تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی

زهما درگذشت و هروی هم راهی شفاخانۀ روانپزشکی شد. اما در این‌جا، در افغانستان، های‌وهوی حامیان قیصاری و دولت و هیاهوی بازی‌های جام جهانی همه‌گیر شده و معرکه برپا کرده.

از خود می‌پرسم نه از ارگ نه از وزارت اطلاعات و فرهنگ، چرا چنین است؟ آن‌که سال‌ها برای تاریخ این کشور قلم زده، به‌خاطر چاپ و نشر یک کتاب مجبور به ترک میهن شده، از بنیان‌گذاران یکی از مهمترین احزاب سیاسی تاریخ معاصر کشور بوده، ده‌ها نسخۀ مکتوب را شناسایی و تصحیح کرده و استاد این پژوهشگر و آن تاریخ‌نگار و این نسخه‌شناس بوده، چرا چنین غریبانه و بی‌کس، به‌دور از وطن و در اوج مهجوری جان می‌دهد و جان می‌کند؟!

با خود می‌اندیشم که مشکل در کجاست؟ ما را چه شده که چنینیم؟ چه چیزی در این نطفۀ نفرین‌شدۀ بشری است که حکم می‌کند خواستگاری از آریانا سعید را ببین و حال را. چرا هر روز که می‌گذرد، نه‌تنها از فرهنگ عامه‌پسند دور نمی‌شویم و دوری نمی‌کنیم که به‌شدت به سطحی‌نگری میل می‌کنیم و مایل می‌شویم؟

من به سیاست ارگ و بی‌مایگی وزارت اطلاعات و فرهنگ کاری ندارم. اما نمی‌توان، نمی‌شود این بی‌خردی جمعی، این فضای متراکم‌شده از «بابا بی‌خیال»، «زندگی را بچسپ»، «آزاد و رها باش از همه چیز» و «هر کی نظری داره» را ندید. ارادۀ معطوف به «دیگه چه خبر»، غریزۀ «دم را بگیر که در غم نمانی» و چیزی به نام بیماری واگیردار فیسبوک، آن‌قدر طبیعی و زمینی شده که هر جریان مخالف‌اش را پس می‌زند؛ به تمسخر می‌کشد و تحقیر می‌کند.

ما که چنین نبودیم؛ ما که همانند غرب در میان دو قطب گزینش فرهنگ فرزانه و فرهنگ فرومایه درنمانده بودیم. سمت حرکت ما از سنت و فرهنگ بومی به جهان مدرن بود. حتی در این مسیر نیز اصراری بر سرعت و زودرسی نداشتیم. اما چطور شد که نه در آن فضا ماندگار شدیم و نه در این زمان پایدار؛ پا از جایی کنده و دست به هیچ جایی نرسیده. چرا در این اکنون، سنت با تمامی ارزش‌ها و انسدادهایش دیگر حسی در ما برنمی‌انگیزد؛ حتی برای نقد و واکاوی. و چرا مدرنیته را این‌طور دریافتیم؟

لودگی و بلاهت از سروروی‌مان سرازیر شده؛ به فیسبوک بنگرید؛ صرفاً به فیسبوک. همه چیز در سطح طنز سخیف، ساده‌سازی احمقانه و خبررسانی قرار دارد. وگرنه چه چیز این خبر که «استاد نجیب مایل هروی به شفاخانۀ روانپزشکی ابن‌سینای مشهد انتقال یافت» خنده‌دار است؟ روان‌پریشی شخصی که ده‌ها کتاب و دست‌نوشته را تصحیح کرده و انگشت به سوراخ تاریخ برده و سالیان سال در نسخه‌شناسی، تصحیح، حاشیه‌نویسی و ویرایش سرآمد همگان بوده، چه جایی برای لودگی دارد؟

اما در مقابل چه چیزی در حال انتشار است: سلفی با گربۀ خانگی، ویدیو از مهمانی و حضور در جمع دوستان، عکس از کیک تولد، پرسش این‌که کدام قوم بهتر است، کدام آهنگ شنوندۀ بیشتری داشته، کدام رستورانت غذایش خوشمزه‌تر است و این‌که کدام سلبریتی چه رنگی را دوست دارد.

راستی، مقصر این وضعیت کیست؟ آن‌که در اغوا‌کننده‌ترین حالت‌ها از تمام های‌وهوی و غوغای روزگارش فاصله گرفت و از جان و زندگی‌اش برای جلوگیری از وضعیتی مایه گذاشت که اکنون آن را به‌تمامی تجربه می‌کنیم؟ چرا؟ خود-مقصردانی عادت ما نیست و گویا «فرهنگ» ما آن را برنمی‌تابد. اما آنانی‌که برای رهایی ما از تباهی و تاریکی تمام زندگی و امکان‌های‌شان را به فنا دادند نیز مستحق چنین سرانجامی نبودند. پس باید این کاسه و کوزه‌ها را بر سر کسی شکست. با تمام این‌ها، هنوز این سؤال پابرجاست: آیا برای کسانی‌که تمام عمر خود را در خدمت بسط و تعمیق دانایی و فرهنگ گذاشته‌اند، می‌تواند کسی حق و سرنوشت وضع کند که خود رابطۀ همدلانه‌یی با دانایی و فرهنگ ندارد؟ ساده‌تر بگویم: چرا باید آدم‌هایی که زندگی‌شان را بر سر شناسایی و محو بلاهت از جامعه گذاشته‌اند، سرانجام سرنوشتی را تجربه کنند که جماعتی ابله آن را برای‌شان رقم زده‌اند؟

این همان اتفاقی است که اکنون برای ما رخ داده است. هیچ‌کس زهما و هروی را نمی‌شناسد، اما همه با فاز صادق هدایت و کامو، به خلسه فرو می‌روند و به حادپوچ‌گرایی دچار می‌شوند. هیچ‌کس با نقد روشمند و تفکر ساختارمند آشنایی ندارد؛ اما همه کافکا‌به‌دست اند و با نیچه دربارۀ کانت حرف می‌زنند. در چنین زمینه‌یی است که باز باید به آه شاملو بازگشت: آه اسفندیار مغموم؛ تو را آن به که چشم فروپوشیده باشی.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام