
سال 1396 خورشیدی از جهتهایی برای مردم کشور سال خاصی بود. بیشترین اعتراضهای اجتماعی در سال گذشته شکل گرفت و مطالبهها، روشهای بازنمایی مشکلهای اجتماعی و منطق طرح راهکارها نیز تا حد زیادی تازه و مؤثر جلوه میکرد. اما این نکته را نیز بلافاصله در همین مورد باید یادآور شد که عدم دسترسی به آنچه که این مطالبهها به دنبالش بود، الزامن به معنای نادرستی شیوهی طرح آنها نیست، بلکه میتواند خود نمونهی دیگری از سماجت و عدم توجه مسؤولان و سران دولت در برابر کمبودها و نیازمندیهای اجتماعی باشد؛ چنانچه این جنبه را نیز میتوان در نگاهی به مسیری که اکثر اعتراضهای اجتماعی در سالهای گذشته طی کرد بهروشنی دید؛ و این امری است که از قضا، به موضوعیت بیشتر آن اعتراضها و جنبشها میانجامد. با این حال، اگر بتوان دو حرکت گستردهتر را -که مدیرانشان نام «جنبش» را بر آنها برگزیدند- بهلحاظ نوعیت کار، امکانها و دیگر وجوه مشترک بهعنوان نمونه مورد بررسی قرار داد، رویهمرفته دو نکته به چشم میخورد که بیشتر از نکات دیگر، در زوال و شکست جنبشهای مزبور نقش داشت.

یک: پسزمینهی نادرست. حرکتهای اجتماعی سالهای اخیر که سال گذشته را از این منظر میتوان نقطهی اوج آنها دانست، غالبن از یک مجرای قومی و بنابراین، ناقص پا به میدان گذاشتهاند. البته این امر را نباید با واقعیت تفاوتهایی که میان اقوام در برخورداریشان از منابع، فرصتها و امکانها وجود دارد خلط کرد. حقیقت اما این است که این هم به نوبهی خود یک برساختهی غلطانداز یا فریبدهنده است، برساختهیی از جانب مجموعهیی که از یکسو با تظاهر به کار قومیکردن و تقسیم اقوام به اقلیت و اکثریت صاحب قدرت شدهاند و از سوی دیگر خود این مسأله را که آنها قدرت را در اختیار دارند، بهمنزلهی نشانی از حقانیتشان در آن موقعیت معرفی کردند. این امر سبب شده است که اعتراضهای اجتماعی و نارضایتیهای مردمی نیز از همین زاویه عرضاندام کند؛ دادخواهیها برای اینکه به تحقق عدالت بینجامد، بهجای نقد نفس رویکرد اقلیت و اکثریتگرا، تلاش خود را صرفن بر این داعیه متمرکز کرد که نشان بدهد روایت موجود از اقلیتها و اکثریتهای قومی در کشور درست نیست و باید این مسأله از نو بررسی شود. نکتهی جالب اینکه، در این کارزار مردم تقریبن در همان مسیری روان بودند که دولت پیشپایشان گذاشته بود: اینکه در هر حالتش، مسألهی اقلیتها و اکثریتها را جدی بگیرند و تلاش کنند خواستها و حقوق اجتماعیشان را بر معیار سهمی مطرح کنند که از این دعوا نصیب میشوند. زیانی که این امر بر جنبشهای اجتماعی تحمیل میکند، این است که آنها را از دستیافتن به هدف اصلیشان که سرتاسریشدن و عمومیتیافتن باشد، بازمیدارد. در سالهای گذشته مشاهده کردیم که این اتفاق چگونه آن حرکتها و جنبشها را با ناکامی روبهرو ساخت. بنابراین، اگر قرار است اجتماعی انتقادی و آگاه شکل بگیرد، لازم است مطالبههای خود را نه از آدرسهای اقلیت و یا اکثریتگرایی قومی، بلکه فارغ از شاخصههای قوم و زبان، بهعنوان اجتماعی یکدست مطرح کند و در میان تمام شهروندان برای خود خانه بسازد.

دو: فقدان پشتوانهی نظری. امروزه بهمدد سرگذشت و تاریخ جنبشهای اجتماعی در سرتاسر جهان میتوان این نکته را بهروشنی دریافت که اهمیت پشتوانهی نظری در این جنبشها به اندازهی فعالیتهای عملی، اساسی و مهم است. فکر میکنم در بخشی از تاریخ معاصر جهان که جنبشهای اجتماعی بیشتر رنگوبوی چپگرایانه داشتند، این موازنه تا حد زیادی برقرار شده بود و آن آموزهی مشهور لنین، «بدون نظریهی انقلابی هیچ عمل انقلابییی وجود نخواهد داشت» در این جنبشها بهمنزلهی راهنمای عملشان اعتبار داشت. حقیقت اما این است که ضرورت تلفیق نظریه با عمل، خاص جنبشهایی نیست که رویکرد چپی داشتند. نظریه منطق عمل و رفتار را طرح میریزد، خلاها، امکانها و جوانبی از قضیه را به بررسی میگیرد که کارکرد عملی آنها عمدتن ناآشنا و مبهم است اما در سمتدهی کلی یک حرکت تأثیری بهسزا دارد. این چیزی است که در حرکتها و اعتراضهای اجتماعی افغانستان در سالهای پسین به چشم نمیخورد. اهداف، نقاط ضعف و برجستگی و اینکه اساسن چگونه باید این مسایل را تبیین کرد و توضیحشان داد، بهصورت ناگهانی، موقتی و اغلب توجیهناپذیر ظاهر میشد. خواستهای اساسی حرکتهای مزبور –فارغ از اینکه چقدر درست و حقبهجانب است- دستکم برای اینکه بتواند زمینه را برای برآوردهکردن آنها درستتر سنجش کند، مستلزم این بود که با زبان منطقی و توجیهپذیری بیان میشد؛ منطق حرکتشان تبیین میشد و سرانجام این نکته باید روشن میشد که یک حرکت اجتماعی اعتراضی برای اینکه بتواند اجتماعی و اعتراضیبودنش را تثبیت کند زبان و چارچوب بیان خودش را پیدا کند، امکانهای بازخوانی خویش در زمانهای بعدی را فراهم سازد و با نظریسازی این موارد، این زمینه را مساعد بسازد که از چشماندازهای دیگر هم بتوان به دلایل شکست یا موفقیت آن نگریست. اما اکنون ما دقیقن از این منظر نمیتوانیم به حرکتها و «جنبش» هایی که در سالهای گذشته شکل گرفتند و زودتر از آنچه که تصورش میرفت دچار ریختوپاش شدند، طوری نظر اندازیم که جانب انصاف در آن رعایت شود. محض نمونه، اگر قرار باشد تاریخ جنبشهای اجتماعی یک دههی گذشته در کشور بررسی شود، صرفنظر از واقعهنگاریهای ژورنالیستیک یا اظهارنظرهای مطلقگرایانه و ناقص، چه چیزی میتوان به دست داد که دستکم با یکی از نظریههای اجتماعی معتبر و نافذ امکان دفاع از آن وجود داشته باشد و نشان بدهد که چه زبان و چارچوب نظرییی غالب این جنبشها را هدایت کرده است؟ ممکن است برای قضاوت در این مورد، هنوز کمی زود باشد. به هر حال اما، بستر نادرست (قومی) و فقدان پشتوانهی نظری در این جنبشها پاشنهی آشیلی است که عملن شاهد آن بودیم و هستیم.





