در گذشته روی نقش کشورهای خارجی مخصوصاً اردوی پاکستان در تجهیز و پناهدادن به طالبان بسیار صحبت شده است. بدون شک حمایت پاکستان برای بقای طالبان در شکل فعلیاش ضروری بوده. اما واقعیت در مقابل سادهسازی مقاومت میکند و توضیح بقای طالبان به همین سادگی ممکن نیست. تمرکز بیش از حد بر پاکستان یا کشورهای خارجی دیگر، ما را از نقاط ضعف درونی کشور که محصول ساختار و مناسبات اقتصادی موجود در کشورند غافل میسازد. در این نوشته تلاش میکنیم به تحلیل هستۀ این عوامل بپردازیم؛ یعنی به دو عامل ساختاری بسیار مهم که به اتفاق یکدیگر در وجود و بقای طالبان نقش اساسی بازی میکنند. این دو عامل عبارتاند از ساختار نفوس (نسبت نفوس شهرنشین به نفوس روستانشین) و ساختار اقتصادی (اقتصاد خدماتی شهرها در مقایسه با اقتصاد زراعتی روستاها).
مهمترین عامل درونی بقای گروهی چون طالبان این است که اکثریت نفوس کشور (۷۵ درصد) در روستاها و محروم از امتیازات زندهگی شهری چون دسترسی به خدمات دولتی (آموزش، بهداشت، امنیت…) و دسترسی به فرصتهای اقتصادی و کاری زندهگی میکنند. رکود اقتصادی و بیمعیشتی در روستاها، وقتی با فرصتهای اقتصادی نسبتاً بسیار بهتر و سطوح انباشت سرمایۀ بسیار بالاتر در شهرها مقایسه شود، به ما نشان میدهد که تودههایی که سربازان اجیر طالبان را تشکیل میدهند نه نیروهای خارجی بلکه تودههای فرودست و محروم خود افغانستاناند که یکی از پایینترین جایگاههای ممکن را در اقتصاد فعلی کشور دارند و فعالیتشان علیه دولت در اصل سرچشمه از بیکفایتی دولت در جلب اعتمادشان و در ایجاد فرصتهای اقتصادی واقعی و جایگزین اقتصادی برایشان میگیرد.
جمعیت افغانستان بر خلاف اغلب کشورهای مدرن اکثراً روستایی است. رساندن و تأمین خدمات اساسی در روستاها به مراتب مشکلتر از شهرهاست، به دلیل نفوس پراکنده در مساحتی بسیار بزرگ. همچنان، فرصتهای کاری و اقتصادی برای شهرنشینهای باسواد و سرمایهدار خیلی بیشتر از فرصتهای موجود برای نفوس روستاییست. در کل سطح و درصدی نفوس شهرنشین در مقایسه به نفوس کلی یک کشور (یا نسبت به نفوس روستانشین)، یکی از نشانههاییست که میتوان سطح رشد اقتصادی را از آن حدس زد. در جهان پیشامدرن، اکثریت نفوس کشورها (به شمول کشورهای غربی) در روستاها میزیستهاند و فعالیت اقتصادیشان زراعت بوده است. اما این در غرب با آمدن انقلاب صنعتی و رشد صنعت و خدمات در اروپای غربی تغییر کرد. این روندهای رشد اقتصادی منجر به مهاجرت اکثر روستانشینها به شهرها شد؛ چرا که شهرها حامل فرصتهای بهتر اقتصادی و معیشتی بودند.
.jpg)
ازدیاد نفوس شهری به نوبۀ خود این فرایند رشد را تقویت میکند، چون باعث بسیج نیروی انسانی و سرمایه و خدمات در فضای نسبتاً محدود یک شهر میشود، و امکان دسترسی همزمان به تمام اینها باعث رشد اقتصاد شهری و پیچیدهگی مناسبات اقتصادی میگردد. افغانستان اما با نفوس روستایی عظیم تقریباً ۷۵ درصدی خود بیشتر شبیه جوامع پیشامدرن است. روستانشینی و شهرنشینی به قدری در سطح رفاه و دسترسی به خدمات اساسی و معیشت اقتصادی تأثیر دارد، که در افغانستان مهمترین شکاف سیاسی همین شکاف اقتصادی بین شهرها و روستاهاست؛ شکافی شدیدتر و مهمتر از حتی شکافهای قومی و زبانی.
