ضیا دانش/ نویسنده و روزنامهنگار
.jpg)
مرگ فرخنده از ابعاد و جهتهای گوناگون یکی از هولناکترین رویدادهای سالهای اخیر در افغانستان و حتا جهان محسوب میشود. مشارکت گسترده جوانان و نوجوانان – چه به عنوان فاعلان و چه به عنوان ناظران رویداد – واقعیت کریه و هولناک این فاجعه است و این مسأله هشداری بود از تهدیدهای پیدا و پنهان در بطن جامعۀمان؛ این رویداد به وضوح نشان داد که اپیدمی خشونت در افغانستان دامن تمامی اقشار و گروهها حتا جوانان و نوجوانان را نیز گرفته است و رویدادهای مشابه آنچه که بر فرخنده گذشت، توان تکرار را در خود ذخیره دارد.
اما پرسشی که پس از وقوع این رویداد هولناک در اذهان بسیاری شکل گرفت، این بود که چرا جوانان و نوجوانان نهتنها در برابر چنین عمل وحشیانهیی نه ایستادند که حتا خودشان به شکل مستقیم و غیرمستقیم در ایجاد و شعلهورتر کردن این آتش نقش داشتند؟ پرواضح است که اگر عوامل و دلایل اصلی این رویداد به درستی شناخته نشوند و تحلیل نگردند، نه باید از بروز رویدادهایی مشابه چندان تعجب کرد یا وحشتزده شد.
.jpg)
تصاویر ضبط شده نشان میدهد که جوانان و نوجوانان چهگونه به صورت بیرحمانه به جان فرخنده میافتند و با وحشت تمام او را در زیر پاهایشان لگدمال میکنند. به نظر میرسد عواملی که به شکل مستقیم جوانان را به خلق چنین فاجعهیی کشاند و یا آنها را به مشارکت در چنین فاجعهیی ترغیب کرد، عبارتند از:
گستردهگی فرهنگ افراطیت در جامعۀ ما
در افغانستان معمول شده که به سادهگی با دیدن کوچکترین تفاوتها و طرز دیدها ـ به ویژه در موضوعات دینی ـ حکم تکفیر و قتل افراد صادر میشود و کسانی که خود را متمدین میپندارند، به راحتی به خود این صلاحیت را میدهند که در مورد زندهگی و مرگ افرادی که همانند آنها رفتار نمیکنند و نمیاندیشند، تصمیم بگیرند و حکم صادر کنند.
دگراندیشی و دگرپذیری در هر بعدی ـ حتا در ابعاد سیاسی و اجتماعی ـ هرگز کمترین جایگاهی در کشور ما ندارد و حق و حقیقت حتا در فروعات انحصاری تلقی میشود. تفاوت در طرز نگرش و طرز تلقی، میتواند مجازات مرگ را در پی داشته باشد. امری که دستکم در پنج دهۀ اخیر، جان هزاران تن از شهروندان کشور را گرفته است.
استمرار پیامدهای روانی جنگ
بدون شک جنگ نیم قرن اخیر در افغانستان، تنها جان شهروندان را نگرفته بلکه میراث غمناکتر و مخربتری از خود به جای گذاشته است: بههم ریختن تعادل روانی جامعه.
این میراث جنگ بسیار خطرناک است. میراثی که قتل و کشتار را تبدیل به امری معمول و حتا لذتبخش میکند. در رویداد فرخنده نیز به وضوح میتوان بههمریزی تعادل روانی جامعه را ردیابی کرد.
.jpg)
قدرت تقلید در اندیشههای دینی
با اینکه فرهنگ اسلامی همیشه بر مسألۀ تعقل و خردگرایی به ویژه در «مبانی دینی» تأکید میکند، شمار فراوانی از مسلمانان، مقلد بیچون و چرا هستند و اگر مرجع فتوا یک «بقال سرکوچه» هم باشد، آنها صرفاً تبعیت میکنند. تقلید حتا در میان جوانان و نوجوانان کنونی که از لحاظ علم و دانش با نسلهای گذشته فاصله دارند نیز مروج است. جوانان مقلد با هر بادی به هر سوی حرکت میکنند؛ مثال بارز آن حضور جوانان در صفوف مخالفان مسلح دولت، به بهانۀ جهاد و مبارزه با کفار است.
فقر اقتصادی
فقر اقتصادی نیز همانند جنگ، روانپریشی فردی و اجتماعی را در پی دارد. ذهن و روان جامعۀ محروم، در قضاوت، تعامل و پذیرش دیگران نمیتواند به شکل منطقی عمل کند و زیر فشارهای عصبی ناشی از عدم تعادل روانی قرار میگیرد. جامعۀ محروم مانند فرد گرسنهیی است که به دلیل تأمین نشدن نیازهای غذایی بدنش، به سرعت عصبانی میشود و واکنش نشان میدهد. اما هنگامی که به خود آمد، تازه به اشتباهاتش پی میبرد.
قتل فرخنده و واکنشهای شتابزدۀ مقامهای بلندپایۀ حکومتی و متنفذین مذهبی، پشیمانیشان پس از گسترش اعتراضات و در آخر پیبردن به عمق فاجعه، به خوبی نشان میدهد که فقر اقتصادی تا چه اندازه بر تعادلات روانی و ذهنی ما تأثیر مخرب و منفی گذاشته است.
شدت سنتی بودن جامعه
یکونیم دهۀ گذشته زمان زیادی برای عبور از یک جامعۀ بسته و سنتی به جامعهیی مدرن و خردگرا بود. کثرت رسانههای همگانی، گشوده شدن دروازههای افغانستان بر روی جهان، گشایش دهها دانشگاه و مؤسسۀ تحصیلات عالی و نیمه عالی و مواردی از این دست، میتوانست انقلابی در عرصه خردگرایی و گذر از سنت به مدرنیته محسوب شود؛ اما برعکس، این تغییرات کمترین تأثیر را بر روح و روان جمعی گذاشت و اگر تغییری نیز دیده میشد بسیار اندک و جزیی بود.
رویدادهای مشابه فاجعۀ فرخنده در نقاط گوناگون کشور بارها اتفاق افتاده است؛ تکرار وقوع رویدادهای مشابه به خوبی عمق مقاومت و شدت بسته بودن جامعه ما را نشان میدهد.
به هرحال، آنچه که گفته شد، میتواند فتح بابی برای آغاز تحقیقات علمی دربارۀ چهگونهگی وقوع رویدادهایی از این دست باشد. بدون شک انجام تحقیقات علمی پیرامون ریشهها و چرایی وقوع این رویداد، به هدف پیشگیری از حوادث مشابه، بسیار اساسی و ضروری است و امیدوارم که هرچه زودتر گامی در این راستا برداشته شود.





