.jpg)
قبل از سیدجمالالدین نیز اندیشمندان مسلمان و عرب با «غرب» مواجه شده بودند. کسانی چون رفاعه الطحطاوی که در فرانسه مدتی زیست یا خیرالدین تونسی یا بطرس البستانی ـ همه در قرن 19 ـ نظری لزوماً منفی به غرب نداشتند. برای آنان غرب دشمنی آشکار نبود. پس چه چیزی سبب شد که طی یک نسل دید اندیشۀ اسلامی به غرب چنین تغییر کند؟
در اواخر قرن 19 موجی شدید از استعمار دامنگیر آسیا و آفریقا شد. بین سالهای 1875-1882 ضعف نظامی امپراتوری عثمانی که به زعم خودش پرچمدار خلافت اسلامی بود، نمایان شد. تونس و مصر یکی پی دیگری تنها بین سالهای 1881-1882 مستعمرۀ فرانسه و بریتانیا شدند. در 1876 گروهی از افسران و نخبههای ترک به نام «ترکان جوان» علیه سلطان عبدالعزیز کودتا کردند و به جایش ابتدا مراد و سپس عبدالحمید را به کرسی سلطنت نشاندند. امپراتوری عثمانی در نتیجۀ کودتا صاحب یک قانون اساسی شد که قدمی دیگر در راستای اصلاحات دولتی به شمار میآمد. در بستر این کشمکشهای دوامدار بود که سیدجمالالدین افغانی وارد صحنه شد؛ با اندیشهیی که در غرب به «پاناسلامیسم» مشهور است: ملغمهیی از ناسیونالیسم ـ ملیگرایی ـ که محصول اندیشۀ غربی بود با احیاگری اسلامی. حول سالهای اول زندهگی و مکان تولد سیدجمال اختلافات زیادی وجود دارد که برای این نوشته اهمیتی ندارند؛ فرقی نمیکند که او در خانوادهیی شیعی مذهب و ایرانی به دنیا آمده باشد یا در خانوادهیی سنی در افغانستان. مهم اندیشه و کارهای دوران بلوغ فکری او هستند که به آنها اشاره میکنیم.
باید یادآور شد که در زمان سیدجمال علوم اسلامی چون فقه و تفسیر به قول خودش از «جمود» رنج میبردند. قرنها میشد که به قول فقها «دروازۀ اجتهاد» بسته شده بود. این یعنی جای اجتهاد فراتر یا بازاندیشی نظام فقهی اسلامی که در 5 قرن پس از وفات پیامبر توسط علما پایهریزی شده بود ـ و در نتیجه، نظامی انسانی بود و نه وحی الاهی ـ وجود نداشت. مشکل پیش روی سیدجمال همین ناکارآیی علوم اسلامی در جوابگویی به تهدید استعمار و مشکلات داخلی جوامع اسلامی که در رکود بسر میبردند، بود. او بر این بود که مسلمانان از «اسلام واقعی» دور شدهاند و باید به آن بازگردند. البته وی تنها کسی نبود که فکر میکرد به «اسلام حق» دسترسی دارد؛ پس از سیدجمال بسیاری به اندیشۀ او نزدیک شدند: گروههایی چون اخوانالمسلمین، بوکوحرام، جهادیون، طالبان و داعش. ولی تفاوت این جریانها در میزان همپذیری و تعادلشان در جوامع اسلامی است.
.jpg)
برگردیم به سید جمال. برای دفاع از خود در مقابل تیغ تکفیر علمای سنتی، او به اسلام نهتنها به عنوان یک دین، بلکه به عنوان یک تمدن نگاه میکرد. تمدنی که میراث بزرگ اخلاقی، علمی، هنری و فرهنگی بجا گذاشته بود که اکنون به فراموشی سپرده شده است. او همچنین بر روابط حسنه و حقوق بیشتر برای اهالی غیرمسلمان سرزمینهای اسلامی تأکید کرد؛ تا این اقلیتها مورد سوءاستفادۀ قدرتهای استعماری قرار نگیرند.
کهنهگی نظام شرعی اسلامی در زمان سیدجمال مانع وحدت واقعی و بازگشت مردم به اسلامِ حق میشد و این وحدت برای او از هر چیزی مهمتر بود: وحدت امت اسلامی. برای حل مشکلات علوم اسلامی و رهایی از جمود، راه حل او بازگشایی دروازۀ اجتهاد بود. او به پیروی از وحی تأکید میکرد؛ اما بر این عقیده بود که عقل نقش مهمی در تفسیر درست و بجا از وحی دارد. همانگونه که ابن رشد به این کار دست یازیده بود، او نیز خواستار بازخوانی قرآن در سیاق تاریخی خاصش شد. به علاوه، بعد از این بازخوانی باید سیاق امروزی را نیز بررسی کرد تا راه حلی درست پیدا میشد. این روششناسی بعداً توسط شاگرد وی، محمد عبده شرح و بسط داده شد و جد مستقیم یا غیرمستقیم بسیاری از جریانهای اسلامی در قرن 20 شد.
.jpg)
پس میبینیم که منظور افغانی و عبده از سلفیت، همانا بازگشت به سلف صالح ـ نسل پیامبر، صحابه و تابعین ـ است. ولی هدف آنها بازگشت به گذشته نیست؛ آنها میخواستند تا مسلمانان فردای بهتری داشته باشند. بازگشت به سلف صالح کمک میکند تا درک بهتری از اسلام در سیاق خاص خودش داشته باشیم؛ نه این که با تقلید کورکورانه از اعمالشان و بدون شناخت بستر تاریخی و اجتماعی دوران، خود را مسلمان حقیقی بنامیم.
این روششناسی با عبده پیشتر رفت؛ عبده برای تعریف مباحث دینی همیشه از قرآن به عنوان منبع اول استفاده میکرد؛ نه تنها با استفاده از تفسیر سنتی بلکه همچنین با تکیه بر ابعاد زبانشناختی و دستوری زبان عربی و سیاق تاریخی نزول آیات مربوطه. مثلاً در متنی به نام «السلطان فی الاسلام» ریشۀ زبانی مفهوم سلطان یا قدرت سیاسی دنیوی را در قرآن جستوجو کرد و به این نتیجه رسید که در تمامی مواردی که این کلمه در قرآن استفاده شده، هیچگاه در سیاق امر به نظام و ساختار خاص سیاسی نبوده و اینچنین از خطای نظریهپردازان پیشین دوری کرد، آن هم با تکیه بر قرآن. این روششناسی بعداً توسط شاگردانش، مخصوصاً علی عبدالرازق بسط داده میشود؛ که در نوبتهای بعدی به آن رجوع خواهیم کرد.
بنگرید به:
Hourani, Albert. Arabic Thought in the Liberal Age, 1798-1939. Cambridge: Cambridge UP, 1983. Print. P.103-129





