.jpg)
چند روزی عکسهایش در شبکههای اجتماعی دستبهدست شد. همه از جوان هنرمندی حرف میزدند که تن به اعتیاد سپرده است. تصمیم گرفتم پیدایش کنم و داستان زندگیاش را بشنوم و به دیگران بازگو کنم. با اینکه معتادان به مواد مخدر پاتوقهای مشخصی دارند و معمولاً در پارکها سرگرداناند، اما یافتن این جوان چندان راحت نبود؛ نه شمارهیی داشت و نه جایی برای زندگی.
وقتی سرانجام رضا را ملاقات کردم، در نظرم چهرۀ جوان نسبتاً سرحالی نقش بست. سر و وضع رضا از چهرۀ معمول یک معتاد، به اصطلاح آشناییزدایی میکرد.
رضا 35 سال دارد و 14 سالش را به اعتیاد سپرده است. اهل بامیان است؛ اما در ایران متولد و همانجا بزرگ شده است. او سالها پیش عضو موفق خانوادهیی هشت نفری بود؛ خانوادهیی که دیگر او را ترک کردهاند.
.jpg)
میگویند، همیشه قلمبهدست است و با قلم توش سیاهش خطاطی میکند. رضا هفت سال را صرف آموختن هنر خطاطی کرده و سپس پنج سال در دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه کاشان خطاطی تدریس کرده است. به خاطر استعدادی که در خطاطی داشته، هرگز در ایران با تحقیر و توهین و سرزنش روبهرو نشده است.
همان داستان تکراری و همیشگی «همنشینی با دوستان نااهل» سرانجام زندگی رضا شیرزاد را هم در خود فرو برد. رضا میگوید که بیشتر اوقات به خاطر نوع وظیفه، از خانوادهاش دور بوده و برای رهایی از تنهایی با دوستانش زندگی میکرده است؛ دوستان خوشگذرانی که ابایی از مصرف مواد نداشتهاند. پس از گذشت چند ماه، رضا میفهمد که اعتیاد در رگرگش نفوذ کرده و دیگر جزئی از وجودش شده است. اکنون دیگر سالهاست که رضا هیروئین مصرف میکند؛ مادهیی که جای ذوق و استعداد و خانواده و حتی دوستانش را اشغال کرده است.
در این پرتگاه پست، خطاطی تنها هنریست که دردش را التیام میبخشد و خاطرات گذشته را زنده میکند. رضا هزینۀ هیروئین و خورد و خوراکش را از فروش آثار خطاطیاش تأمین میکند. از مراکز ترک اعتیاد دولتی بیزار است و توان پرداخت پول به درمانگاههای خصوصی را هم ندارد. اما به دلیل وجود فرهنگ تحقیر و آزار و اذیت معتادان، همواره به ترک اعتیاد فکر میکند و به اینکه پس از درمان، دفتری برای نمایش و عرضۀ هنر خطاطیاش ایجاد کند.





