.jpg)
در روزهایی که خبر قتل ستایش قریشی، کودک شش سالۀ افغانستانی، در ایران منتشر شد و همهجا بحث دربارۀ این حادثۀ دلخراش و تکاندهنده در میان بود، اکران فیلم «ابد و یک روز» بر پردۀ سینماهای ایران همچنان ادامه داشت. دربارۀ این فیلم که در آخرین جشنوارۀ فیلم فجر تهران با تحسین همهگان روبهرو شد و جوایز بسیاری را به خود اختصاص داد، میتوان گفت: سعید روستایی، کارگردان 26 سالۀ آن، در نخستین فیلم بلند داستانی خود نهتنها افغانستانیستیزی حاد و انکارنشدنی ایرانیها را به نمایش میگذارد، که به نظر میرسد خود نیز بر آتش این ماجرا میدمد. نکتۀ جالب دربارۀ «ابد و یک روز» این بود که بهرغم مضمون تلخ آن، با استقبال دو سه میلیارد تومانی تماشاگران روبهرو شد؛ اما کمتر کسی در رسانهها و مطبوعات به آن از منظر مسألۀ افغانستانیستیزی پرداخت.
فیلم، ماجرای خانوادهیی از طبقات فرودست را روایت میکند که گویی سرنوشتی جز فقر، فلاکت، اندوه، افسردهگی و اعتیاد نمیتواند داشته باشد. هیچ کورسوی امیدی در این خانه، در این خانواده دیده نمیشود. از در و دیوار محنت و بدبختی میبارد. مدام مشکل تازهیی پیش میآید و خواهرها و برادرها بسیج میشوند که این مشکل تازه را برطرف کنند و بعد دوباره مشکل دیگری از راه میرسد. جنگ و دعوا مهمان همیشهگی خانه است و اضطراب و نگرانی در سیمای همۀ اعضای خانواده موج میزند.
در این میان، تنها خواهر کوچکتر خانواده است که میخواهد این وضع را تغییر دهد؛ به همین دلیل همۀ تلاش خود را به خرج میدهد تا به دیگران بباوراند که میتوان زندهگی بهتری داشت. با این حال، برادر بزرگ خانواده میخواهد او را در عوض دریافت پول، به عقد خواستگاری افغانستانی دربیاورد. مرد جوان افغانستانی در این فیلم برخلاف دیگر فیلمهای ایرانی، کارگر نیست و نسبت به طرف ایرانی خود در موضع پایینتری قرار ندارد. بالعکس، او بسیار متمکن و ثروتمند است و با پرداخت مقداری پول میتواند با دختری ایرانی ازدواج کند. دختر ظاهراً رضایت داده، گرچه در پایان فیلم معلوم میشود ماجرا از قرار دیگری است. با این حال، برادر میانی خانواده با این قضیه که خواهرش به عقد یک افغانستانی دربیاید، مطلقاً کنار نمیآید. او البته توهینی مستقیم به افغانستانیها نمیکند، اما پیدا است که افغانستانیبودن از نظر او در مرتبهیی پایینتر از ایرانیبودن قرار دارد.
.jpg)
«ابد و یک روز» بر خلاف دیگر فیلمهای ایرانی که میکوشند رابطۀ ایرانیها و مهاجران افغانستانی را بسیار عاطفی و همدلانه به نمایش بگذارند، به واقعیترین شکل ممکن، تا آنجا که احتمالاً سانسور اجازه میداده، حقیقت این ماجرا را نشان داده است. با این حال، نباید از یاد برد که خود این فیلم هم به نوعی به این افغانستانیستیزی دامن زده است. در فیلمی که زندهگی فلاکتبار مردمانِ طبقۀ فرودست را به تصویر میکشد، تنها جایی که نشانی از تضاد طبقاتی دیده میشود و آدمهایی از طبقۀ بالاتر به نمایش در میآیند، به حضور خانوادۀ خواستگار افغانستانی مربوط میشود. در این فیلم همه فقیرند جز یک نفر؛ و او خواستگار افغانستانی است که پول میدهد و دختر ایرانی را به عقد خود درمیآورد. به این ترتیب، افغانستانیها فقط مردمانی از کشوری دیگر نیستند؛ آنها همچنین به طبقۀ اجتماعی بالاتری از ما تعلق دارند و دشمن طبقاتی ما محسوب میشوند. چنین تصویری به خودی خود برخی تحلیلهای غیرعلمی و عوامانه را دربارۀ نقش مهاجران افغانستان در بیکاری و رکود اقتصادی در ایران تأیید میکند.
به این ترتیب، فیلمی که کارگردان آن تلاش کرده است آیینهیی در مقابل جامعۀ ایران بگیرد و زشتیها و زیباییهای آن را به طور یکسان به نمایش بگذارد، در نهایت خود به بخشی از این واقعیت تبدیل شده است. روستایی در نخستین فیلم خود، گرچه خیلیها را شگفتزده کرد، اما کسانی را که با نگاه غالب ایرانیها به افغانستانیها آشنا هستند هیچ متعجب نکرد؛ چرا که او نیز همچون دیگران به مهاجران افغانستانی به چشم شهروندانی نگریست که همواره فاصلهیی پرنشدنی با ما دارند. روستایی گرچه کوشید تا تصویر دیگری از مهاجران به دست دهد و آنها را نه بیل و کلنگ به دست، که با کتوشلوار و پشت فرمان موتر به نمایش بگذارد، اما این تصویر متفاوت نهتنها آن فاصلۀ پرنشدنی را کم نکرد که به میزان آن افزود. به راستی خانوادۀ ایرانی محنتزدهیی که در فیلم به تصویر کشیده شده، بیشتر با آن گروه از مهاجران افغانستان نزدیکی دارند که به کارگری در ایران مشغولند؛ گروهی که البته اکثریت جمعیت مهاجران را تشکیل میدهند و برای نمونه خانوادۀ ستایش قریشی نیز به آن تعلق دارد.





