.jpg)
در نوشتۀ پیشین، تلاش کردیم تا با افکار حسن البنّا که از شخصیتهای مهم اسلام سیاسی است آشنا شویم. اسلام سیاسی به مجموعۀ گوناگونی از اندیشهها گفته میشود که عموماً باورمند به اجرای قوانین و ارزشهای شریعت اسلامی در سیاق دولت – ملتهای مدرن اند، که مشهورترین نمونۀشان در میان جریانهای سنیمحور، اخوانالمسلمین در مصر است که به دست بنّا تأسیس شد. در این نوشته اما، تلاش خواهیم کرد تا به این پدیده از دیدی انتقادی بنگریم. قبلاً مفکورههای ربّانیت و شمولیت شریعت اسلامی ـ قداست و فراگیری آن بر تمامی عرصههای زندهگی ـ را توضیح داده ایم که از ایدههای اساسی بنا بودند. امروز از طریق این دو مفکوره، تأملی در اسلام سیاسی خواهیم کرد، که جریانی شایستۀ توجه و همچنین انتقادی سازنده است.
یکی از مشکلات تئوریک که جلو بیشتر پذیرفته شدن این جریان ها (اسلام سیاسی) میشود، تمامیت خواهی آنان است. این تمامیت خواهی، در جهانبینی و روش شناسی این گروه ها بروز میکند. تمامیت خواهی اینجا یعنی باور داشتن به برحق بودن خویش، و از سوی دیگر، رد هر نوع مخالفت. تا جایی که حسن البنّا مورد نظر ماست، نقدهای معمول متوجه ایدههای شمولیت و ربانیت شریعت در سیاست اند. این دو ایده به ظاهر خیلی منطقی مینمایند. بسیاری از ما به توانایی شریعت در اصلاح جامعه، به ارزش دینی آن و به وسعت آن باور داریم. اما مشکل در هنگام عملی ساختن شریعت ایجاد میشود. طبیعی است که هر گروهی فکر میکند که برداشتاش از اسلام، تنها برداشت بر حق و «ربّانی» است؛ ولی از بدو تاریخ اسلام میان فقها و علما اختلافاتی گاه شدید بر سر بعضی از مسایل اساسی وجود داشته و این لزوماً دلیلی بر خطای ایشان نیست؛ بلکه این تعدد جهانبینیها سبب غنای فقه و کلام اسلامی شده است. اما نباید فراموش کرد که شریعت مجموعۀ قوانینی انسانی است که تنها مطابق ظرفیتها و دانش زمان خود بر اساس وحی و تجربۀ نبوی بسط یافته. این قوانین ممکن است برای بعضی گروهها جواب ندهند و مخصوصاً امروز که سیاق جهان مدرن به شدت تغییر کرده و در حال تغییر است. بین علما و متفکران هنوز هم اختلافات زیادی وجود دارد و تا حالا کسی بر سر یک نمونۀ واحد از شریعت که مناسب برای اعمال در تمام ابعاد زندهگی اجتماعی و سیاسی در دولتهای مدرن باشد اتفاق نکرده. اینجاست که دو راه برای اسلام سیاسی میماند. راه اول ادامۀ تمامیتخواهی است که منتج به دلزده شدن مردم خواهد شد؛ زیرا بسیاری از خطر بازیچه شدن دین در بازیهای سیاسی هراس دارند. راه دیگر هم پذیرش واقعیت جامعه است. به رسمیت شناختن نیازها و ارزشهای مختلف و متکثر، قدم اول برای پیدا کردن یک توافق مشترک و مناسب به سیاق خاص هر زمان است. چنین اتفاقی تنها در صورت آمادهگی همۀ جوانب برای گفتوگو و فهم یکدیگر رخ خواهد داد؛ در غیر این صورت ما هم به فهرست بنبستهای سیاسی تأسفبرانگیز کشورهای اسلامی اضافه خواهیم شد.
.jpg)
مشکل بزرگ دیگر با ایدۀ شمولیت است. این که اسلام برای تمام عرصههای زندهگی رهنمودهایی دارد، حرفی منطقی است. اما وقتی تلاش میکنیم چنین دستوراتی را برای واقعیت سیاسی دولتهای مدرن استخراج کنیم، به مشکلات زیادی برمیخوریم. همیشه خطر این وجود دارد که یک گروه بعد از به قدرت رسیدن، برداشت خاص خود از اسلام را برداشت واحد و برحق بشمارد و آن را بر دیگران تحمیل کند. طالبان نمونۀ آشکار اینچنین اتفاقات ناگواری اند. نمونۀ دیگرش رژیم ایران است که در تئوری باید حافظ ارزشهای اسلامی یا شیعی باشد؛ ولی در عمل و در میدان واقعیت سیاسی تبدیل به ماشینی قدرتطلب شده که صداهای مخالف را به شدت سرکوب میکند و برداشت واپسگرای خود از اسلام را بر همه تحمیل میکند؛ تقریباً در همۀ ابعاد زندهگی شخصی و اجتماعی. چنین تجربیات تاریخی به ما میآموزاند که حتا مفکورههایی به ظاهر عقلانی چون حضور اسلام در تمامی عرصهها، میتوانند مورد سوءاستفاده قرار گیرند و منتج به رژیمهای توتالیتر شوند؛ رژیمهایی که به بهانۀ اجرای حکم خدا، سلطۀ خود را بر تمام عرصههای زندهگی مردم، اعم از فضای عمومی تا حریم خصوصی حاکم گردانند. در چنین وضعیتی نباید جلو نقد و گفتوگو را گرفت. چرا که منتج به جمود ـ به قول سیدجمالالدین ـ و خشکیدن چشمههای اندیشۀ انتقادی در جوامع اسلامی خواهد شد. اینجا نیز همان دو راه پیش روی اسلام سیاسی است: تمامیتطلبی و ادامۀ سوءتفاهمهای تاریخی و یا هم قبول دموکراسی و رقابت آزادانه در یک جامعۀ متکثّر.
