اگر ناسیونالیسیم افغانی را در افق‌های متفاوت و بیرون از چشم‌انداز ناسیولیستی مورد واکاوی و مطالعه قرار دهیم، درمی‌یابیم که مفهوم ملت و استقلال کلیشه‌یی‌ترین‌ و تکراری‌ترین دروغ و تمکین تاریخی در تاریخ معاصر افغانستان بوده‌ است. ۲۸ اسد، سال‌روز استراد استقلال افغانستان، یکی از مفاهیم سیاسی‌یی است که مفهوم و مصداق آن ‌را می‌توان در چهارچوب مفهوم کلیشه و دروغ تاریخی توضیح داد. در تاریخ‌نگاریِ رسمیِ افغانی ۲۸ اسد مصادف است با سال‌روز استرداد استقلال افغانستان. هر چند متون تاریخ رسمی افغانستان روز دقیق سال‌روز استرداد استقلال را دقیقاً بیان نمی‌کند، اما این نادر شاه بود که برای نخستین‌بار در ۲۸ اسد ۱۳۰۹ ، بزم رقص و پای‌کوبی تجلیل از استقلال را راه‌اندازی کرد. آن‌چه اما در این میان مضحکه و طنز تلخ تاریخ افغانستان بوده ‌است، بار مفهومی ۲۸ اسد ‌است. این روز در نگاه بسیاری از ایدئولوگ‌های ناسیونالیسم افغانی بار حماسی‌یی را با خود حمل می‌کند که در آن واحد سیاسی‌یی به نام افغانستان در مواجهه با سلطۀ استعمار قد علم کرده و به سلطۀ استعماری «نه» گفته است. «نه گفتن» در بار مفهوم نالیسونالیستی مفهومی را بازخورد می‌دهد که سرشار است از سرمستی میهن‌پرستی و استقلال. استقلال و استقلال‌خواهی، در چنین مفهومی خط تمایزی است که پس از سال‌ها مبارزه میان سلطۀ استعمار و جامعۀ مستعمره کشیده‌ شده است.

وابسته‌گی‌های تاریخی در یک چشم‌انداز غیرناسیونالیستی نشان می‌دهند که ۲۸ اسد نه نتها یک مفهوم بی‌مصداق است، بل‌که تجلیل و شکوه‌مندسازی این روز ریشه در موجی از اخلاق‌ کوته‌فکرانه و شوونیسم پارانویایی داشته است. اگر رفتار قدرت را مصداق عینیِ مفهوم استقلال در نظر گیریم، در می‌یابیم در سطح زیرین همه‌چیز به شکل وحشت‌ناکی بر شالودۀ پارانویایی ناسیونالیسم افغانی بنا شده است.

ایدۀ ‌افغانی استقلال به ‌مثابه استقلال سیاسی‌ سرزمین مشترک از اساس اما بر خطا استوار است. پس از خطابۀ معروف شاه امان‌الله خان، ایدئولوگ‌های‌ افغانی همه به نحوی تلاش ورزیده اند که افغانستان را به مثابه یک سرزمین متحد و یک واحد سیاسیِ مستقل در برابر دیگران تعریف و ترسیم کنند. بر عکس این پندار، افغانستان واقعی و انضمامی، اما هیچ‌گاه مصداق عینیِ حاکمیت و همبسته‌گی ملی‌ نبوده‌ است. ایدۀ ناسیونالیسم‌ افغانی در مقام باور و رفتار همواره جهت‌های خلاف استقلال و همبسته‌گی را طی کرده‌ است؛ تاریخ معاصر افغانستان گواه این واقعیت تلخ است.

افغانستان به مثابه یک واحد سیاسی و جغرافیای ملی از اوایل قرن ۱۹ به این‌سو، کوچک‌ترین نقشی در تغییر و تعیین سرنوشت خود نداشته است. اگر از شعارهای کذایی ناسیونالیست‌های افغانی بگذریم و مفهوم استقلال را به مثابه حاکمیت و برابری ساکنان یک واحد سیاسی در مواجه با سلطۀ دیگری مد نظر بگیریم، پی‌خواهیم برد که به دشوار می‌توان مصداق عینی برای مفهوم استراد استقلال دریافت کرد. وابسته‌گی‌های تاریخی در یک چشم‌انداز غیرناسیونالیستی نشان می‌دهند که ۲۸ اسد نه نتها یک مفهوم بی‌مصداق است، بل‌که تجلیل و شکوه‌مندسازی این روز ریشه در موجی از اخلاق‌ کوته‌فکرانه و شوونیسم پارانویایی داشته است. اگر رفتار قدرت را مصداق عینیِ مفهوم استقلال در نظر گیریم، در می‌یابیم در سطح زیرین همه‌چیز به شکل وحشت‌ناکی بر شالودۀ پارانویایی ناسیونالیسم افغانی بنا شده است.

۲۸ اسد در عینی‌ترین شکل و معنای خود، رتوریک ناسیونالیستی است. رتوریکی که بیش از آن‌که در واقعیت‌ها ریشه داشته باشد، در پارانویا و توهم خانه دارد.

افغانستان تاریخی و انضمامی هیچگاهی در مناسبات خارجی و درونی‌اش قادر به فهم وضعیت دشوار خود نبوده است: توهم و فرافکنی در مناسبات خارجی و تمامیت‌خواهی در روابط درونی گوهرۀ نگاه افغانی را شکل می‌دهد. منطق ناسیونالیسم افغانی در برابر اقلیت‌ها بر پایۀ‌ تمامیت‌خواهی بنیاد نهاده شده است. در یک نگاه تاریخی و انضمامی «پته خزانۀ» عبدلحی حبیبی، «سقوی دوم»ِ سمسور افغان و اظهارات جنرال طاقت، زبان و منطق تمامیت‌خواهی ناسیونالیسم افغانی است. با این ‌همه، خطاست اگر این تمامیت‌خواهی را در مانفیست‌ها و اظهارت افراد جست‌و‌جو کنیم. تمامیت‌خواهی ناسیونالیسم افغانی واقعیت سیاسی و انضمامی است. جنگهای دهۀ نود و تنش‌های کنونی نشان می‌دهد که افغانستان مصنوعی‌ترین دولت-ملتی‌ست که با برچسب‌های نچسب و شعارهای دروغین به‌هم پیوند زده شده ‌است. شکاف‌های اجتماعی و قطب‌بندی‌های قومی قدرت نشان می‌دهد که مفهوم ملت و سرزمین واحد در افغانستان بیش از آن‌ که واقعیت ملموس و انضمامی باشد، نوعی رتوریکی‌ست که به دست ایدئولوگ‌های قدرت ساخته شده ‌است. مبانی این رتوریک اما کتمان، خودفریبی و آگاهی کاذب بوده است.

امان‌الله خان و همسرش، ملکه ثریا

۲۸ اسد بیرون از نگاه ناسیونالیستی، دهل و کرنای یک مفهوم بی‌مصداق است. به سخنی دیگر، ۲۸ اسد، بر ساخت دوکتورینی‌ست که بر مبنای احساسات و رتوریک قدرت نوشته شده است. اگر ۲۸ اسد را از بار عاطفی و احساساتی آن تهی کنیم، در می‌یابیم که این مفهوم به معنای واقعی کلمه بی‌جان‌ترین مفهوم بی‌مصداق است. افغانستان در طول حیات سیاسی خود نه تنها سرزمین واحد مستقل نبوده است، بل‌که مناسبات اجتماعی و وضعیت موجود آن گواه دردناک‌ترین شکاف‌های اجتماعی و وابسته‌گی‌های اقتصادی و سیاسی می‌باشد. ۲۸ اسد در عینی‌ترین شکل و معنای خود، رتوریک ناسیونالیستی است. رتوریکی که بیش از آن‌که در واقعیت‌ها ریشه داشته باشد، در پارانویا و توهم خانه دارد. افغانستان، اما در این رویکرد پارانویایی و متوهم بیش از حد به خود اهمیت می‌دهد و خود را جدی می‌گیرد. توهم و سرمستی ۲۸ اسد چنان مزمن است که اینک به‌رغم گذشت نزدیک به یک قرن، این سرزمین تماس با واقعیت و نشانه‌ها را از دست داده و توهم جزء اصلی آن شده است. در تقویم رسمی افغانستان، ۲۸ اسد سال‌روز استقلال کشوری است که از بدو شکل‌گیری تا این لحظه هیچ‌گاهی نتوانسته است از وابسته‌گی رهایی یابد. بر خلاف تصویر رمانتیک استرداد استقلال، افغانستان در قرن بیست‌ویک تنها کشوری است که بدون حمایت و پول خارجی حتا قادر به تجلیل جنش سال‌روز استقلالش نیست.

با این‌ همه، ۲۸ اسد با پرسش‌های زیاد رو‌به‌رو است. این روز بیش از آن‌که موضوع تجلیل باشد، سوژۀ پرسش است. ۲۸ اسد باید پرسش‌های زیادی را پاسخ دهد و نخستین پرسشی که بایستی از ۲۸ اسد پرسیده شود این است: آیا با طی‌کردن راه نزدیک به یک قرن و به‌رغم کسب استقلال ظاهری از سلطۀ استعمار، وابسته‌گی ما پایان یافت؟ آیا پس از استرداد استقلال، افغانستان به خود مختاریِ سیاسی دست یافت؟ آیا طرح استقلال ملی در جغرافیای بدون ملت از اساس خطا نیست؟

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام