یا همین الان مرا به آغوش بگیر یا قسم می‌خورم که از دانشگاه اخراجت می‌کنم

سلام‌وطندار در ادامۀ سلسله گزارش‌های اجتماعی‌اش، با شماری از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی مصاحبه کرده و مجموع این مصاحبه‌ها را در یک پروندۀ ویژه گنجانده است. نام همۀ مصاحبه‌شونده‌ها مستعار است؛ اما روایت‌ها کاملاً حقیقی است.

گوهر: من همین الان زیر فشار آزار و اذیت جنسی قرار دارم. در یکی از ادارات دولتی کار می‌کنم و سرم در کار خودم است. با این که به هیچ احدی کاری ندارم، اما هر روز چند نفر از کارمندان اداره مزاحمم می‌شوند و با روانم بازی می‌کنند. هر چه به دهان‌شان می‌آید می‌گویند. حتا با یکدیگر هم که صحبت می‌کنند از مسایل جنسی بلندبلند حرف می‌زنند تا من بشنوم و بشرمم. یک بار به یکی از این آقایان گفتم آخر چرا این‌قدر آزارم می‌دهید؟ مگر خودتان خواهر و مادر ندارید؟ در جواب به من گفت که خواهر و مادر من با عزت و با آبروست. از خانه بیرون نمی‌شود. مثل تو بی‌حیا نیست که تن‌فروشی کند و با عیاشی کردن پول کمایی کند.

سارا: دانشجوی سال دوم ادبیات بودم. خوب درس می‌خواندم و نمراتم خیلی عالی بود. اما پس از آن که پیشنهاد دوستی با یکی استادان دانشگاه را نپذیرفتم، از مضمونش ناکام ماندم. گیج شده بودم. اصلاً نفهمیدم که چرا با وجود این که خیلی خوب آزمون را از سر گذرانده بودم، بازهم ناکام شدم. به استاد مربوطه زنگ زدم؛ گفت فردا بیا دفترم. هنگامی که وارد دفترش شدم، در را بست و دستم را گرفت و با سیلی محکم به صورتم زد و گفت یا همین الان مرا به آغوش می‌گیری یا قسم می‌خورم که از دانشگاه اخراجت می‌کنم. من از ترس عزت و آبرویم دادوفریاد نکردم. در جا خشکم زده بود. دستم را بیشتر و بیشتر فشار می‌داد و می‌خواست بغلش کنم. سرانجام اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم خواهش می‌کنم دستم را رها کن. بعد با ناامیدی تمام دفتر استاد را ترک کردم. چند روز بعد خبر شدم که بر اساس توافق جمعی استادان دانشگاه، به دلایل نامعلوم از دانشگاه اخراج شده ام. این استاد پست‌فطرت مرا بدنام ساخت و همه از دوروبرم رفتند.

ستاره: من یکی از فقیرترین دانشجویان دانشگاه بودم. به خاطر وضعیت بد اقتصادی، مجبور شدم هم‌زمان با درس خواندن کار هم بکنم. این مسأله سبب می‌شد که بعضی از روزها نتوانم خودم را به صنف درس برسانم. از غیرحاضری‌های متواترم به اداره شکایت شد و رییس دانشگاه مرا به دفترش خواست و گفت، خیر است تو چون مشکل اقتصادی داری فقط روزهای امتحان بیا. من تعجب کردم و گفتم شوخی می‌کنید! گفت نخیر فقط در این معامله تو هم باید یک چیز را بفروشی. گفتم چی؟ پاسخ داد، باید در عوض هر چند روز غیرحاضری‌ات، یک بار با من باشی. من که اصلاً از یک پیرمرد توقع چنین حرف‌هایی نداشتم، همان لحظه از اتاقش خارج شدم و دیگر هرگز به آن دانشگاه نرفتم. به همین ساده‌گی مجبور شدم برای همیشه ترک تحصیل کنم.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام