
مهمترین مسألۀ انسان در طول تاریخ، مرگ و زندهگی بوده است، اما برخی فرهنگها یا حتا برخی افراد به طور غالب به طرف اندیشۀ مرگ میروند و ذهنیت مرگاندیش پیدا میکنند، و برخی دیگر به همین زندهگیِ زمینی میاندیشند و در جهت بهبود و اعتلای آن میکوشند.
شاید حداقل در چهل سال گذشته هرگز رخ نداده که بستههای خبری رسانههای افغانستان خبری از انفجار، درگیری، جنگ و کشتار نداشته باشند. افغانستانیها دیگر به چنین خبرهایی عادت کردهاند، زندهگی در وهلۀ کنونی بیشتر از هر چیز دیگری برایشان پیشپا افتاده مینماید و مرگاندیشی جزء روزمرهگیهایشان.
«حالا زندهام و بعداً را نمیدانم»، «تا پیش از چاشت زنده ماندهام، بعد از چاشت شاید دیگر نباشم»، «امروز چه؟ زندهاید!؟»، «شاید امروز نوبت ماست…» و «بامداد امروز را دیدم، بامداد فردا را خدا داند.» همین که سری به شبکههای اجتماعی بزنید، از این دست استاتوسها فراوان خواهید دید. در بسیاری موارد کاربر با این که مستقیماً از واژههای مرگ، انفجار و انتحار یاد نمیکند، اما نشانههایی از مرگاندیشی در نوشتهاش پدیدار است.
دیگر کاربران هم پای این استاتوس از زندهگی در این مرزوبوم شکوه میکنند و به نحوی نشان میدهند که صرفاً زندهاند و نفس میکشند و دیر یا زود در حملهیی، انفجاری یا انتحاری کشته خواهند شد. بودن در این فضا اندیشۀ مرگ را به مخاطب تزریق کرده و او را به دنیای مردهگان میبرد.

روانشناسان و جامعهشناسان به این باورند که وضعیت نابسامان کشور و افزایش رویدادهای انفجاری افراد را مجبور به نوشتن چنین مطالبی میکند و وادار میسازد تا اندیشۀ مرگ در آنان پدیدار شود.
روحالله رضوانی میگوید، مرگاندیشی دستوپای مردم را میبندد و آنها را از طرح برنامهریزیهای درازمدت باز میدارد. در نهایت جامعه آسیب خواهد دید؛ آسیبی مهیب و خطرناک که جبران آن دشوار خواهد بود.
فروید: «برای انسان، تصور مرگ خودش بسیار مشکل است؛ بنابراین تجربۀ مرگ در وهلۀ اول، تجربۀ مرگ دیگریست؛ مرگ فردی که دوستش داریم.»
به باور رضوانی، اندیشۀ مرگ بیشتر از افرادی منشأ میگیرد که خواهان آرامش و رهایی از وحشتاند، اما تداوم این وضعیت وحشت اجتماعی را به میان میآورد و جامعه را درگیر ترسی همهگیر میکند.
این روانشناس میگوید، صحبت از مرگ در کانون خانواده ترس میآفریند و این وضعیت در درازمدت جامعه را در لاک ناامیدی و هراس روزافزون فردی و جمعی فرو میبرد.

در مرگاندیشی، همیشه اندیشۀ خطر از دستدادن دیگری وجود دارد. حتا فروید، (پدر علم روانکاوی 1856-1939) در نخستین نوشتهاش در مورد مرگ (تأملاتی در خور ایام جنگ و مرگ) به این نکته پرداخته است که برای انسان، تصور مرگ خودش بسیار مشکل است؛ «بنابراین تجربۀ مرگ در وهلۀ اول، تجربۀ مرگ دیگریست؛ مرگ فردی که دوستش داریم.»
محمدعزیز بختیاری، جامعهشناس میگوید، مرگاندیشی آسیبهای جدییی به جامعه وارد میکند؛ باورها را از بین میبرد و امیدها را به ناامیدی تبدیل میکند.
او پیشنهاد میکند که افراد و اشخاص از نشر تصویرهای خشن و روایتهای جانگداز هنگام وقایع ناخوش خودداری کنند؛ این رویکرد در درازمدت افکار را از خشونت دور نگه میدارد و تا حدی مرگاندیشی را در اذهان مردم کاهش میدهد.
باید به یاد داشت، در هیچ آئینی توصیه نشده است که انسان باید خود را بکشد، اما در مرگاندیشی قضیه گونۀ دیگریست. انسان آرزوی مردن دارد، برای آن که زودتر به جاودانهگی برسد، تمام ذهنش معطوف به این است که زندهگی این جهانی بد، شر و مایۀ رنج است.