این شکاف و نسبت نفوس روستایی به شهری بر ساختار اقتصادی کشور نیز تأثیر دارد. در شهرهای بزرگ، ما شاهد رشد یک اقتصاد خدماتی خصوصی شهری هستیم (ترانسپورت، آموزش، خوراک، بهداشت، واردات…) ولی اقتصاد روستایی ما به کلی زراعتی است. بر خلاف دهقانهای اروپایی در قرن ۱۹ و ۲۰ که توانایی مهاجرت به شهرها و پیداکردن شغلهای خیلی بهتر در کارخانههای بیشمار جدیدالتأسیس یا سکتورهای خصوصی عظیم شهری را داشتند، دهقان افغان تنها گزینۀ کار فصلی، آن هم به صورت روزمزد و بدون هیچ محافظت حقوقی و اجتماعی و در ازای مزدی بسیار ناچیز را دارد. نابرابری شدید در سطح تولید ثروت میان شهرها و روستاها، و مناسبات نابرابر میان اقلیت شهرنشین و اکثریت روستانشین در نظری گذرا بر کلیت اقتصاد و نفوس افغانستان هویدا میشود. بیش از نصف نفوس فعلی افغانستان (اکثراً در میان روستانشینها) زیر خط فقر مطلق زندهگی میکنند، یعنی با درآمد ماهانۀ کمتر از ۲۷۰۰ افغانی. ۲۷۰۰ افغانی مبلغ شدیداً ناچیزی برای ادارۀ یک خانوادۀ غالباً بزرگ است. این سطح از محرومیت اقتصادی در مقایسه با فرصتهای مساعد برای نفوس شهرنشین آنقدر سرسامآور است که گویی افعانستان دو افغانستان است؛ یکی افغانستان مراکز شهری و یکی هم افغانستان اکثریت محروم روستانشین.
در هنگام تحلیل جنگها و مناقشات مسلحانه، نباید چشم از عوامل محیطی اساسی که محیط زیست فیزیکی و اجتماعی-اقتصادی یک طرفدار دولت یا یک جنگجوی طالبان را تشکیل میدهند پوشید. دولت مرکزی بیشترین طرفدار را در شهرها دارد، چرا که در شهرها خدمات ارایه میکند و نفوذ بسیار بیشتری دارد، و همچنان اقتصاد شهری به ذات خود باعث بهبود فرصتها و سطح رفاه ساکنین خویش میشود (به دلیل دسترسی بهتر به خدمات و امکانات).
مشکل اینجاست که نفوس شهرنشین تنها ۲۵ درصد یا یکچهارم نفوس کشور است. سه حصۀ دیگر در سطوح خیلی پایینتری از رفاه اقتصادی و دسترسی به خدمات اساسییی چون بهداشت و آموزش و امنیت و دسترسی به بازارها قرار دارند. در نقش حکومت پاکستان در حمایت از طالبان نباید شک داشت، اما مادامیکه شرایط درونی کشور چنین مساعد باشد که امکان دستاندازی را برای کشورهای دیگر بدهد، دور از ذهن نیست کشوری پیدا خواهد شد که به خاطر منافع خود و در بدل تلاشی ناچیز در منازعات سیاسی درونی افغانستان دخالت کند. در نتیجه بهتر است که ما تلاش کنیم ابتدا به ضعفهای شدید درونی خود بپردازیم و بهتر بشناسیمشان.
بدنۀ اصلی سربازان طالبان متشکل از روستانشینان فقیریست که در قدم اول برای امرار معاش کار فصلی میکنند، یعنی در فصل کشتودرو زراعت میکنند و برای باقی سال میان روزمزدی حقیرانه در شهرها، بیکاری، و کار برای طالبان، گزینۀ آخری را انتخاب میکنند. این یک مشکل کاملاً درونی است که به دلیل نبود خدمات، امکانات، و فرصتهای امرار معاش اقتصادی در روستاهای افغانستان به وجود آمده، جایی که ۷۵ درصد نفوس کشور زیست دارند.
