سلاموطندار در ادامۀ سلسله گزارشهای اجتماعیاش، با شماری از قربانیان آزار و اذیت جنسی در ادارات دولتی و غیردولتی مصاحبه کرده و مجموع این مصاحبهها را در یک پروندۀ ویژه گنجانده است. نام همۀ مصاحبهشوندهها مستعار است؛ اما روایتها کاملاً حقیقی است.

مینا: وقتی 23 سالم شد، برای تحصیل و پیشرفت در زندهگیام از خانواده دور شدم و به پایتخت آمدم. پس از چهار سال تحصیل همانند همۀ جوانان به دنبال کار گشتم. میخواستم با رفتن سر کار، چهار سال زحمات خانوادهام را جبران کرده و از لحاظ اقتصادی به آنها کمک کنم. ماهها به دنبال وظیفه گشتم تا سرانجام در یکی از ادارات برای پست منشیگری درخواست دادم. هنگامی که برای مصاحبه به آنجا رفتم، شخصی که قرار بود با من مصاحبه کند دستش را دراز کرد تا با وی دست بدهم. من از دستدادن خودداری کردم. اما وی شروع کرد به صحبت کردن و هر چه میگفت هیچ ربطی به کار و وظیفه نداشت. بالاخره چیزی را که نباید میگفت به زبان آورد و با خیرهگی تمام به من گفت که اگر استخدام شدی باید کاری کنی تا من از تو راضی و خشنود باشم؛ باید مرا همیشه خوشحال نگه داری؛ یعنی هر چه من گفتم باید انجام بدهی. از طرز صحبت کردنش واضح بود که در ذهن کثیفش چه میگذرد. همان لحظه میخواستم از دفتر خارج شوم؛ اما او پیوسته از من میپرسید که آیا تلاش میکنی مرا خوشحال نگهداری؟ من فقط میخواستم هر چه زودتر از آن دفتر خودم را بیرون کشم همین. سرانجام هنگامی که کارم به خداحافظی رسید و نزدیک دروازۀ خروجی دفتر رسیدم، باز این بیمار جنسی دستش را دراز کرد و خواست تا با وی دست بدهم؛ اما باز هم دست ندادم. در آخر به من گفت تو ملا هستی و هرگز در هیچ جایی صاحب وظیفه نخواهی شد.
منیژه: من همیشه رؤیاهای بزرگی را در ذهنم میپروراندم. سال دوم دانشگاه بودم که از سر شوق و علاقه خواستم تا وارد فضای به ظاهر شیرین و جذاب رسانهیی شوم. در اوایل، کارم در رسانه به خوبی پیش میرفت. پس از ارایۀ برنامههای تفریحی، پیشبرد برنامههای اجتماعی و در آخر هم بخش گویندهگی خبر در رادیو برایم پیشنهاد شد. هنگامی که در اوج بودم کمکم مشکلاتم شروع شد. پیشنهادهای غیراخلاقی از سوی افراد بلندپایۀ دفتر بر سرم آوار شد. آنقدر از لحاظ روحی زیر فشار رفتم که مجبور شدم استعفایم را بنویسم. پس از جاروجنجالهای فراوان قرار شد افرادی که مرا آزار و اذیت کرده بودند، مجازات شوند و من هم دوباره بر سر کارم برگردم. اما مدتی نگذشت که به ظاهر نیکاندیشان اداره هم به چربزبانی روی آوردند. من که از ادامۀ کار در این دفتر به شدت ناامید شده بودم، به پیشنهاد کار از سوی یکی از رسانهها لبیک گفتم و از آنجا رفتم. اما در دفتر دوم نیز با گذشت یک هفته باز عین پیشنهادات را شنیدم. هنگامی که به تمامی پیشنهادات بیتوجهی نشان دادم، محدودیتها و قیدوبندهای بیمعنییی چون ازبین رفتن سهولت حملونقل کارمندان ـ قانونی که فقط بر روی من تطبیق شد، ممنوعیت در پاسخ دادن به تماسهای تلیفونی و ممنوعیت گشتوگذار در ساحۀ دفتر. با افزایش فشارها، فرار را بر قرار ترجیح داده و استعفا دادم .
عالیه: شش سال است که از آکادمی پولیس فارغ شده ام، اما هنوز هم در رتبۀ بریدملی ام. اگر خواسته باشم در کارم ارتقا کنم مجبورم به خواستههای رییسم تن دهم. آنها از من و سایر بانوان پولیس برای ارتقا رتبه تحفه میخواهند. اما این تحفه چیز دیگری جز برقراری رابطۀ غیراخلاقی نیست. در جایی که من کار میکنم یا باید با مردان رابطه داشته باشی و یا هم از خانوادههای سرشناس باشی تا بتوانی به آنچه که حقات هست برسی. من تا به حال چندینبار تقاضای ارتقای رتبه کردم؛ اما هر بار به من گفته شده است که «بست از خودش مهمانی دارد»، «بست از خودش رسم و رسوم دارد». در جایی که منم باید تن به سوءاستفاده داد تا به جایی رسید.





