فیلم «کمپ ایکسری» فیلم چندان موفقی نبوده است. این فیلم نه جذابیت فیلمهای سرگرمکنندۀ هالیوود را دارد تا مخاطب عام را جذب کند و نه هم آن ویژهگیهایی را دارد که رضایت خاطر مخاطبان خاص سینما را برآورده سازد. اما چرا باید به این فیلم پرداخت؟ به نظر میرسد آنچه که فیلم را در کانون توجه قرار داده، موضوع آن است. «پیتر ساتلر» در نخستین تجربۀ کارگردانیاش به سراغ جایی رفته است که تا چند سال پیش کسی با نامش آشنا نبود؛ «گوانتانامو».
فیلمساز هوشمندانه نام فیلمش را «کمپ ایکسری» گذاشته، تا به طور ضمنی این برداشت را به مخاطب منتقل کند که قصۀ فیلم، نکاتِ ندیده و به ظاهر پنهان گوانتانامو را به شما نشان خواهد داد. صرف نظر از بازیهای خوب دو هنرپیشۀ اصلی و البته دیالوگهای جاافتاده در داستان، مشکل اساسی فیلم، خودِ فیلمنامه است. فیلم از لحظۀ فروریختن برجهای تجارت جهانی در نیویوک آغاز میشود، سپس علی (پیمان معادی) دستگیر و به گوانتانامو انتقال مییابد و اکنون، هشت سال بعد، امی کول (کریستن استوارت) به عنوان سرباز نگهبان به این بازداشتگاه آمده است. در همان ابتدای فیلم افسر ارشد به سربازان میگوید: «بعضی از شما فکر میکنید که اینجا آمده اید تا از فرار کردن اینها جلوگیری کنید. نه، این کار شما نیست. این کار را دیوارها برای ما انجام میدهند. اینجا آمده اید تا نگذارید که اینها بمیرند».
همین دیالوگ نشان میدهد که کارگردان سعی دارد فضایی تلطیف شده از گوانتانامو به تصویر بکشد. فضایی که معمولاً با قصههای کلیشهیی بازداشتگاهها چندان همسویی ندارد. البته که ما با یک فیلم مستند سروکار نداریم و واقعیت این است که هیچکس، به جز زندانیان و زندانبانان آنجا، نمیدانند که دقیقاً در آنجا چه اتفاقاتی افتاده است. آنچه که ما میبینیم، قصهیی است که پیتر ساتلر برای ما تعریف میکند. پس صرف نظر از اینکه به دنبال حقایق گوانتانامو باشیم، بر میگردیم به داستان فیلم و مشکلاتی که در آن به چشم میخورد.
امی کول، سرباز وظیفهشناس و البته متفاوتی است. بیننده به جز یک اشارۀ کوتاه و آنهم در اواخر فیلم، هیچچه راجع به گذشتۀ او نمیداند. خوب، نیازی هم نیست که بداند؛ اما آیا برای داستان همین کافیست که بدانیم او به این دلیل که در روستای کوچکی زندهگی میکرده و سعی کرده شرایطش را تغییر بدهد، به ارتش پیوسته است؟ به فرض اگر همین انگیزه هم برای مخاطب قابل قبول باشد، با طرح کلی داستان و رابطۀ علت و معلولی رویدادها چهگونه میتوان کنار آمد؟ امی در نخستین مأموریتش وقتی که از سوی محمود مورد حمله قرار میگیرد، بلافاصله دست به تلافی میزند؛ در حالی که همین اتفاق در مواجهه با علی هم روی میدهد، اما واکنش امی فقط یک ناراحتی زودگذر است. حالا چهگونه باید بپذیریم که امی کول چون از طرف افسر ارشد خودش مورد آزار جنسی قرار گرفته، اکنون به علی پناه برده است؟ در حالی که رابطۀ او با علی کم کم و به سختی صمیمی میشود و از آن مهمتر اینکه رابطۀ آنها به هیچوجه یک رابطۀ عاشقانه نیست.
به هر حال، شاید کارگردان این سیر تحول شخصیت را نوعی تغییر درونی و غیرقابل لمس توجیه کند؛ اما هر چیزی که هست، در کلیت داستان جایگاه مستحکمی ندارد. برعکس، دو شخصیت «امی» و «علی» به خوبی مستحکم و ساخته و پرداخته شده اند. در واقعیت اگر دقت کنیم، داستان دربارۀ گوانتانامو نیست، بلکه محور اصلی داستان را رابطۀ همین دو شخصیت تشکیل میدهد. رابطۀ دو انسان که از دو شرایط متفاوت میآیند و در کنار هم قرار میگیرند؛ یکی زندانی و دیگری زندانبان. گویا کارگردان به این نکته تأکید میکند که تمام کسانی که در گوانتانامو هستند، به نوعی زندانی هستند؛ فرقی نمیکند متهمی مانند علی امیر باشد یا سربازی مانند امی یا حتا فرمانده ارشد که صرف فرمانبردار مقامهای بالا است. در واقع هیچکس در این جزیرۀ ناشناخته به اختیار و ارادۀ خود نیامده است.
