انسان از اصالت خاصی برخوردار نیست؛ پس میان انسانها تفاوت خاصی وجود ندارد. با وجود تمامی تفاوتهای فرهنگی و تاریخی همه انسانیم و باهم برابر.
بنا به همین تفاوتهای فرهنگی است که تصور میکنیم قبیلۀ ما از انسانهایی خاص تشکیل یافته و نسبت به هر جامعه و قبیلۀ دیگر، در اصالت انسانیاش، حق به جانبتر و ممتازتر است. در حالی که چنین نیست. این حق به جانببودن، اصالتداشتن و ممتازبودن، تصورات فرهنگی و اعتقادات قبیلهیی هر قبیله و قوم است که به تاریخ عقلانیت قوم ارتباط نمیگیرد؛ بلکه به ناهوشیاریها و ناخودآگاهیهای قبیلهیی و جمعیشان مربوط است.
ناهشیاریها و ناخودآگاهیها، قبیلهیی و جمعی است که دیگرهراسی (به استثنای قبیلۀ خودش) را در تصور قبیله به اوج میرساند. قبیله در حفظ ارزشهایش با عصبیت خاص عمل میکند؛ دیگری را دشمنی تصور میکند که در پی نابودی ارزشهای ـ کردار نیاکان و پشت پدری ـ قبیلهاش است.
درک قبیله از خویشتن خویش، همان کردارهایی است که نیاکانشان انجام داده اند و قبیله نیز بایستی کردارهای نیاکانشان را مد نظر بگیرد. در غیر آن صورت، مورد بیمهری ارواح نیاکانشان قرار میگیرد و انگار قبیله و ارزشهایش دچار نابودی و فاجعه میشود.
بر این اساس تصور (ارواح نیاکانهراسی یا رجعت ارواح نیاکان به سوی قبیله)، هراسی است که در فرهنگ قبیله به صورت جدی وجود دارد و باید افراد قبیله آن را رعایت کنند. در غیر آن، از ارزش قبیله عدول کرده و سبب ناخشنودی ارواح نیاکان و منبع اعتقادی قبیله میشوند. این ناخشنودی، گویا دامن تمام قبیله را میگیرد و قبیله دچار بدبختی میشود. زیرا در تصور قبیلهیی، هر عضو قبیله که خطا کند، تقصیر این خطایش تنها به همان فرد نه بلکه به کل اعضای قبیله سرایت میکند. قبیله یک کلیت است و فرد و کردار فردی در قبیله، رسمیت ندارد و همه به عنوان یک عضو در نظر گرفته میشوند. اگر قبیله را یک بدن تصور کنیم، سرِ این بدن، کلان یا مشر قبیله است و دیگران حیثیت عضوهای بدن را در قبیله دارند. بنابراین، هرگونه بیاحترامی به کلان قبیله، به حیثیت کل قبیله لطمه وارد میکند. اصولاً قبیله همان کلان یا مشر است و کلان و مشر همان قبیله است. هیچ عضو قبیله، روح و ذوق خودش را از مشر و کلان قبیله نمیتواند جدا تصور کند.
فرهنگ قبیله در حفظ و نگهداری ارزشهایش از هر عضوش عصبیت میخواهد. اعضا باید با عصبیت خاص (اعتبار پشت پدری) از حیثیت و اعتبار قبیله دفاع کنند. رفتار طبق اصول قبیله و عصبیت قبیلهیی بیانگر غیرت هر عضو قبیله است و غیرت که همان عصبیت است از ارزشهای اساسی قبیله به شمار میرود. وفاداری هر عضو قبیله به ارزش و فرهنگ قبیله، بنا به عصبیت و غیرت همان عضو نسبت به شجرۀ پشت پدری در قبیله، سنجیده و تشخیص میشود.
طوری که فرد از هویتی مستقل در قبیله برخوردار نیست. کردارها هم مستقل نیست و مسؤولیت نیز فردی نیست. هنگامی که یک عضو قبیله با عضو قبیلۀ دیگر نزاع میکند، این نزاع میتواند همۀ اعضای هر دو قبیله را وارد جنگ کند که در نتیجۀ این جنگ، کشتارهای توأم با انواع شکنجهدادن افراد قبایل اتفاق میافتد. کشتارها و انواع شکنجه، نشاندهنده عصبیت و شجاعت اعضای قبیله دانسته میشود.
در صورتی که بخواهیم به ارزشهای فرهنگی اقوام افغانستان توجه کنیم، گرایشهای قبیلهیی در ارزشهای فرهنگی و اجتماعی مردم افغانستان به گونۀ جدی وجود دارد. مردم افغانستان در نگاه نخست به اقوامی مانند تاجیک، پشتون، هزاره، ازبیک و… تقسیم میشوند که هر قوم عصبیتهای قومی خودشان را نسبت به قوم دیگر دارد. در درون هر قوم، دستهبندی قبیلهیی وجود دارد و هر قبیله نسبت به قبیلۀ دیگر در درون قوم خودش از عصبیت برخوردار است و قبیلۀ خود را دارای اصالتِ خاص میداند و قبایل دیگر را نسبتاً بیاصالتتر میشمارد.
