نگاهی به مجموعۀ شعر «تو کسی نیستی که برگردی»

«تو کسی نیستی که برگردی»، دومین مجموعۀ شعر از فرهاد فرهمند است. این مجموعه شامل غزل، دوبیتی‌‌های پیوسته و شعر آزاد است.

ویژه‌گی‌‌یی که در همۀ گونه‌‌های شعری مشترک است، زبانِ به­‌روز و معاصر است. واضح است که غزل از قالب‌‌های کهن شعر فارسی است و ویژه‌گی کهن بودن، زبان و تصویرهای کلیشه‌یی را نیز در پی دارد و معمولاً کسانی که در روزگار ما غزل می‌سرایند، زبان و تصویرهای کلیشه‌یی این قالب را در غزل‌‌های‌شان تکرار می‌کنند. این تکرار سبب می‌شود تا غزل وارد فضای مدرن نشود و درگیر سنت تاریخی‌اش باشد. مجموعۀ شعر «تو کسی نیستی که برگردی» از نظر ارایۀ زبان و ارایۀ تصاویر، کلیشه‌یی و تکراری نیست.

شاعر در تعدادی از غزل‌‌ها به زبان معاصر و به تصاویر نسبتاً تازه دست یافته است که چنین برخوردی با زبان و با مناسبات تصویری، می‌تواند شاخصه‌یی باشد برای معاصر بودن غزل‌‌ها. تعدادی از غزل‌‌های این مجموعه با رویکرد معاصر ارائه شده اند؛ چه از نظر زبان و چه از نظر مناسبات و درگیری‌‌هایی که انسان معاصر با جهان و با خودش دارد. حتا می‌توان گفت نظر به غزل معاصر افغانستان، بعضی از این غزل‌‌ها جایگاه خاص خود را دارند و می‌توانند پیشرو باشند. غزل‌‌ها حالتی دیالوگی و روایی دارند. حتا امکان چندصدایی را نیز می‌توان در غزل‌‌ها احساس کرد.

پُر از مردن

دست زد عینک خود را دو سه خمیازه کشید

سگرتی بعد میان دو لبش تازه کشید

 

دو کبوتر به هوا مثل دو تابوت سپید-

را، چلیپا زد و یک صورتک تازه کشید

 

با غزل‌‌ها و نقاشی نشد آرام شود

دست از تابلو و جزوه و شیرازه کشید

 

زجرها مردت از آن روز که رفتی تا حال

با تو ام! فکر نمودی به چه اندازه کشید؟

 

زنده‌گی فیلم پُر از مردن وحشتناک است

که به بازیگری‌اش عاشقت آوازه کشید

 

چه کسی بود «فرهمند!» صدایم زد و رفت

بی­خود از خانه مرا تا لب دروازه کشید

روایت، گفت‌وگو با خویشتن، مناسبات تصویری و… از ویژه‌گی‌‌های این غزل است. «دست زد عینک خود را دو سه خمیازه کشید/ سگرتی بعد میان دو لبش تازه کشید» غزل با روایت شروع می‌شود، از زاویۀ دید سوم شخص. در ضمن ادامۀ روایت، مناسبات تصویری تازه نیز ارایه می‌شود «دو کبوتر به هوا مثل دو تابوت سپید-/ را، چلیپا زد و یک صورتک تازه کشید» این مناسبات تصویری خیلی چند پهلو است که فضای ریال شعر را وارد فضاهای خیالی می‌کند و به امر تخیل در شعر امکان می‌دهد. شاعر قصد گفت‌وگو دارد، اما مخاطب خاموش است. بنابراین گفت‌وگو صورت نمی‌گیرد و در حد مخاطب قرار دادن می‌ماند «زجرها مردت از آن روزی که رفتی تا حال/ با تو ام! فکر نمودی که چه اندازه کشید؟» این که گفت‌وگو صورت نمی‌گیرد و فقط در حدِ خطابی می‌ماند، به این معنا است که کسی نیست، زیرا شاعر دچار توهم شده است و سوژه‌گی (خویشتن) خویش، وحدت هویتی‌اش را از دست داده است و هویتش دچار گسست و پاره‌گی شده است. کسی که روایت می‌کند شاعر است و کسی که روایت می‌شود نیز شاعر است «چه کسی بود «فرهمند!» صدایم زد و رفت/ بی­خود از خانه مرا تا لب دروازه کشید». بیت پنجم در این غزل، با صدای نسبتاً مستقل مطرح می‌شود و جهان‌بینی شعر را شکل می‌دهد «زنده‌گی فیلم پُر از مردن وحشتناک است/ که به بازیگری‌اش عاشقت آوازه کشید»؛ این صدا محور اندیشیدنی شعر است که خواننده را به ژرفای مفهوم زنده‌گی و مرگ پرتاب می‌کند و از او می‌پرسد که آیا ما واقعی هستیم یا مجازی؛ اصلاً مرز واقعیت و مجاز کجاست؟!

از این دست غزل‌‌های خوب در این مجموعه شعر فراوان است:

غریبه­‌وار

باران، غروب، عطسۀ تکرار، یک نفر

افتاده باز در پی ات انگار یک نفر

 

بدجوری است از خود و از زنده‌گی ملول

این روزها بدون تو بسیار یک نفر

 

امروز روز جمعه و پایان هفته است

امروز می‌رود به سَرِ دار یک نفر

 

قطعاً به هیأت سگ دیوانه می‌شود

وقتی که از خودش کند انکار یک نفر

 

دیگر به او، چه را؟ به چه؟ ترجیح می‌دهی

وقتی که گول خورده دو صد بار یک نفر

 

بهتش زده­ست منهدم است و…، غریبه­وار

خود را که تکیه داده به دیوار یک نفر

اما در این مجموعه به غزل‌‌هایی نیز بر می‌خوریم که سطح شعریت در برخی از بیت‌‌ها بسیار اُفت می‌کند: «من کم است که دیوانه گردم مثل سگ/ بس که گشته سرنوشتم مثل سگ/ زنده‌گی چون استخوان خشک بود/ لایق سگ کوچه‌یی حتا نبود» این مناسبات نه تداعی هنری دارند و نه تصویری ایجاد می‌کنند، فقط بیانگر احساساتی سطحی هستند. در حالی که بیان احساسات و عواطف شعر نیست.

این اُفت در شعرهای آزاد بیشتر می‌شود؛ تا آن‌جا که نمی‌شود شعرهای آزاد این مجموعه را شعر گفت، بل‌که هنوز در بند منطق زبان غیر هنری اند؛ به این معنا که معرفت غیر شعری‌ نظر به معرفت شعری‌شان به مراتب بیشتر است:

چهار راه…

پیش از آن­که دیوانه­ات صدا بزنند

جلو پوزخندت را بگیر

جلو چشم­هایت را بگیر

وقتی به هیچ چی خیره می‌شوند

تو در اجتماعی نیستی که درکت کنند

اکثر شعرهای آزاد این مجموعه، بی‌هیچ تداعی زبانی، تصویری و معرفتی‌یی شروع می‌شوند و ادامه می‌یابند؛ به معرفت شعری و ساحت شعری نمی‌رسند. خط‌‌های همین نمونه را اگر کنار هم بنویسیم، متوجه می‌شویم کسی احساساتش را نوشته است؛ حتا خود این احساسات، برای بیان نیاز به اصلاح و تلطیف شدن دارند.

البته در شعرهای این مجموعه نمونه‌‌های بسیار درخشان و غافلگیرکننده‌یی نیز به چشم می‌خورد. «چلپاسه­‌‌یی که زُل زد، از سقف بر زمین/ بلعید چند تا مگس خنگ را؛ ببین-/ بازی شروع می‌شود انگار یک نفر/ ترسیده؛ با هراسِ عجیبی شده عجین/…» این قطعات از لحاظ زبان، سوژه‌‌های تصویری و مناسبات انسانی، اهمیت و ارزش فراوانی دارند. اما نمونه‌‌های تُنگ‌مایه نیز در این مجموعه کم نیستند. گاه سطح شعریت در آن‌‌ها چنان اُفت می‌کند که حتا می‌تواند باعث تناقض معرفت زیبایی‌شناسانه میان بند بند شعرها شود. در کل، طوری که در آغاز اشاره شد، آن چه که در همۀ شعرها می‌تواند مشترک باشد «زبان» است؛ زبانی که سنت‌زده و تکراری نیست و با جهان مدرن در حالت مراوده و گفت‌وگو به سر می‌برد.

به اشتراک بگذارید:
به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطلب در آرشیو سلام وطندار ذخیره شده است.

اخبار و گزارش‌های سلام وطن‌دار را از شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

فیسبوک

توییتر

تلگرام