با وجود اینکه فیلمساز سعی میکند هیچگونه قضاوتی نسبت به گناهکاری یا بیگناهی بازداشت شدهها نداشته باشد، اما در لایههایی از فیلم میتوان به خوبی تصویری دیگر از زندان و زندانیانش را دید. به جز محمود که میتواند نامی کنایهآمیز باشد و به فارسی صحبت میکند، دیگر زندانیان همه عرب هستند. این زندانیان جاهل، خرافی و دارای تعصبات بیمنطق هستند. از صحبت کردن با زن پرهیز میکنند، روی تصاویر زنان را در کتاب و روزنامهها میپوشانند و با زندانبانان خود رفتاری توهینآمیز دارند. ولی با تمام این شرایط، آنها حق انتخاب کتاب دارند، غذایشان بهتر از زندانبانان است، حق دارند مراسم مذهبیشان را به جا بیاورند و حتا ورزش کنند، ولی این حق را ندارند که خودکشی کنند.
فیلم به مدد فیلمبرداری خوبی که دارد، به خوبی فضای تنگ و خفقانبار بازداشتگاه را به بیننده منتقل میکند. فضایی که ممکن است مؤمنترین انسان را هم از پای در بیاورد و او را وادار به خودکشی کند، حتا علی امیر را که هزاران بار قرآن را خوانده و بهتر از هر کسی میداند که از نظر قرآن، قتل نفس گناهی است نابخشودنی. با این حال، علی یک زندانی متفاوت است. هر چند که او هم در ابتدای قصه نشانههایی از یک زندانی معترض را دارد، دروغ میگوید و با وجود اینکه قرآن و نماز را ترک کرده است، ولی به انجیل هم توهین میکند. هر چند فیلمساز تلاش دارد تا این برخورد علی را یک رفتار واکنشی نشان بدهد، نه یک عمل عقلانی و خودآگاهانه.
فیلمساز در مرز بین قضاوت قطعی بیننده را رها میکند. از یکسو نماز جماعت زندانیان را نشان میدهد و از سوی دیگر، در تدوینی موازی، مراسم برافراشتن و تشریفات نظامی زندانبانان را.
شاید عیب دیگری که بتوان بر فیلم گرفت، این است که فیلمساز هیچگاهی به زندانیان نزدیک نمیشود. در واقع ما آنچه را که میبینیم، روایتی است که فقط از سوی زندانبانان به بیننده منتقل میشود؛ اما آن طرف دیگر، واقعاً اگر زندانیان بخواهند روایتی از گوانتانامو داشته باشند، چهگونه خواهد بود؟ هر چند همانطور که گفتم، فیلم بیشتر به روابط دو شخص برخاسته از دو شرایط متفاوت میپردازد. البته که فیلمساز دست به گزینش میزند و علی را نمونهیی از زندانیان در مقابل امی کول قرار میدهد. اما این یک انتخاب آگاهانه از سوی فیلمساز است.
علی شخصیتی است کتابخوان، عربی است اصالتاً تونسی، ولی آلمانی و البته بنابر ادعای خودش، بیگناه. پس او یک گام به اصلاح شدن و تبدیل شدن به اینکه قابل ترحم باشد، نزدیکتر است. اصرار علی برای به دست آوردن کتاب هری پاتر از یکسو این را میرساند که او پس از هشت سال زندانی شدن، دوست ندارد به واقعیتها پناه ببرد و مایل است که در این فضای بسته به افسانهها و دنیای خیالی خودش دل خوش کند. از سوی دیگر کنایهیی است از طرف فیلمساز که علی باید به ناچار تن به این شرایط بدهد و آنچه که این شرایط را برای علی قابل تحمل میسازد، قرآن نیست، بلکه کتاب هری پاتر است. این کنایه در اوخر فیلم نیز تکرار میشود. جایی که اولین بار بیننده وارد اتاق علی در زندان میشود و از حالا به بعد است که فیلمساز زندان را از زاویۀ دید و تفکرات و او نشان میدهد.
علی تیغی را که قرار است با آن خودکشی کند، از لای یک قرآن بیرون میآورد. همینجاست که امی کول در نقش یک منجی وارد میشود و در دیالوگی طولانی که در واقع پیام اصلی فیلم در آن نهفته است، سعی میکند علی را از تصمیمش منصرف سازد. شاید اگر من به جای فیلمساز میبودم، فیلم را با نمایی از گوانتانامو به پایان میرساندم و میگذاشتم که بیننده خود ادامۀ قصه را در ذهنش بسازد. اینکه علی خودکشی کرد یا نه؟ ولی فیلمساز شعارگونه امی کول را به عنوان ناجی و قهرمانی که وظیفهاش را درست انجام داده، مطرح میکند. اما امی بر میگردد تا مهمترین حرف و کلیدیترین بخش درام را رقم بزند.
«حق انتخاب»، این حرفی است که فیلمساز میخواهد از زبان امی به علی بگوید. وقتی که امی قصۀ شیری را در یک باغ وحش برای علی تعریف میکند، در پایان قصه علی از امی میپرسد که تو اگر میبودی چه کار میکردی؟ جواب امی این است: «من حق انتخاب را به شیر میدادم».
این دیالوگ کلیدی در واقع پاسخ به پرسش قبلی علی نیز هست که از امی پرسیده بود: «تو در این مدت در این زندان چه یاد گرفتی؟» در واقع امی چیزی یاد نگرفته بود، بلکه به یک درک و دریافت رسیده بود که به انسانها باید حق انتخاب داده شود. اما بیعدالتی است اگر شرایط امی و علی را در مورد «حق انتخاب» یکسان در نظر بگیریم. امی این حق را دارد که ارتش را ترک کند و به هر کار دیگری بپردازد، اما علی فقط یک حق انتخاب دارد؛ او باید در گوانتانامو بماند و حتا حق مردن هم ندارد.
مشخصات فیلم
|