نزاعهای قومی و نزاعهای قبیلهیی درونقومی معمولاً در میان اقوام و قبایل رخ میدهد؛ این نزاعها در میان قبیلههایی که خیلی وابسته به ارزشهای قبیلهیی هستند، به اصول قبیلهیی تبدیل میشوند و ادامه مییابند. طبق اصول قبیله، مهم نیست که انتقام از شخص قاتل گرفته شود؛ قتل هر فرد طایفه قضیۀ خونخواهی را یکسره میکند.
اگر بخواهیم گرایشهای قبیلهیی را در میان اقوام افغانستان بررسی کنیم، بیشترین گرایش قبیلهیی و ارزشهای قبیلهیی در میان قوم و قبیلههای پشتون وجود دارد. در میان اقوام و قبایل دیگر افغانستان نیز گرایشهای قومی وجود دارد، اما گرایش قبیلهیی در میان قبایل قوم پشهیی که در سنجن، بولهغین و… ولایت کاپیسا و لغمان زندگی میکنند به مراتب شدیدتر و جدیتر است و قبایل این قوم معمولاً با یکدیگر درگیر انواع نزاعها و خشونتهای قبیلهیی هستند.
داشتن و نداشتن گرایشها و عصبیتهای قبیلهیی، بیشتر ارتباط میگیرد به ساختارهای زندگی اجتماعی اقوام و قبایل؛ شرایط ساختاری زندگی اجتماعی، عصبیتهای قبیلهیی و قومی را به وجود میآورد و این عصبیتهای قبیلهیی در میان قبایل، اعتبار استراتیژی بقا را دارد. زیرا قبیلهها معمولاً در نزاع به سر میبرند و هر لحظه امکان دارد مورد تهاجم یکدیگر قرار گیرند. این وضعیت تهاجمی و شرایط ناامن زندگی قبیلهیی باعث میشود تا عصبیتهای قبیلهیی برای استراتیژی بقا جان بگیرد. اگر بخواهیم داورییی دربارۀ عصبیتهای قبیلهیی داشته باشیم، طبعاً این داوری بنا به شرایط ساختار اجتماعی، نسبی خواهد بود.
چند صد سال پیش، ابن خلدون در «مقدمهیی بر تمدن» عصیبتهای قومی و قبیلهیی را دارای ارزش و اصالت برای هر قوم و قبیله دانسته بود. اما امروزه، عصبیتهای قبیلهیی و قومی بنا به مناسبات زندهگی اجتماعی، دیگر ارزش و اصالت دانسته نمیشود، بلکه نشانهیی از عقبماندگی در تعاملات و مناسبات زندهگی مدرن تلقی میشود.
وجود عصبیت و گرایش قبیلهیی در یک فرد برمیگردد به شرایط و دنیایی که فرد در آن زندهگی کرده یا زندهگی میکند. این که ما چه آگاهی از خود، از مناسبات خویش با دیگری و جهان داریم، ارتباط میگیرد به دنیای ارزشی و ساختار اجتماعییی که در آن زیست و زندهگی کرده ایم. نوع ساختار اجتماعی و شرایط ارزشی زندهگی ما بر چهگونهگی دانایی ما تاثیرگذار است؛ زیرا آگاهی، دانایی، هوشیاری و ناهوشیاریهای ما نتیجۀ دنیایی (ساختارهای ارزشی اجتماعی زندهگی) است که در آن به سر برده ایم. این دنیایِ زندهگی ما است که ما را نسبت به خود ما، نسبت به اعتبار و احترام دیگری، نسبت به جهان و مناسبات ما با فهم مرگ و زندهگی دانا میکند یا نادان میگذارد.
بنابراین، فرد نسبت به دانایی و نادانیاش چندان مقصر نیست. تقصیر از ساختارهای اجتماعی زندهگی است که فرد در آن زیسته و به سر برده است. ساختار قومی و قبیلهیی زندهگی مردم افغانستان نتیجۀ حکومتهای ناکارامد و شیوۀ حکومتداری در افغانستان است. این حکومتها نخواسته اند تا اقوام و قبایل افغانستان وارد ساختارهای اجتماعی مدرن زندهگی شوند. این که چرا حکومتها نخواسته یا نتوانسته اند ساختار قومی و قبیلهیی مردم افغانستان را تغییر دهند، بررسی جداگانهیی را میطلبد.
