌بخش بوده است:

«‌دستش گرم و سنگین است، خیلی سنگین. توان نگه‌داشتن سرم را در زیر دستش ندارم. دستش سرم را ته می‌برد. ته می‌روم، بیشتر و بیشتر ته می‌روم تا بر روی شن‌ها می‌افتم… سرم را بالا می‌کنم و چهار طرفم را نگاه می‌کنم، صدای آب است. هریرود رگه رگه جاری‌ست و در دوردست کوهی سر بلند کرده و آسمان را شکافته است.»

در این‌جا نیز راوی بر منبرنشسته‌یی را می‌بینیم که سال‌ها است تمرین کرده تا در چنین مواقعی عبارت‌های زیبایی را بیان کند. اما گریز خوبی به گذشته است. گذشته‌یی که روایت حال گرداب سیاه را رقم می‌زند. مؤلف از زبان راوی آن‌قدر پیش می‌رود که دست آخر خودش حضور می‌یابد:

«‌زنده‌گی همین است: صدای آب، شور گنجشک‌ها، وزش باد، رقص درختان بید و سپیدار، پارس سگ،‌ بانگ خروس، هی‌هی چوپان، غرولند عبدالفتاح و جیغ و فریاد کودکان.»‌

اما مؤلف چه نیازی به چنین توصیف‌هایی دارد؟ جزء‌ این، در زمانی که از زبان راوی داستان به گذشته سفر می‌کند، خودش به یاد زنده‌گی‌اش در روستا افتاده است و با شور و شعف از آن سخن می‌گوید. با توصیف‌های بالا می‌توان به سادگی فهمید که مؤلف زمانی در جایی زنده‌گی می‌کرده که در آن‌جا مالداری رواج داشته است. اما در هیچ جایی از روایت پازل‌گونۀ مسعود، قهرمان داستان نمی‌بینیم که او «‌هی‌هی چوپان» را تجربه کرده باشد. باز دوباره انسان در مقابل روایت مؤلف قربانی می‌شود.

در بخش دیگر این پازل، صاحب‌منصبی که در حادثۀ انتحاری کشته شده به نقش بچه‌دهقانی که در ایران تحصیل کرده، وارد شده است و با راوی هم‌صحبت می‌شود:‌

«‌ببخشی که خواب تو برهم زدم.»

آیا کسی که در ایران تحصیل کرده و در هرات زنده‌گی می‌کند، با این لهجه گپ می‌زند؟ این نشان‌دهندۀ بی‌توجهی مؤلف به موقعیت اجتماعی و فرهنگی شخصیت‌های داستان است که در مورد همۀ آن‌ها صدق می‌کند. همان‌طور که در بخش اول در مورد فرد انتحاری گفتم که مؤلف ریشه‌های تاریخی، فرهنگی و اجتماعی فرد انتحارکننده را نادیده گرفته و فقط رسیدن به حور را دلیلی بر عمل انتحار کردن می‌داند. در این‌جا نیز بچۀ دهقان از تمام واقعیت‌های فرهنگی و اجتماعی خود انتزاع شده و در خدمت روایت گرداب سیاه قرار دارد؛ تا در جایی برای دیدن راوی جانش را از دست دهد. این نشانۀ دیگری از قربانی شدن انسان برای روایت‌های از پیش تعیین شده است.

پازل سوم عزراییل و میوۀ ممنوعه؛ مؤلف بعد از ورزدادن گره در پازل اول و دوم، حالا نیاز به کسی دارد تا حضورش را پشت نقش وی پنهان کند. عزراییل حضور پیدا می‌یابد؛ آن‌هم نه به عنوان کسی که روح راوی  را قبض کند، بل‌که به عنوان شخصی که با روای به گفت‌وگو نشسته است.

عزراییل به میوه‌هایی که راوی به او تعارف می‌کند معرفت دارد. میل دارد، اما می‌ترسد که بخورد. از کارش خسته شده است و حتا به نصیحت راوی می‌پردازد. این‌ها همه نشانه‌هایی از درگیری ذهنی مؤلف با باورهای دینی است. درگیری و دوستی راوی با عزراییل، نشان‌دهندۀ درگیری مؤلف با روایتی ازپیش‌تعیین‌شده در زنده‌گی خودش است. مؤلف در روایت پازل‌گونۀ گرداب سیاه، در تلاش آن است که برای هر رویدادی عاملی را بیابد. حضور عزراییل و گفت‌وگویش با راوی نشانه‌یی از این تلاش است.

اما نه‌تنها در این تلاش ناکام است، حتا شخصیت‌های داستانش را نیز به قربانگاه گفتمانی می‌برد که علیه‌اش بپاخاسته است. راوی چندین‌بار به عزراییل میوه تعارف می‌کند؛ اما هر بار عزراییل از خوردنش امتناع می‌ورزد. خوردن میوۀ ممنوعه نشانه‌یی از تعقل انسان در مقابل روایتی از پیش تعیین شده است. اما برای عزراییل چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ مؤلف در این‌جا اعتراض انسان را نسبت به روایتی از پیش تعیین شده نشان می‌دهد و آن را تا سطح یک میوه پایین می‌آورد.

در این پازل، عزراییل راوی را به یاد شخصیت دیگر روایت گرداب سیاه می‌اندازد:

«‌قصۀ آن زنی که شوهرش در هرات گم شده بود را به یاد داری؟»

این زن مادر وحید است و مادربزرگ دختری که عروسکی در دست دارد و یکی از توهمات به راوی کمک می‌کند.

پیشینۀ تاریخی شخصیت‌های داستان با راوی که در رویداد کشته شده اند، انسان را به این فکر وا می‌دارد که واقعاً مؤلف چه قصدی داشته است؟ جز‌ این‌که ناتوان از ایجاد ارتباط و بیان روایت، از زبان فرد اول داستان، بدون داشتن پیشنۀ تاریخی با سایر شخصیت‌ها بوده است؟

در جایی که مؤلف اتفاقات خطی را از لحاظ زمانی برهم می‌ریزد و به روایت مادر وحید می‌پردازد، خود نیز گرفتار گیجی می‌شود. پدر وحید در کارخانۀ نساجی کار می‌کرده است؛ پس این نشان‌دهندۀ آن است که مرگ پدر وحید در زمان کمونیست‌ها اتفاق افتاده است. مادر وحید باید در زمان مجاهدین به دواخانه‌یی در تپه‌سلام آماده باشد؛ چون راوی فارغ‌التحصیل شده است. اما مادر وحید روی میز دواخانه سی‌وپنج افغانی می‌گذارد که در آن زمان هیچ ارزشی نداشته است. در جای دیگر مادر وحید به راوی داستان می‌گوید که پنج سال می‌شود که به دنبال شوهرش می‌گردد…

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام