.jpg)
در تاریخ هر رخدادی را در دو زمینۀ سیال و ایستا مورد بررسی قرار میدهند و ملاک داوری در مورد پدیدهها و تصنیف آنها در زمرۀ رخدادهای خوب و زشت، از این دو ناشی میشود. تصنیف رخدادهای تاریخی از لحاظ سیاسی اهمیت فوقالعادهیی دارد؛ زیرا «اکنون یا حال» در امور سیاسی ماهیتاش را در گذشته جستوجو میکند.
ویژهگی تمایل به گذشته از فطرت قدامتپسندی انسان ناشی میشود و آنچنان که گفته میشود، هیچ نژاد و ملتی یافت نمیشود که صاحب دین نباشد، به همین ترتیب در جهان هیچ ملت پیدا نمیشود که تاریخ نداشته باشد، حتا «اب اریجینیهای» استرالیا و «آزتکهای»ِ آدمخوارِ قاره آمریکا که از عصر اکتشافات جغرافیایی به اینسو ما با تاریخ و فرهنگ آنان آشنا شدهایم. اما انسان قدامتپسند به شدت تمایل به اغراق و تحریف داستانهایی از گذشته دارد، از همینرو درک عینی سیمای بزرگنماییشدۀ گذشته، بدون رویکرد انتقادی فراهم نیست. کارشیوۀ این رویکرد را علم تاریخ در اختیار ما قرار میدهد تا به کمک آن بتوانیم گذشته را به درستی درک کنیم.
اگر تاریخ را به عنوان شاخهیی از علوم اجتماعی بپذیریم (این امر مورد تنازع است)، در مورد رخدادهای هفت ثور 1357 و 8 ثور 1368 دو خوانش مبهم و آمیخته با حبوبغض وجود دارد که هر دو با توجه به فضای ملتهب علمی و سیاسی کشور، از ساختار متداول سنجش رخدادها در علم تاریخ فارغ است. خوانش ما از رخدادهای هفت و هشت ثور، شتابان و ناشیانه است؛ چه به عنوان رخدادهای مثبت و چه به عنوان رخدادهای منفی.
در تحلیل هفت و هشت ثور یا به مدح سخن گفته میشود و یا ذم، طرز تلقی از این دو رخداد، معرف هویت و بستگی سیاسی فرد است که مناسبتش را به پدیدۀ قدرت مشخص میکند. در کشمکش این دو گرایش، خوانش عینی که بتواند به تصنیف 7 و 8 کمک کند وجود ندارد، تحلیل بسیط از رخدادهای تاریخی و سادهسازی رخدادها گره بر سر بند میزند.
من در این یادداشت تا آنجا که مقدور است، تلاش میکنم ریشۀ دو تحلیل متضاد از رخدادهای هفت و هشت ثور را واکاوی کنم و سپس به سنتز نیز نظر افکنم.
.jpg)
مخالفان هفت و هشت ثور
هفت
هر استدلالی بر له و علیه 7 و 8 ثور دچار نوعی تناقض درونیست، به عبارت دیگر هر استدالی مرتبط به این دو امر دچار نوع تضاد بنیادین در خویشتن است، به همین دلیل تشخیص گرایشهای نهان در پی مخالفت و موافقت از این دو از حوصلۀ یک یاداشت روزنامهیی فارغ است، به همین دلیل سخن در اینجا به اجمال میآید. چون 7 ثور مقدم به 8 ثور است، نخست به استدلال مخالفان 7 ثور میپردازم؛ دو گروه از بنیاد با 7 ثور مخالفاند، یکی ناسیونالیستهای پشتون و دیگری اخوانیها که سودای حفاظت از ارزشهای دینی را دارند. کودتای هفت ثور و یا به تعبیر اعضای پیشین حزب دموکراتیک خلق افغانستان، انقلاب هفت ثور، سنگ تمام به حاکمیت متزلزل آلیحیی گذاشت؛ دوران آلیحیی در تاریخ ناسیونالیستی افغانستان، دوران طلایی است و بسیاری از مواردی که امروز مایۀ مباهات ناسیونالیستهای تمامیتطلب است، میراث آن دوران است.
کودتا هنگامی اتفاق افتاد که سردار محمدداوود یکی از عناصر رادیکال ناسیونالیسم، با اسم بیمسمای جمهوریت، قدرت را به دست داشت، داوود سرشار از سودای افغانیت بود و هموغم خود را پای «لوی افغانستان» گذاشته بود، این سودای جنونآمیز، حکومت داوود را همواره در تزلزل نگهداشته بود؛ تزلزل ناشی از عدم درک وضعیت سیاسی و اجتماعی قرن 20 و پافشاری بر تمایل درونی، اتحاد قبایل و خویشاوندان.
ناسیونالیستها میپندارند که اگر داوود را حزب دموکراتیک خلق به زیر نمیکشید، اکنون بهشت موعود آنان محقق شده بود. به باور جماعت اخیر یک ساختار پدرسالار متکی به میکانیسمهای سنتی میتواند کام آنان را برآورده سازد. چنین ساختاری مخالفان را سرکوب خواهد کرد، دیگران را در حد برادر دوم تنزل خواهد داد و در نهایت به تجزیۀ خصم تاریخی ناسیونالیسم، یعنی پاکستان خواهد انجامید. آنان 7 ثور را به همین دلیل شماتت میکنند و میپندارند که این رخداد یک امکان طلایی را از تاریخ معاصر افغانستان حذف کرد، به همین دلیل است که محمداشرف غنی سودای تکمیل فصل ناتمام داوود خان را دارد. شعار او ذاتاً درک درستی از یک انتقاد سنجیدهشده را حکایت دارد.
گروه دیگری که با کودتای هفت ثور مخالفاند، گروهی از اخوانیها و فرزندان سلفیسم جهادیگرا اند. تلقی آنان اینست که روند دینگریزی که از دوران شاه امانالله آغاز شده بود با کودتای هفت ثور تسریع یافت؛ به همین جهت، جهادی که به قول عبدالرب الرسول سیاف که از زمان امانالله آغاز شده بود با کودتای هفت ثور شدت گرفت، که این استدلال به توجیه سقوط حکومت نجیبالله احمدزی میانجامد.
هشت
همچنان که هفت ثور مخالفان پروپاقرصی دارد، هشت ثور نیز از این امر مستثنا نیست. در این تصنیف هم ناسیونالیستها، هم چپیها و لیبرالها جا میگیرند. مهمترین انگیزهیی که ناسیونالیستها را به مخالفت با 8 ثور برانگیخته، ویژهگی تجزیهطالبانۀ مجاهدین پیشین و نبود تمایل و توافق برای انتقال قدرت به گروهی که ناسیونالیستها آنان را وارث اصلی ساختار پدرسالار میدانند. آنان به این عقیدهاند همچنان که دارایی و میراث پدر به فرزندش میرسد، قدرت در افغانستان به گروه خاصی متعلق است و به استدلال آنان مجاهدین با توجه به داعیۀ دینیشان، بایست قدرت را به ورثۀ خود منتقل میکردند. این جماعت از یکسو در مورد حکومت نجیبالله معلق و دچار اختلافاند، زیرا گروهی از آنان به این عقیدهاند که نجیب راه درست را میدانست و گروه دیگر دیدهگان مخالفت دارند.
به هر حال ناسیونالیستها با هشت ثور به این دلیل مخالفاند که این رخداد در پی خود گرایشهای قومی و قدرتطلبانه را در دیگر اقوام برانگیخت، اکنون که حق حاکمیت بیچون و چرای پشتونها را زیر پرسش قرار داده است. اشارۀ این جماعت به جنگهای داخلی و تخریب شهر کابل در دهۀ هفتاد، برای محکومکردن هشت ثور موضوع حاشیهیی و در حکم وسیلهیی در جهت هدف است. به این ترتیب آنان 8 ثور را تنها به دلیل عدم انتقال میراث به میراثخوران اصلی که میراث آنان توسط شبکهیی از چپیهای نوگرا غصب شده بود، محکوم میکنند.
