.jpg)
لیدا سلطانی نابیناست. رنگ نیکی و بدی دنیا را ندیده و از همهچیز تنها تجسمی نسبی در ذهن دارد. به نظر میرسد که کل جهان در چشمش تیرهوتار است؛ اما چنین نیست. لیدا با شور و شوق عجیبی به تحصیل پرداخته و هماکنون دانشجوی سال دوم دانشکدۀ ژورنالیسم دانشگاه کابل است.
لیدای 25 ساله هر روز برای آموختن مهارتهای ژورنالیسم و تحقق رؤیاهایش به دانشگاه میرود. میگوید، به گویندهگی در تلویزیون علاقۀ زیادی دارد و میخواهد به همه نشان دهد که نابینایان نیز میتوانند در کار رسانهیی فعالانه سهم گیرند.
اما لیدا قادر نیست که همانند همصنفیهایش به صورت معمول درس بخواند و از محتوای درسهای روزانه یادداشتبرداری کند. میگوید که به خط بینایی «بریل» آشنایی دارد؛ اما هیچ کسی در دانشگاه بر اساس این خط تدریس نمیکند و وی مجبور است تمامی محتوای درسهای ارایه شده را ضبط کند.
این بانوی نابینا، مجبور است برای درک محتوای مواد درسی (چپتر) استادان، برای هر مضمون 100 افغانی هزینه کند تا این مواد درسی به پروندۀ صوتی تبدیل شوند.
.jpg)
لیدا با اظهار خرسندی از استادان دانشگاهاش میگوید که آزمونهای وی را به صورت گفتاری میگیرند. رفتار استادان و دانشجویان با وی محترمانه است نه ترحمآمیز. همه او را دوست دارند و در پیشبرد درسهایش به وی کمک میکنند.
خانوادۀ لیدا همیشه حامی و مشوق او بوده و وی را برای رسیدن به اهدافش پشتیبانی کرده اند. آنها دوست دارند دخترشان الگویی برای دیگر نابینایان باشد. لیدا میگوید که اگر نابینا نمیبود، حتماً عکاس میشد و از زیباییهای جهان پیرامونش عکس میگرفت.
او که همواره از شنیدن واژۀ «کور» میرنجد، میگوید که هیچ چیز به اندازۀ این واژه او را از زندهگی ناامید نمیکند. این دختر جوان از مردم میخواهد که میان بینا و نابینا فرق نگذارند و به جای نشان دادن حس ترحم و دلرحمی، سعی کنند به یکدیگر بفهمانند که معلولیت عیب نیست؛ تواناییست.