در اینجا باید میان دو سویه یا دو معنای دموکراسی فرق گذاشت. اولی، سویۀ فرهنگی آن است. دموکراسی در این سطح شامل بار فرهنگی و ارزشهاییست که در نتیجۀ تجربۀ تاریخی در سیاق غرب رشد کرده اند. از این سلسله ارزشها، برداشتهای ایدیولوژیکی صورت گرفته و از آنها برای مشروع نشان دادن قدرت استفاده شده است. حکومتهای غربی ـ نه لزوماً تمام مردم آن ـ در حالی که در سرزمین خودشان داد از دموکراسی و حقوق بشر میزدند، در قارههایی چون آمریکا، آفریقا و آسیا دست به جنایتهای سنگینی زدند. نه تنها این، بلکه در جهان عرب نیز رژیمهای سکولار دست به جنایات بزرگ منجمله علیه اندیشمندان اسلام سیاسی چون سید قطب زده اند. این یکی از دلایل بدبینی تاریخی اسلام سیاسی نسبت به دموکراسی و سکولاریسم است. البته نباید فراموش کنیم که این اتفاق ـ سوءاستفاده از قدرت ـ در و با تمامی ایدیولوژیهای بزرگ افتاده است. تجربۀ اتحاد شوروی باعث بدنامی کمونیسم شد. همین اتفاق با اسلام عزیز نیز افتاد؛ رژیمهای متعددی چون فکر میکردند آنها به اسلام «حق» دسترسی دارند دست به جنایت و سرکوب زدند و به نام اسلام پا بر حقوق دیگران گذاشتند. طالبان و داعش به جای خود، کار خود اسلام سیاسی در امتحان سیاست بعضاٌ به جاهای نامطلوبی رسیده. مثلاً کار حزب اسلامگرای الجزایر در دهۀ 1990 در نتیجۀ تمامیتطلبی و تعصب به خشونت و کشتار بیگناهان انجامید؛ در جنگی که بزرگترین قربانیاش مردم الجزایر بودند.
.jpg)
اما در سویۀ معنایی دوم که اینجا مقصود ماست، دموکراسی التزامی به این بار فرهنگی غربی ندارد و فقط به معنای یک نظم و سیستم سیاسی است که از چند فایدۀ اساسی برخوردار است و از همه مهمتر این موارد:
- همه به صورت مساوی حق رأی و تعیین سرنوشت خود را دارند. این حکم جلو احزاب یا اشخاصی که به زعم خود صلاح مردم را بهتر میدانند و به این بهانه قدرت را انحصار میکنند میگیرد. نمونۀ این اندیشه را در سیستم ولایت فقیه میبینیم که هرچند به نیت خیر آن بتوان اعتماد کرد، در عمل نتیجهاش رژیمی سرکوبگر و مستبد بوده.
- چرخش قدرت؛ این خیلی مهم است. اکثر ایدیولوژیهای اسلام سیاسی میخواهند یکبار به قدرت برسند و همیشه در قدرت باشند. حال آنکه دموکراسی به مردم این فرصت را میدهد تا احزاب و ایدیولوژیها را امتحان کنند و توانایی تغییر رژیم حاکم را در صورت برآورده نشدن خواستههایشان داشته باشند. در این سویه، از کسی توقع بیدینی یا «غربی» بودن نمیرود. اگر روحیات جامعه با افکار یک جریان سیاسی سازگار باشد، فضای عمومی میتواند از چنین ارزشهایی پر باشد. اما در غیر این صورت مردم باید بتوانند سرنوشت خود را بدست گیرند. این به رویۀ انتقادی کمک میکند و در نتیجه مردم گزینههای بهتر و پویاتری برای رهبری جامعه خواهند داشت و این در راه مصلحت عامه است. پس در این سویه، دموکراسی نظم مورد اتفاق مردم است که در چارچوب آن تمام اندیشهها ـ از جمله اسلام سیاسی ـ خواهند توانست خود را به مردم عرضه کنند و در چارچوب قانون فعالیت کنند.
.jpg)
هر کسی حق دارد به عنوان شهروند قدرت تعیین سرنوشت خود را داشته باشد. با توجه به تجربههای خشن و پرسشبرانگیز اسلام سیاسی در کشورهایی چون الجزایر یا ایران، هیچ کس را نمیتوان به دلیل بدبینی به چنین پروژههای سیاسییی سرزنش کرد. به عنوان شهروند نمیگوییم که چنین خواهد شد، ولی حق داریم تا این تضمین را بخواهیم، تا در صورت چنین اتفاقی توانایی تغییر وضعیت را داشته باشیم. در نوشتههای بعدی به ابعاد بیشتری از این مسأله خواهیم پرداخت. تا فعلاً اما این چالش اصلی سر راه اسلام سیاسی بوده است. سوال اینجاست که آیا احزاب اسلام سیاسی حاضر به رقابت آزادانه در چارچوب یک قانون بیطرف و انتخاب مردمی خواهند بود یا نه؟





