سلاموطندار در ادامۀ سلسله گزارشهای اجتماعیاش، با شماری از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی مصاحبه کرده و مجموع این مصاحبهها را در یک پروندۀ ویژه گنجانده است. نام همۀ مصاحبهشوندهها مستعار است؛ اما روایتها کاملاً حقیقی است.

مهتاب: از ژورنالیسم فارغ شده بودم. پس از گذشت چند ماه در یکی از رسانهها مشغول کار شدم. اما حقوقم بسیار کم بود. برادر رییس دفتر به من پیشنهاد کرد که به دفتر آنها آمده و با وی کار کنم. من هم به خاطر مشکلات اقتصادی پیشنهادش را قبول کردم. زمانی که به دفترش رفتم، در ابتدا با خوشرویی به من گفت که از شخصیت، صورت و سیرتم خوشش آمده است. بعد یک فرم قرارداد را به من داد. دیدم که حقوق ماهوارم بسیار عالی است؛ حیرتزده شدم. اصلاً باورم نمیشد که روزی چنین حقوقی بگیرم. هنگامی که با صد شوروشوق خواستم قرارداد را امضا کنم، رییس گفت این حقوق را در بدل رابطه با من میگیری؛ باید با من باشی. یک لحظه تکان خوردم. اصلاً نفهمیدم چی شد. دنیا سرم تیرهوتار گشت. قلم را گذاشتم و از دفتر خارج شدم. تا مدتها افسرده بودم و هرجا کاری اعلان میشد، ترس تمام وجودم را میگرفت.
ناهید: با اینکه تجربۀ کار در رسانهها را نداشتم و به تازهگی از دانشگاه فارغ شده بودم، به یکی از رسانهها درخواست کار دادم. مدیریت دفتر بدون هیچ امتحان ورودی یا مصاحبهیی درخواستم را پذیرفت و به سادهگی خبرنگار شدم؛ آن هم نه به صورت کارآموز، بلکه به حیث کارمند و با حقوق معین. از همان اول همهچیز مشکوک به نظر میرسید. چند روز که از کارم در دفتر گذشت، دیدم رفتوآمد رییس به اتاقم زیاد شده و گاه و بیگاه مرا هم به اتاقش میطلبد. رییس برخوردش بسیار مهربانانه و ملایم بود و اصلاً به نظر نمیرسید که چیز دیگری در سر دارد. در یکی از شبها زنگ زد و از من خواست که به زودترین فرصت خودم را به دفترش رسانده و دربارۀ یک قرارداد بسیار مهم با وی صحبت کنم. من هم پذیرفتم. هنگامی که وارد شعبۀ رییس شدم، به آرامی آمد و کنارم نشست. در همان لحظه به خود لرزیدم و فهمیدم کار اشتباهی کردم که در این وقت شب به دفتر آمدم. تا رییس شروع کرد به گپ زدن، حرفش را قطع کردم و با صحبت از این و آن گفتم که آقای رییس باید بروم که پدرم بیرون در منتظر است. فرصت ندادم که اظهارنظر کند؛ خیلی سریع آمدم پایین و در را باز کردم و گریختم. از فردای آن روز دیگر سر کار نرفتم.
صفورا: از رشتۀ انجینری فارغ شدم؛ اما به خاطر رفتارهای بدی که از سوی مردان در محیطهای کاری دیده بودم، هرگز نمیخواستم در جاهایی که شمار مردان زیاد است کار کنم. گفتم باید در ادارات دولتی و اماکنی که رفتوآمد مردم زیاد است کار پیدا کنم تا هیچ کس نتواند به من آسیب بزند؛ به همین دلیل در چند وزارتخانه درخواست کار دادم. فرم کاری یکی از وزارتخانهها را پر کردم و منتظر ماندم تا شاید به من زنگ بزنند. پس از گذشت چند روز یک نفر زنگ زد و گفت شما برای کامیابی در این پست و تکمیل روند ثبتنامتان باید به اداره بیایید. گفتم کدام اداره؟ او نشانی هیچ وزارت یا ادارۀ دولتییی را نداد و یک مکان نامعلوم را به من مشخص کرد و گفت برای ثبتنام، حضورتان در اینجا الزامی است. فهمیدم که نیت سوء دارد؛ گوشی را خاموش کردم. پس از آن، چندین بار همان فرد به من زنگ زد و مزاحمت کرد و از من خواست که یک بار به دفتر کارش بیایم. از آن زمان به بعد ترسم از ادارات دولتی چندین برابر شد. با خود گفتم عمری بیکار باشی بهتر از آن است که بیعزت باشی.





