
جنگ طولانی و فرسایشی در افغانستان، همه را زمینگیر کرده است. در مناطق جنگی، کودکان از رفتن به مکتب بازماندهاند. بیسوادی، بیکاری و کجروی اجتماعی در سراسر کشور دامن گسترانده و پایان منازعه برای همگان بدل به یک آرزو شده است.
مدتی غوغای مصالحه با طالبان همه را اغوا کرد و گروهی به مصالحه ایقان یافتند. عدهیی را نیز احتمال مصالحه با این گروه به شک و گمان واداشته است. موافقت طالبان با آتشبس سه روزه در جریان عید، سبب شد تا شماری آن را پایان تاریخ مصرف این گروه تعبیر کنند. آتشبس هم برای طالبان مزیت داشت و هم برای جانب حکومت؛ طالبان با ورود سیلآسا به شهرها و نصب پرچم سفید در مناطقی که اهمیت نمادین دارند، این پیام واضح را به غربیها فرستادند که پس از 17 سال نبرد نیروهای بینالمللی در برابر این گروه، آنان هنوز هم با قدرت در صحنۀ بازی حضور دارند.
در جانب حکومت، «مسئلۀ ملی» در برابر تمایلات قومی و ناسیونالیستی رنگ باخته، کنشها و واکنشها در موضع قومی صورت میگیرد و این نوع نگاه در سطح کوچه و بازار، گفتمانهای روشنفکری و نشستهای نخبگان سیاسی دامن گسترانده است. بنابراین تنها پایگاه باثبات برای سیاستمداران، موضع قومی است. برخورد با پدیدۀ طالب با این چشمانداز صورت میگیرد؛ به همین دلیل سه روز آتشبس برای رئیس جمهور فرصت مانور را فراهم ساخت تا با استفاده از این وضع، به تقویت جبهات قومی خویش بپردازد.
اما چرا جنگ را پایانی نیست؟
به گونۀ عجیبی منازعۀ مسلحانه با طالبان از 2001 به اینسو با ابهام توأم بوده است و این ابهام ریشه در تئوری منازعه با این گروه دارد. اندیشۀ طالبانی خصلت واکنشی در برابر غربگرایی فراگیر دارد و کلیۀ مفاهیم ناسازگار با مفاهیم سنتی را به عنوان پدیدۀ غربی و ضداسلامی برنمیتابد. این اندیشۀ التقاطی از اسلام سیاسی، سنت بیگانههراسی و ناسیونالیسم قومی است.
حس همنوایی و همدردی با همتبار و همچنین بومیگرایی، در نهاد تمام جوامع قبیلهیی و گروههای اولیه وجود داشته و این غریزه میان افراد گروه، نقش حیاتی در موفقیت آنان دارد. صورت تکاملیافتۀ این احساس مشترک را اروپاییان ناسیونالیسم نام نهادهاند. ناسیونالیسم در طول تاریخ نقش مؤثری در تحرک جنبشها و شورشهای اجتماعی داشته است و از جانب دیگر، سیال بودن مفاهیم و دادوستد فرهنگی میان جوامع، از لحاظ نظری، مبانی تفکر شورشگری را در معرض بازسازی و احیای دوباره قرار داده است. چنانچه جنبش طالبان با وجود مشابهتهای فراوان با قیام ملای لنگ و شورش حبیبالله کلکانی، تفاوتها و تمایزات زیادی نیز با آنان دارد. از جمله میتوان به تعریف سازمانیافته از شریعت اسلامی که متأثر از ایدالیسم گروههای نوظهور عرب است، اشاره کرد.

از جانب دیگر، غربگرایان و تکنوکراتهایی که حکومت را در اختیار دارند، از لحاظ فکری وضعیت مشابه با نسخۀ طالبان دارند. مردمسالاری و دموکراسی این جماعت نیز تلفیقی از ناسیونالیسم قومی (پشتونوالی) و غربگرایی است. نوع نگاه مشترک طالبان و تکنوکراتها در مورد ناسیونالیسم، منتج به برانگیخته شدن حس همزادپنداری و ترحم در مسئولان حکومت نسبت به طالبان شده است.
در زمان حاکمیت کرزی، این حس به صورت خویشاوندانگارانه تجلی یافت. چنانکه آقای کرزی همواره طالبان را به عنوان برادر خطاب میکرد. در زمانۀ اشرف غنی، این صفت مضاعف شده و به شکل محبت پدرانه دگرگون شد. فرصتهایی را که حکومت کرزی و سپس آقای غنی برای طالبان زیر نام مصالحه فراهم کردند، به تقویت و تجدید ماشین جنگی این گروه انجامید. این خصلت، جنگ در برابر طالبان را با بنبست نظری مواجه ساخته است و تا زمانی که این بنبست رفع نشود، آیندۀ منازعه با طالبان همچنان در بوتۀ ابهام قرار خواهد داشت.