گروه ثانی که هشت ثور را از بنیاد محکوم میکنند، شماری از چپیهای پیشیناند، آنان میپندارند که افغانستان با کودتای هفت ثور در مسیر تکامل اجتماعی هدایت شده بود، اما مجاهدین پیشین دوباره ترمز این کاروان را کشیدند. آنان به سامانمندی و نوگرایی خود میبالند و حرکتشان را سیال و در مسیر تاریخ توصیف میکنند.
چپیها استدلال میکنند که آنان ساختارهای پدرشاهی و سنتی افغانستان را تعدیل کردند، اما مجاهدین همه چیز را دو باره به حالت اول برگرداندند. گروه سومی عمدتاً متشکلاند از لیبرالها و روشنفکران 18 سال پسین، هشت ثور را به دلیل استحکام در آمیزش سیاست و دین سرزنش میکنند، آنان به این دلیل هشت ثور را در جمله رخداد ایستای تاریخ معاصر افغانستان تصنیف میکنند. به عقیده آنان واکنش اختلاط از دین و سیاست بزر خشونتورزی و قانونگریزی را فربه کرد که پیامد ناگواری برای افغانستان داشت.
.jpg)
موافقان هفت و هشت ثور
هفت
هفت ثور محصول یک واکنش جهانی بود که با شعار نان، خانه و پوشاک در افغانستان نیز ظهور کرد و در برابر ساختار پدرسالار ایستاد، هفت ثور به دست گروهی از نبخهگان اتفاق افتاد که تمایل روشنفکرانهیی داشتند. پیش از رخداد هفت ثور گروهی از روشنفکران که برجستهترین عناصر تاریخ روشنفکری افغانستان در میان آنان حضور داشتند، هدف براندازی آلیحیی دست به هم دادند. این جریان یا در واقع حزب دموکراتیک خلق در مرحلۀ شباب دچار انشعاب شدند و به ظاهر رخنۀ ناسیونالیزم و تمایل جنونآمیز به تصاحب قدرت در جرگۀ انترناسیونالیستهای مارکسیست از یکسو و از جانبی هم نوع ناسازگاری ظریف میان طرفدارن مائو تسه تونگ و ولادیمیر لنین به انشعاب حزب دموکراتیک خلق انجامید. این امر را به این منظور نگاشتم که گروهی از چپیها از کوتای هفت ثور و رخدادهای دوران امین، پیش از این تبرا جسته بود.
به هر حال حزب دموکراتیک خلق محصول درجه یک رخداد هفت ثور است و به همین جهت برای اعضای این حزب، کودتای هفت ثور، رخداد قابل افتخار تاریخ افغانستان است. همانگونه که گفته شد آنان استدلال میکنند که با برپایی کودتای هفت ثور، روند تکامل اجتماعی شتاب بخشیده شد و دریچۀ نو برای افغانستان گشوده شد، دریچهیی که اخوانیها به فنا دادند.
گروهی از آنان در واکنش به انتقاد ارتباط حزب دموکراتیک خلق با شوروی وقت و زمینۀ حضور شوروی در افغانستان، وضعیت آن روزگار را با شرایط امروز مقایسه میکنند. به عقیدۀ آنان اگر ارتباط با شوروی وقت و همدستی هنگام حضور شوروی در افغانستان ناصواب بود، پس ارتباط و رفاقت با آمریکاییها نیز ناصواب است. این کنایۀ تلخ به ظاهر متوجه مجاهدین پیشین است که پس از سال 2001 در ساختار حکومت مدغم شدند در حالی که سالها پیش به بهانۀ مشابه با چپیهای پیشین و حضور شوروی می رزمیدند.
