در یکی از روزها، هنگامی که قدمزنان از داخل پارک شهرنو کابل میگذشتم، چشمم به مردی افتاد که در گوشهیی نشسته و به دوربین و دستگاه ضبط صوتم خیره شده است. بسیار خسته و فرتوت به نظر میرسید. از او پرسیدم که چرا در این وقت روز ـ در زمانی که همه مشغول کاروبارند ـ به کنج پارک پناه آورده است. وی در پاسخ، داستان تلخی که او را به کابل کشانده بازگو کرد.
بهروز که به تازهگی از خط مقدم جنگ برگشته، میگوید که هفت ماه را همراه نیروهای ارتش در جنگ نوزاد هلمند جنگید تا این که پارهخمپارهیی به صورتش خورد و وی را به این روز انداخت.
بهروز میگوید که با همه جنگیده، از طالبان گرفته تا سربازان پاکستانی و شورشیان چچنی و ازبکستانی؛ بزرگترین خاطراتش نیز از جنگ زمینهای تریاک در هلمند است. میگوید هنگامی که صحنههای نبرد پیش چشمانش نقش میبندند، از ترس لرزه بر اندامش میافتد و باورش نمیشود که هر روز چهار یا پنج تن از همقطارانش را در این جنگ ناتمام از دست میداده است.
در یکی از جنگها، هنگامی که چهل تا پنجاه موتورسایکل سوار به پاسگاه دورافتادۀ بهروز یورش بردند، شش تن از دوستانش کشته شده و دو تن دیگر زخم برداشتند. بهروز میگوید که پس از این حمله، به مدت دو ماه در محاصرۀ طالبان قرار داشتند و غذا به صورت جیرهبندی شده در میان نیروهای ارتش توزیع میشد. در پایان محاصره نیز بهروز به شدت زخمی شده و برای درمان به پایتخت فرستاده میشود.
این سرباز ارتش میگوید که خوردن نان پوپنک زده در زمان محاصره، کشته شدن تکتک دوستانش و دست آخر زخمی شدن خودش، هیچ کدام به اندازۀ بیمهرییی که در این جا یعنی پایتخت با آن روبهرو شده دردناک نیست. بهروز میگوید که با 16 هزار افغانی حقوق ماهوار و 7 هزار افغانی کرایهخانه، مدت سه سال است که نامزد دارد و تا کنون نتوانسته از پس مخارج عروسیاش برآید.
با این که خود بهروز به صورت مستقیم خواستهها و گلایههایش را بیان نکرد، اما از فحوای سخنانش مشخص بود که از بیمهری حکومت گلایهمند است و توقع دارد که حکومت به وضع اسفبار زندهگیاش سروسامانی دهد.
این سرباز زخم خوردۀ ارتش در پایان سخنانش میگوید که در هر صورت و با وجود تمامی سختیها و بیمهریها، باید از ماموطن دفاع کرد و اجازه نداد تا دشمن به میان مردم نفوذ کرده و امید اجتماعی را از آنها برباید.





