.jpg)
دیشب دو جشن در کابل برپا شده بود که هر دو نُقل مجالس رسانهها بود؛ یکی ضیافتی که به مناسبت صد سالهگی استقلال افغانستان در ارگ ریاست جمهوری برگزار شده بود. در این ضیافت سفرا و مقامهای بلندپایۀ حکومت زیر نور چراغهای مشعشع و رنگارنگ، در فضای گوارای قلعۀ ارگ، شبی را به خوشی سپری کردند. از خورشهای لذیذ خوالیگران، چهاردیوار شاهنشین چشیدند و با هر پکِ دود سیگار به خوشیِ شب افزودند.
لافهای گزاف در مورد گذشته و اغراقهای بیانتها در مورد آینده، چاشنی این بزم شبهنگام بود. بزم دیگری دورتر از ارگ و در گوشهیی از کابل برپا بود؛ برخلاف ضیافت ارگ، دومی را مرد خیاطی برپا کرده بود. او برای برپایی این جشن پیوسته، 16 ساعت، 18 ساعت و چه بسا شبانهروز، به پیراهن دیگران سوزن زد و نور دو دیده را در این راه هزینه کرد.
مرد دوزنده سرمایۀ برپایی جشن را یکیک قِران گرد آورد و سالها صرف این کار شد. برای این خیاط نه افتخارات و هویت کذایی اهمیت داشت و نه هم جشن خوشحالی یک متفکر بزرگ. تحولات سیاسی برای او بیشتر از یک پادشاهگردشی معنا نداشت. او زیاده از سایهیی برای سکون و آرامش همراه با قوت لایموت نمیخواست تا در کنار آن جشن عروسی خود را برپا کند.
تشکیل خانواده و عروسی انتها آرزوی هر زن و مردی در این خرابآباد است. من کسی را ندیدهام که سقف آرزوهایش بلندتر از این باشد. در سرزمین دود و باروت و جویبارهای خون، هر زنی آرزوی وصال با مردی و هر مردی آرزوی وصال با زنی دارد. برای این مردم، روزوشبِ عروسی انتهای شادمانیست؛ شب از ته دل شادشدن، رقصیدن و بوسیدن.
خیاط تازهداماد بیپروا به محتوای صلح و جنگ مانند هر انسانِ پریشانحال این مملکت، گاریوانها، دستفروشها، سلمانها، فلزکارها، همسایهها و اهالی کوچهاش را برای تجلیل از این رخدادِ میمون زیر یک سقف فراخوانده بود. نانآورانِ خانوادهها، جوانان نورس، زنان آرزومند و کودکان به این جشن شادمانی هجوم آوردند. بلندگو آهنگ شانهپرانک مینواخت و داماد به منظور عقد در نکاحخانه حضور داشت و دستفروشی در میدان میرقصید.
.jpg)
جشن عروسی این خیاط بر خلاف ضیافت استقلال به خوشی سر نشد. در بحبوحۀ آمدوشد مردان، زنان و سرگردانی کودکان، صدای مخوفی تالار را لرزاند. زندهگان هاجوواج مانده بودند. بوی گوشت سوختۀ آدمیزاد و باروت همه جا را تسخیر کرد بود.
در آن نیمهشب سرها، دستها، پاها، و تکههای تن آدمیزاد از جایی کنده شده و همه جا تکهیی از تن آدمی دیده میشد؛ حتا قلبها از سینههای کارگران نحیفاندام بیرون جسته بود و خون، حیات را تر کرده بود؛ گویی نهری را به آبگیری بستهاند.
اندهکی سکوت و در پی آن شیون زنان و مردان به آسمان زبانه کشید. گروههای امداد به شمردن و جستوجوی مردهگان آغاز کردند؛ شمارش از 5، 10، 20، 50 گذشت و به 100 رسید، با دو برابر زخمدیدۀ دیگر.
ساکنان چهاردیوار ارگ که صبح از خواب خوش بیدار شدند، با اعلامیهها و بیانیهها در پی آن شدند تا شاید از این آب گلآلود، ماهی بگیرند. اما مرد خیاط که دلش از خون لبریز شده بود، واپسین سخن خود را در برابر دوربین چنین گفت که روزگارش سیاه شده، دوستان، خویشان و همسایههایش را از دست داده است.
خیاط بینوا به ساکنان قلعۀ ارگ تاخت و ماهیت جشن آنان را زیر پرسش برد. خیاط به نمایندهگی از مردم به ناشنوایان قلعۀ ارگ واضح ساخت که آنان نمایندۀ مردم نیستند. اما خیاط چه ساده بود، پیش از او داغدیدهگان و درد چشیدهگان زیادی سخنان او را تکرار کردند، آب در هاون کوبیدند و به تاریخ پیوستند.
در همین زمینه