هشت
مجاهدین پیشین استدلال میکنند که آنان با رزمیدن در برابر شوروی و دستنشاندههایشان، آزادی مملکت را صیانت کردند و اسلام را از خطر فراموشی حتمی در افغانستان نجات دادند. به عقیدۀ آنان مجاهدین چون با راهاندازی جهاد از اسلام حمایت و دفاع کردند به همین دلیل بایست مورد تقدیر قرار گیرند. گروهی از این افراد تا آنجا در تحلیلشان افراط میکنند که گویا اگر مجاهدین نبودند اکنون نسل مردم افغانستان، چیزی شبیه نسل اختلاطی آمریکای لاتین بود. هنگام حضور نیروهای اسپانیا در آمریکای لاتین، نیروهای اسپانیایی به اندازیی در تجاوز و سوء استفاده از زنان بومی پیش رفتند که نسل مختلطی به وجود آمد، که میان هویت بومی و اسپانیایی معلقاند.

گروهی دیگر در توجیه هشت ثور و فروپاشی حکومت نجیبالله استدلال دیگری دارند، آنان میپذیرند که جنگهای داخلی و حضور مجاهدین در کابل به اندازۀ کافی فاجعهبار بوده است، اما آنان استدلال میکنند که جنگ داخلی به فروپاشی بنیادهای پدرسالاری انجامید. به عقیدۀ آنان این تحول زمینۀ حضور دیگر اقوام را در میدان سیاست فراهم کرد و این تحول اقوام را از زندان اسارت بیرون کشید. آنان با اشاره به فیگورهای قومی دوران جهاد، استدلال میکنند، این درست است که مجاهدین پیشین از بستر دین برخواستند، اما به روشنی ماهیت ناسیونالیستی را اختیار کردند. به عقیده گروه اخر، مجاهدین پیشین زمینۀ تسهیل گفتمان درون قومی را فراهم کردند که در حال حاضر تا حدودی زمینۀ این مشارکت قومی فراهم شده است.
سخنگفتن در مورد 7 و 8 ثور مخصوص مخالفان و موافقان نمیشود، بلکه گروه ثالثی از بنیاد با این دو رخداد مخالفاند، اولی را آغاز بدبختی و دومی را تداوم بدبختی میشمارند. منظور این گروه از خوشبختی که مقدم از 7 ثور باشد، به درستی روشن نیست.
افراطیترین مدل این گروه جماعتیاند که دشنامورزی و نفرتپراکنی به گذشته را نوع حقیقت تاریخی تلقی میکنند، از دید این گروه، تاریخ حقیقی آن است که در مورد مهرههای تاریخی و جریانهای سیاسی با دشنام و اهانت سخن رفته باشد.
سخن آخر
یکی از دلایلی که علم تاریخ برای توجیه خود میآورد اینست که تاریخ میتواند خطاهای گذشتهگان را برجسته سازد و به بهبود آینده کمک کند، از جانب دیگر برای بررسی رخدادهای تاریخی باید عوامل متعدد از جمله بستر زمان را در نظر داشت. به همین دلیل در تحلیل بسیط رخدادهای تاریخی، بیطرفی نقض میشود و به تنازع نادرست میانجامد. 7 و 8 ثور تاکنون در ارتباط به پدیدۀ مورد مناقشۀ قدرت در افغانستان تحلیل شده و تصنیفبندیها بر اساس حبوبغض صورت گرفته است. با توجه به جامعۀ پیچیده افغانستان و ارتباط پیچیدۀ پدیدهها، 7 و 8 ثور هم پیامد مثبت داشتند و هم پیامد منفی، با وصف آن یکی ناگزیر ماهیت سیال داشت و دیگری ماهیت ایستا؛ اما خوانش دیگرگون از این دو رخداد مهم تاریخی میتواند گره از تنازع دنبالهدار جامعه سیاسی افغانستان را بکشاید.





