
روزگار سختی بود. طالبان اکثریت مناطق کشور را تحت تصرف خود در آورده بودند. بامیان با آن همه زیبایی و شکوه نیز از مناطق تحت سیطره طالبان به شمار میرفت. در آن روزگار شوم که طالبان بر همه بخشهای کشور حکمروایی داشتند، در یک دکان تیل فروشی به عنوان شاگرد کار میکردم و مجبور بودم شب و روزم را آنجا سپری کنم. از یمن حضور جنگجویان طالبان، رفت و آمد به خانه ناممکن مینمود و ما مجبور بودیم شب را در دکان سپری کنیم و فردا با طلوع خورشید، دوباره پی کار خویش را میگرفتیم.
یکی از روزهای گرم تابستان که آفتاب به صورت مستقیم به زمین میتابید و هر جنبندهیی را اذیت میکرد، بدترین اتفاق زندهگی را تجربه کردم، اتفاقی که پس از گذشت سالها هنوز در دلم شعلهور است و اذیتکننده.
آن روز شوم، آن روز سیاه، با پرچمهای سفید که بوی خون و باروت میداد، آغاز شد. در آن روزگار وضعیت همهگانی بد بود و کار و بار دکان نیز. در غیبت مشتری و گرمای اذیتکننده آفتاب تصمیم گرفتم در دل یک ظهر گرم بخوابم تا از روزمرهگی برای چند ساعتی خود را برهانم.
تازه به خواب رفته بودم که با صدای دلخراش جنگجویان طالبان از جا جستم. صدای فرماندهشان از دور میآمد: «این بیدین را ببرید که نماز را فراموش کرده است.»
التماسکردن برای ناآدمهای که جز خونریزی و نامهربانی چیزی برای ارزانی کردن نداشتند، بیمعنی بود و همه یک صدا میگفتند: اینها مرتد اند، وقت نماز میخوابند. ببرید جزا بدهید.
جنگجویان طالبان من و شماری از همراهانمان را بر موتری سوار کردند و بردند به جایگاهی که مردمان را شلاق میزدند. طالبان شرعیتشان را بر ما جاری کردند و هر یک از ما را طوری شکنجه کردند که صورتمان قابل شناسایی نبود.
برای آنان مهم نبود از کدام دین و مذهبی، همینکه دستورات آنان را به جا میآوردی و دقایقی را در مسجد میگذراندی، مسلمان بودی و پاک از گناه.
شبیه اتفاق اولی، بار دیگر در دل یک شب تاریک جنگجویان طالبان آمدند و ما را با خود بردند. بردند تا نماز بخوانیم و شکری به جا آوریم. آن شب را با نماز جبری سحر کردیم.
علی مددی این یادداشت را از دوران حکمروایی طالبان به سلاموطندار فرستاده و آرزو کرده که دیگر هیچ وقت ظلم طالبان بر مردمان این سرزمین جاری نگردد و مردم را بگذارند در دل خویش، خدای خویش را بپرستند.