- بیمعنایی «خودکفایی و استقلال مطلق» برای افغانستان
- صادق باشیم؛ افغانستان را با پاکستان و ایران مقایسه نکنید!
در نتیجه میبینیم که دولت مرکزی نتوانسته برای اکثریت روستانشین افغانستان حتی یکدهم خدماتی که به شهرنشینها ارايه میکند را تأمین کند. این بیکفایتی و بیتوجهی به نوبۀ خود باعث تشدید رنجها و مشکلات اقتصادی (قحطی، ناامنی…) در روستاها شده است.
در این تحلیل خود ما حتی به اعمال ناشیانۀ دولت که باعث دلزدهگی بیشتر نفوس میشود نیز نپرداختیم، اعمالی چون بمباران افراد ملکی و حمایت از زورمندان محلی. این تنش عظیم ساختاری فقط محصول مناسبات اقتصادی و ساختار نفوس افغانستان است. زمانی که دولت مرکزی نتواند به اکثریت نفوس خود خدمات کافی ارایه کند و وفاداریشان را حاصل کند، و این در حالی باشد که در مقایسه با روستاها در مراکز شهری سطوح سرسامآوری از سرمایه، رفاه، و شکوفایی اقتصادی (همراه با فساد و عیاشی لجام گسیختۀ طبقات حاکم) دیده شود، این وضعیت باعث ایجاد یک حس محرومیت نسبی شدید در روستانشینان نسبت به شهرنشینان و دولتشان خواهد گشت و چنین نیز شده است. در اندیشۀ سیاسی، وضع تودههای دهقان و زارع محروم به شخصی تشبیه میشود که تا بینی خویش در آب باشد، و کوچکترین اخلالی باعث برهمخوردن نظم شکنندۀ زندگی وی نشود.
زیستن در این فقر و ناچاری و اضطراب، فشار روانی عظیمی بر افراد وارد میکند، و این رنج به نوبۀ خود و همراه با حس محرومیتی که ذکر کردیم باعث ایجاد یک کینۀ اجتماعی شدید و یک حس انتقام جویی قدرتمند میگردد. گروههای مسلح مخالف دولت اغلب از چنین کینههایی به نفع خود استفاده میکنند و طالبان نیز در افغانستان چنین میکنند. این حس محرومیت اقتصادی و انتقامجویی که در روستانشینان افغان پرورده شده نتیجۀ کار پاکستان یا آمریکا یا هیچ دولت دیگری نیست. این محصول یک شکاف و عامل کاملاً درونی است که از بستر مناسبات اقتصادی و سیاسی درونی افغانستان برمیخیزد. شهرنشینها تصور میکنند که اکثر نفوس کشور در شرایطی مشابه قرار دارند، غافل از این که افغانستان دومی هم خارج از کابل و جلالآباد و بلخ و قندهار و هرات وجود دارد، افغانستانی که در آن سطح معاشات و درآمدها و فرصتهای اقتصادی بسیار پایینتر است و انسان موجودی بسیار آسیبپذیرتر و شکنندهتر و محرومتر. تا زمانی که به این شکاف اقتصادی توجه نشود و در راستای تقسیم عادلانهتر منابع اقتصادی مشترک، فرصتهای امرار معاش، امکانات زندهگی، و خدمات اساسی (آموزش، بهداشت،…) میان روستانشینان و شهرنشینان تلاشی جمعی و حسابشده و مستمر صورت نپذیرد، افغانستان در مقابل چالشهای امنیتی از قبیل گروههای مخالف دولت و گروههای مافیایی به شدت آسیبپذیر خواهد بود. قدم اول این پروسۀ درازمدت نیز آگاهی نسبت به نابرابریهای شدید میان شهرها و روستاها، و پذیرفتن این است که این نابرابریها از لحاظ اخلاقی به شدت ناپسند و برای همبستگی اجتماعی در کشور بینهایت خطرناکاند.
پل ارتباط با خوانندگان: [email protected]





