روایت گرداب سیاه، روایتی پازلگونه است. زمان در آن بههمریخته و تکههایی از زندهگی راوی در کنار هم چیده شده است. اما به دلیل اینکه مؤلف در این نوع روایت مهارت کافی نداشته، قادر نبوده تا به خوبی از یک پازل به پازل دیگر گریز بزند. پازل پنجم گرداب سیاه ناتوانی مؤلف را به سطح کشانده است. در پازل پنجم ناگاه راوی به شفاخانه برمیگردد. به یکباره منطق روایت درهم میشکند و کنشور را با یک خلاء روبهرو میسازد و امکان ایجاد ارتباط با متن را به کمترین حد میرساند.
پازل ششم گویا در پاسخ به آخرین جملۀ پازل پنجم شروع میشود:
«آلاز، تو کشته شدی»
در این بخش نیز منطقی که در پازلهای قبلی گرداب سیاه ساخته شده بود، درهم میشکند. گویا مؤلف صرفاً جای قسمت اول رمان را با قسمت ششم عوض کرده است. گرچه این خود از لحاظ ساختاری، نوعی ابتکار در رماننویسی در افغانستان است؛ اما در تضاد با منطقی است که در چند پازل قبلی وجود داشته است. در آن پازلها ساختار رمان تنها از لحاظ خطی درهم نشکسته است؛ بلکه منطق زمان است که تکه تکه شده است.
در پازل ششم دیگر شما با روایتی که مرز گذشته و حال و آینده را شکسته است روبهرو نیستید؛ بلکه زمان مرزگذاری شده است و روایت از گذشته شروع میشود. از این قسمت دیگر راوی کمکم رنگ میبازد و حضور مؤلف پررنگتر میشود.
در این پازل، عشق قدیمی قهرمان داستان «آلاز» ظهور میکند و با مسعود، قهرمان داستان برای شکستن سنتها و رسیدن به یکدیگر درگیر است:
«من ترکمن هستم. ما از خود رسوم و عنعنههایی داریم. تا اینجا که رسیده ام خیلی پیش رفته ام. هر لحظه ممکن است دیگر ادامهتحصیل برایم مقدور نباشد.»
اما در آخر داستان با دیالوگی میان آلاز و پدرش روبهرو میشویم که نشاندهندۀ تعصب پدر نسبت به ازدواج دخترش نیست. حتا آنها به کابل مهاجرت کردند تا دخترشان آزاد باشد. تنها تعصب پدر، در عدم ازدواج دختر با بیگانه است که آنهم در آخر داستان ازبین میرود. اما چه ناگوار است که تو روح باشی و بفهمی که عشقت تو را میخواهد و حاضر به ازدواج با توست. حسی است که مؤلف با ایجاد تضاد میان دو روایت خود از آلاز ایجاد میکند. روایتی که در پازل ششم و پازل پانزدهم آماده است.
در پازل ششم روایت طوری است که آلاز حتا از اینکه پدرش خبر شود که مسعود قصد خواستگاری دارد، در خود میلرزد. اما در پازل پانزدهم پدر آلاز از این موضوع خبر دارد.
در پازل هفتم روایت دوباره منطق خود را به دست میآورد و راوی حسرت گذشته را میخورد:
«بودایی که میشنود و نگاه میکند، اما ضرری به هیچکس و هیچچیز ندارد.»
در پازل هشتم دوباره منطق روایت گرداب سیاه میشکند. کنشور ادبی به راحتی میتواند این قسمت را جابهجا سازد. هیچ تغییری در منطق روایت رخ نخواهد داد. به همین دلیل این پازل و پازلهایی که در بالا به آن اشاره شد، از منطق روایت پیروی نمیکنند. مؤلف گرچه خالق روایت است اما از این خصوصیت روایت خود بیخبر بوده و شاید برای ادامه آن ناتوان.
روای یک داکتر است؛ اما کمترین آگاهییی از علم پزشکی ندارد. این مسأله در پازل هشتم بیشتر به چشم میخورد:
«… دستهایم را به پشت سر میبرم تا همکارم چپل عملیات را به تنم کند. …»
مؤلف تا این حد نیز آگاهی نداشته است که پیراهن عملیات از پشت نه بلکه از جلو به تن میشود و در پشت گره میخورد. مؤلف در پازل دوازدهم، زمانی که به فرد انتحاری میخواهد دارو تجویز کند، اینگونه گریز میکند:
«دو رقم تابلیت نوشتم؛ یکی را صبح بده بخورد دیگری را شب… .»
مؤلف برای اینکه بتواند روایت گرداب سیاه را بیش از حد اندوهبار سازد، در کنار نادیده گرفتن زمینههای اجتماعی و فرهنگی شخصیتها ويژهگیهای فردی را نیز قربانی روایت خود میکند. آلاز نمونهیی از این معضل است:
«نگاه کن! آنقدر رخت شسته اند که از آنها استخوانی بیش نمانده است.»
آلاز دختری که سال دوم طب را خلاص کرده است. آیا توانایی آن را نداشته که شغل بهتری برای خود در پاکستان یا افغانستان پیدا کند؟
منطق روایت در پازلهای بعدی افت و خیز خود را ادامه میدهد؛ اما در پازل چهاردهم راوی گرداب سیاه کاملاً حذف میشود و راوی دیگر یا بهتر است بگوییم مؤلف، که تا حال به دشواری تلاش کرده تا خود را مخفی نگه دارد، حضور پیدا میکند:
«اسماعیل حدود هژده نخ سگرت را دود میکند تا خواهرش پلوشه میرسد. او رنگ و رخ ندارد. کبود شده است و به محض آن که برادرش را میبیند به لکنت میافتد: کو… کجاست؟… او را… چه شده است؟»
روایت گرداب سیاه بر پایۀ واقعیتهای جامعۀ افغانستان است که منطق زمانش درهم شکسته است. گرچه در بعضی از مواقع این منطق با افت و خیزهایی روبهرو است. اما به صورت کل رمانی است جذاب و خواندنی. در این نوشته، رمان گرداب سیاه با رویکرد جدا کردن سره از ناسره نقد نشده است؛ بلکه هدفش بیشتر شناخت متن رمان گرداب سیاه از رابطۀ میان مؤلف، مخاطب ذهنی و کنشور است. ادبیات پیشروترین پدیدۀ انسانی است؛ چون میتواند عادتهای فکریمان را درهم بشکند. اما رمان گرداب سیاه با وجود اینکه جذاب و خواندنی است، نتوانسته به این هدف دست یابد.