اگر نگاهی گذرا به بحث انسانیت به مفهوم عام و متکثر و انساندوستی در فرهنگ قبیله داشته باشیم، به این نتیجه میرسیم که بحث انسانیت به مفهوم عام و متکثر در فرهنگ قبیله، قابل درک و شناخت نیست. فرهنگ قبیله، انسان را به مفهوم عام و متکثر آن در نظر نمیگیرد. این فرهنگ نمیتواند بپذیرد که همۀ قبایل، از اعتبار و اصالت انسانی برابر برخوردارند؛ یا این که همۀ قبایل، با تفاوت و کثرت فرهنگییی که دارند در جای خود قابل احترام اند. اما فرهنگ هر قبیله، فقط اعضای خودش را انسانهایی خاص و بااصالت میداند و قبایل دیگر را دیو، اهریمن، پیرو شیطان و موجوداتی شریر میداند که برای دشمنی با قبیلهاش ـ که نشانی از ارادۀ خیر در جهان است ـ از طرف شر آفریده شده و به نمایندهگی از نیروی شر، میخواهد نیروی خیر را نابود کند.
تا جایی که من تجربۀ زندهگی در قبیله را دارم، دریافتم این است که قبیله، فقط اعضای خودش را انسان میداند و دیگران را انسان نمیخواند. بارها از کلانهای قبیلهام میشنیدم که فلان قوم آدم نیست و زبان ندارد و… بنابراین، مفهوم انساندوستی در قبیله جایی برای بروز ندارد. یک قبیلهگرا به مراتب اجناس و حیواناتش را به انسانهای خارج از قبیلهاش ترجیح میدهد.
حقیقت نیز این است که تا پیش از رنسانس و فلسفههای سیاسی معاصر، انسان به مفهوم مدرن و معاصر آن قابل درک نبود و انسان به مفهوم عام، به عنوان اعتبار بشری قابل شناخت نبود و انسان به مفهوم متکثر، اعتبار معرفتی و حقوقی نداشت. قبیلهها و اقوامی در طول تاریخ وجود داشته اند که هر کدامشان نام و نشانی برای خود به هم زده بودند و تصور و درک و معرفت اساطیری خاصی از اصالت خویش داشتند. هر قبیله خودش را دستنشانده و نمایندۀ نیروی خیر در دنیا میدانست و قبیلههای دیگر را با دریافت و دستهبندییی که داشت، به نیروهای شر در جهان نزدیک میدانست. حتا در دورانی که ما آن را دورۀ مدنیت میدانیم، چنین دستهبندیهایی وجود داشت: یونانیها و رومیها همۀ غریبهها را بربر میخواندند و تنها خودشان را دارای اصالت انسانی میدانستند. ایرانیها غیرایرانیها را انیرانی میگفتند و انیرانی یعنی ضد ایرانی و نیروی شر؛ بنابراین هر ایرانی آفریدۀ آهورامزدا (نیروی نیکی) و هر غیرایرانی آفریدۀ اهریمن (نیروی بدی) دانسته میشد. عربها در دورۀ اسلامی به غیرعرب عجم میگفتند، عجم یعنی موجوداتی که گُنگ و بیزبان اند.

تحول معرفت بشری در اندیشه، به خصوص در عرصۀ فلسفه و علم، این دستهبندیهای قبیلهیی و اساطیری را از انسان و جهان مورد نقد قرار داد و مفهوم مدرنی از انسان و بشر ارایه کرد که نتیجۀ آن اعلامیۀ جهانی حقوق بشر بود. این اعلامیه یک سند مهم از درک و شناخت حقوقی، معرفتی و سیاسی از هر فردی جدای از قوم، قبیله، مذهب، زبان و جنساش میباشد. پس از تدوین چنین سندی بود که فهم عام و متکثر از انسان در نظر گرفته شد. متکثر به این معنا که افراد با تفاوت در چهره، زبان، جنس، قوم، قبیله، مذهب و… بشر و انسان اند.
متأسفانه ما مردم افغانستان هنوز از نظر معرفتی در مرحلۀ پیشارنسانسی و با عصبیت قومی و قبیلهیی خود به سر میبریم و برخورد ما با دیگری برخوردیست با ارزشها و عصبیتهای قبیلهیی ما. هر قوم و قبیله، تصورش این است که اصیلترین انسان، اعضای قبیلۀ خودش میباشند و از نظر درک حقیقت نیز بهترین شناخت را از خدا، اعضای قبیله خودش دارند و قبیلهاش تنها نمایندۀ خدا بر روی زمین است. این تصور اساطیری و پیشارنسانسی، ما را در مرحلۀ دشمنی با دیگری نگه داشته است و نمیتوانیم راحت وارد تعاملها و مناسبات اجتماعی و بشری مدرن شویم.
بنابراین احساس گناه و تقصیر ما را محصور میکند. موجود سرخوردهیی میشویم که جهان و مناسبات بشری را منبع خیر و لذت نه بلکه منبع شر و پلیدی میدانیم و در این هراس به سر میبریم که هر لحظه ممکن است در مناسبات خویش با دیگران گرفتار امر شر شویم، چون جهان و مناسباتش بنا به عصبیت قبیلهیی ما، تعلق به امر دیگری، یعنی به امر شرورانه میگیرد.





