.jpg)
باری یورگن هابرماس در گفتوگویی با جیووانا بورادوری، استاد فلسفه در دانشگاه «واسار» در نیویارک گفته بود که نظام طالبان به تاریخ پیوسته است. هابرماس این نکته را در گفتوگویش دربارۀ «بنیادگرایی و ترور» چندی پس از رخداد یازدهم سپتامبر گفته بود.
این باور در ذهن هر کسی، در هر جای جهان که دربارۀ مسألۀ طالبان و افغانستان میدانست با فروپاشی نظام طالبان تقویت شده بود؛ امروز اما چنین به نظر نمیرسد و این پرسش اکنون مطرح است که چه چیزی در ظرف یکونیم دهه طالبان را دو باره به نیروی چالشبرانگیز و ماجراجو بدل کرده است؟
براندازی نظام طالبان دلایل خوب و منطقی داشت. آنها زنان را سرکوب کردند، آزادیهای فردی در نظام آنان جا نداشت، به میراثهای تاریخی صدمه زدند، رسانه، هنر و دانش در دستگاه آنان ارزش نداشت و حتی ممنوع بود. مهمتر از همه با انکار استرداد اسامهبنلادن و رد درخواست مشروع آمریکا، به تهدیدی جدی به امنیت آمریکا و در مرحلۀ دیگر به امنیت جهان بدل شدند.
همانگونه که این عملکرد، آمریکا را به ایجاد ائتلاف جهانی کشورها علیه تروریسم وادار ساخت. آمریکا پس از حادثۀ یازدهم سپتامبر تا اکنون بر نظارت و کنترل اثرگذار بر منابع مالی «القاعده» تأکید دارد و هنوز هم در جریان مذاکره با طالبان که دیگر وارد دور هفتم میشود، پافشاری دارد تا طالبان رابطۀ خویش با «القاعده» را پایان دهند.
فساد و ضعف مدیریت نظامی
افغانستان پس از براندازی دستگاه طالبان از همکاری نظامی و کمکهای مالی آمریکا و سازمان ملل برخوردار شد و این همکاریها به گونهیی تا اکنون ادامه دارد؛ فرصتی که میتوانست افغانستان را در این مدت به یک کشور باثبات و امن بدل سازد. اما فساد روزافزون، گسترده و میلیون دالری پایههای نظام نوپا را متزلزل ساخت و طالبان را که نیرویی متشکل از جنگجویان سنتی، منزوی، با کلاشنیکوف و واسکت انتحاری بودند فرصت داد تا دوباره رشد چشمگیری داشته باشند و کشور را به بینظمی بکشند. گستردهگی فسادی که امضای درشت کرزی پای دستور اجرای آن گذاشته شد، به حدی بود که حتی در بخشها و ادارات نظامی راه یافت. نشر صدها خبر از وضعیت بد اکمالاتی و مالی نظامیان کشور مهری برای اثبات این ادعاست.
در نتیجۀ این شیوۀ مدیریتی، طالبها با تکیه بر ترور به جایی رسیدهاند که دیگر تلاش میورزند اندکاندک حکومتی با پشتوانۀ چندسالۀ جهانی و نیروی نظامی چندهزار نفری را به حاشیه برانند.
ظاهراً استدلال حکومت همواره این بوده که طالبان در واحدهای غیرمتمرکز، کوچک، به شکل چریکی میجنگند و دارای هیچ سازمان مرکزی نیستند تا به گونۀ درست هدف قرار بگیرند، اما قضیه کاملاً برعکس است. طالبان جنگجویان شناختهشده، در محلات و نواحی شناختهشده، با اهداف سیاسی مشخصاند که به خاطر دستیابی به قدرت و حاکمیت ایدئولوژیک خویش میجنگند. این موضوع طالبان را از سایر تروریستان که در سراسر جهان به فعالیتهای زیرزمینی مشغول و دارای شبکههای پنهاناند، متمایز میسازد.
دولت مطمئناً نمیتواند بیاطلاع باشد که منابع مالی طالبان کجاست، با دفتر سیاسی خویش چگونه در تماساند و به سفرها و مذاکرات در کشورهای دیگر از کجا تکت میگیرند و پرواز میکنند.
.jpg)
ضعف مدیریت سیاسی
در کنار فساد مالی و ضعف مدیریت نظامی، ضعف رهبری سیاسی حامد کرزی، رئیس جمهور پیشین و پس از آن، اشرف غنی نیز بر این وضعیت بیاثر نبوده است.
سیاستِ مدارای حامد کرزی، نشاندهندۀ ضعف حکومت در ارزیابی و تشخیص وسعت خطر بود. کرزی میدانست و تجربه داشت که انگیزۀ بنیادگرایانه و مذهبی طالبان چیزی جز مهندسی ناامنی و ویرانی نیست، با این حال او سیاست دوستانه و برادرانه با طالبان را در پیش گرفت و برای حکومت بعدی میراث خطرناکی به جا گذاشت.
میراث سنگینی که حکومت پایانیافتۀ غنی نیز در مدت پنجسال نتوانست آن را از جا بردارد. غنی علاوه بر این که با اتهام تقلب روی کار آمد، از همان ابتدای کار بر آن شد تا رقیبهای سیاسی، قومی و زبانی خویش را حذف کند و مشغول به چنگآوردن منابع قدرت از دست آنان باشد. او پنج سال را صرف این کار کرد، اما نتیجهیی جز بحران بیشتر در پی نداشت؛ این خود فرصت دیگری برای طالبان داد تا به گسترش خشونتهای خویش ادامه دهند.
اعتقاد و ترس مردم
طالبان با استفاده از ترور که نمادی از شرارت، یاغیگری و شورش است به عنوان پایههای مشروعیت سیاسی و قدرت خویش استفاده میکنند. آنها پیهم در برابر اعلان صلح دولت اعلان پایان صلح میدهند و به حملاتشان میافزایند تا از این طریق به قول ایگلتون، «انسانِ بهمثابۀ سوژۀ سیاسی را در موقعیت وحشت کنترلشده قرار داده، مرعوب و در نتیجه مطیع سازد.» آنها در روستاها، محلات و حتی در جاهایی از مناطق مرکزی افغانستان همین کار را کردهاند.
از سوی دیگر، با استفاده از باورهای دینی مردم مفاهیم دینی مانند جهاد، احیای حکومت اسلامی و تصفیهسازی از فحشا و کفر را دستمایه قرار داده، به افزایش اعتبار خود پرداختهاند و هنوز بر این شیوه متکیاند. این اعتبار آنان زمانی پخته میشود که مردم لغزشهای اساسی حکومت را در بساموارد که با سرنوشتشان رابطه دارد میبینند.
با این حال، وضعیت مردم و شهروندان افغانستان اما به گونهییست که ترور دیگر به بخش جداناپذیری از زندهگی روزانۀشان بدل شده است. خطر از رگ گردن به مردم نزدیکتر است و از دریچههای امیدواری مردم مانند انتخابات، مجلس نمایندهگان، پروسۀ صلح و حاکمیت وحدت ملی روشنایی نمیتابد. در واقع، همین لغزشها تاریخ انقضای طالبان را تمدید کرده است.





