وقتی برای بودن با خواهرتان باید به پولیس حساب بدهید

ساعت ۴ بعد از ظهر است و هوا شدیداً گرم.

دانشگاه تعطیل شد و من و خواهرم سوار موترمان شدیم. شروع کردیم به صحبت در مورد درس و بحثی که در کلاس داشتیم. کوثر (خواهرم) در مورد استادشان می‌گفت که ظاهراً به خاطر لهجۀ پاکستانی که دارد، شاگردان از او راضی نیستند و به اداره درخواست تبدیلی‌اش را داده‌‌اند.

گرم گپ‌وگفت بودیم که نزدیک وزارت احیا و انکشاف دهات رسیدیم، ناگهان صدای سوت را شنیدم و از گوشۀ شیشۀ عقب موتر، میلۀ اسلحه را دیدم و به تعقیب آن صدایی که داد می‌زد «از موتر پیاده شو!» به گوشم رسید.

موهای بدنم سیخ شد. به چهرۀ پراضطراب کوثر نگاه کردم، گفتم، شانس نداریم نکند راهزن باشد و موترمان را به سرقت ببرد، یا به خودمان ضرری برساند؟

با دنیایی از ترس به عقب نگاه کردم، مرد جوانی را دیدم که لباس پولیس بر تن داشت و محافظ وزارت احیا وانکشاف دهات بود. خیالم کمی راحت شد.از موتر پیاده شدم، سلام دادم و پرسیدم چیزی شده؟

سرباز پولیس که از چروک‌های پیشانی‌اش معلوم بود خشمگین است، بدون هیچ مقدمه‌یی پرسید، «ای دختر چی‌ات میشه؟»

با تعجب گفتم: «ببخشید چرا این سوال را از من می‌پرسید، جرمی انجام داده‌ایم!؟ پولیس حق ندارد بی‌موجب در مورد نسبت دو نفر با هم، از آن‌ها بپرسد؟»

کمی جلوتر آمد، گفت: «جواب سوالم را بده، من حق دارم از تو بپرسم؟»

در لابه‌لای این گفت‌وگو، کوثر از موتر پیاده شد، ترسیده بود و با سراسیمه‌گی از پولیس پرسید: «چه گپ شده بیادر؟»

پولیس با لحن آزاردهنده­یی به خواهرم گفت: «برو د جایت بشین!»؛ لحنی که کتاب آمد تا محوش کند، اما مگر ما ملتی داریم که زحمت خواندن به خود بدهد؟

یاد جمله‌یی از حسن نراقی، پژوهشگر جامعه‌شناسی اهل ایران افتادم که می‌گفت: «ملتی که کتاب نمی‌خواند باید تمام تاریخ را تجربه کند.»

بلی، باید تمام تاریخ را تجربه کنیم، باید زشت‌ترین رفتار را از کسانی که برای محو این زشتی‌ها آمده‌اند، تجربه کنیم. اصلاً باید در قرن بیست‌ویک، با ذهنیت قرون وسطایی زنده‌گی کنیم. بلی دیگر، کتاب نمی‌خوانیم و خودکرده را نه درد است، نه درمان.

رو کردم به پولیس و گفتم: «شما حق ندارید با خواهر من و از همه مهم‌تر با یک خانم این‌طور حرف بزنید.

این جاروجنجال نیم ساعته در حالی که شماری بسیاری از مردم نظاره‌گر بودند، با این جملۀ پولیس به پایان رسید، «برو دیگه حرکت کو، زیاد گپ نزن!»

و من ناامیدتر از قبل ماندم، در قبال آیندۀ کشوری که امید آن کشور، امیدم را از من می‌گیرد.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام