.jpg)
حرفهایی را که در گفتار روزمره نمیتوان گنجاند در شعر اقبال گفتن مییابند. شعر جنبۀ عینی خواستها و تمنیات شاعر به مخاطبش است که میتواند غایب باشد. یعنی گفتار مربوط به زمانی است که گوینده و مخاطب هر دو حضور دارند. اما شعر احتمالاً در حضور این دو به سرایش گرفته نمیشود و از این روزنه ما به شعر به عنوان کلامی کمالیافته و چیزی فراتر از گفتار نگاه میکنیم.
شعر در خوانش دومی مخاطب بعدی، آفرینندۀ غیر از سرایشگر خود را فرا میخواند. در این مرحله است که دیگر کمال کلمات در صدد مفهومگذاری و هویتدهی برای خودش (متن) دستوپا و تقلا میکند. به همین دلیل گاهی موضوع برتری گفتار بر نوشتار در غرب، سر زبانها بوده است. ساختگرایان با اتکا بر نظریۀ «فردینان دوسوسور» استدلال میکردند که گفتار به جهت برخورداری از ویژهگی حضور و امکان گفتوگوی رودررو و بیواسطه نسبت به نوشتار برتری دارد. آنان بحث «کلام محور» را راه انداختند که گفتار میتواند روح گوینده را مجسم کند، در حالی که نوشتار از این ویژهگی برخودار نیست. روی هم رفته منظور ما از راهاندازی این بحث، توجه به ارزش روایت و خبر در کارهای سهراب سیرت است که از بستر گفتار برخاسته و خبر در شعر به عنوان یک فاکت امروزی با تمام قوت و قدرت تاریخ مصرف دارد که حضور و ظهور آن شعر را خواندنی، اما آسیبپذیر میکند و در کارهای آقای سیرت با وجود توجه به تنوع اندک در حوزۀ قافیه و وزن و کم مهری او نسبت به تصویرآفرینی و خیال و تداوم بر صمیمیت و احساس و عاطفه مألوف کلاسیک در آثار، این یکی شعرش را برای مخاطب امروزی خواندنی کرده است.
از دورهای دور من نزدیکتر که آمدی
مثل نسیمی پخش شد هر سو خبر که آمدی
میخواستی بر فرش سرخی پای بگذاری ولی
آلوده شد کفش تو از خون جگر که آمدی
ای زاغ خوشخوانم منم من آن مترسک عاشقت
بنشین کمی برشانهام حالا نپر که آمدی
چشمم پرید و کندمش بر آینه چسپاندمش
میدیدم آن شب خویش را با چشم تر که آمدی
در باز شد توفان رسید و بعد هم باران و برف
چندین زمستان میگذشت از پیش تر که آمدی
از آشنایی با شما خوشحالم آقای اجل
من زنده بودم سالها بعد از سفر که آمدی
شب لشکری از سایهها از پنجره بیرون شدند
من در اتاقم مرده بودم پشت در که آمدی
هر روز میآیی نیا هر لحظه میآیی برو
با خود خودت را هم بیار این بار اگر که آمدی
شعر بالا که «آمدی» در جایگاه ردیف جا خوش کرده است. شعریست دارای ظرفیت رسانهیی و خبر با فورم خبری که از اتفاق آمدن اطلاع میدهد. واضح است «آمدی» را هم میشود فعل ماضی در نظر گرفت و هم با «ی» شناسه مخاطبِ شاعر عنوانش کرد؛ در هر دو حالت وقتی روایت به اینجا که کمرگاه حادثه نیز است میرسد ادعای ما به ماضیبودن و خبریبودن، قطعی میشود.
میدیدم آن شب خویش را با چشم تر که آمدی
درکنار آن حرکت متناسب سرایشگر با شخصیت شعر (مخاطب) تا بیتهای پایانی نشاندهندۀ اشراف سرایشگر و بیان هنرمندانۀ او در این کار است که شعر را یکدست و منسجم نشان میدهد. البته حشو و زوایدی هم در کارهای موزون بدیهی مینماید، به طور مثال حضور «زاغ خوشخوان» یا «شب لشکری از سایهها از پنجره بیرون شدند» که میتوانست بهتر ازاین در کنار «آقای اجل» جا خوش کند.
.jpg)
به هر روی، با گذشتن از دلالتهای اولیۀ متن میشود این دو مورد را نیز با تعبیرهای خاصی توجیه کرد. سهراب سیرت از شاعران اصل نسل ماست. او برای مخاطبِ شعرش همواره جایگاه برتری در نظر داشته است. من این حرف را با توجه به دو مجموعۀ دیگر او «خارهای حسود و دوری پرنده نیست که برگردد» که خوشتر درخشیده اند اینجا مطرح میکنم و نیز با این مثال از گزیدۀ «بوسیدن زنبور عسل» بر ادعای خود تأکید میورزم که:
تفنگدار ولی قد بلند و مو خرما
………………………………..
دوباره از قد و اندام کَس نمیگویم
میان مصرع هشتم هزار باریکی است
که این کار واضحاً به خواننده موقعیت میدهد. یعنی خالی گذاشتن یک مصراع به نحوی اجازۀ مشارکتدادن برای خواننده است و این مُبَین آن است که او میخواهد خوانندهاش پویا و شارح باشد نه منفعل و گیرندۀ محض!
حالا شعری دیگر از او در همین حالوهوا
به خوابم آمدی ولی به رنگ و روی دیگری
تبسمی به لب لبی به گفتوگوی دیگری
شناختی مرا منم همان شرور و شوخ و شنگ
نگاه میکنی ولی به خلقوخوی دیگری
نگاه میکنی به من به در به سنگ به درخت
به دست حلقه کردهای به حلقه شوی دیگری
مرا کنار میزنی شبیه سطل آشغال
دوباره جیغ میکشم ولی گلوی دیگری
تو را صدا زدهست و میپری به شاخههای دور
به سمت باغهای سبز و سرخ سوی دیگری
دوباره صبح میشود اتاق کاغذ سفید
دوباره مینویسم از سیاه موی دیگری
مچاله میشود ورق نمیشود نمیشود
که فکر هم کنم به I LOVE YOU ی دیگری
دوباره خواب میروم به آرزوی دیدنت
به خواب میروی ولی به آرزوی دیگری
روایتی از یک خواب و اتفاقاتی که در این خواب و بیداری پشت سر هم رخ میدهند؛ نمیتوانیم هیچ اتفاقی را نازیبا بخوانیم چون تفاوت سلیقهها را در نظر داریم، اما واقعاً ظرفیت این گونه کارها وقتی بیشتر است که صدای شخصیت شعر با صدای راوی هماهنگ باشد. تصاویر پراکنده نشوند و هر اتفاق دقیق، با جاذبه و چندان هنرورانه بیان شود که انگار جز شاعر، هیچکس دیگری از آن اطلاع قبلی نداشته است، چون خبر با این امتیاز بهتر شنیدنی است، مانند بیت اول و این بیت:
مرا کنار میزنی شبیه سطل آشغال
دوباره جیغ میکشم ولی گلوی دیگری
که هم تصویر قشنگی دارد و هم «جیغ با گلوی دیگری» کارستان کرده است. به دو دلیل نخست اینکه راوی «مرد» به جای فریاد از جیغ برای نشاندادن اوج نارضایتی استفادۀ خوبی کرده است که «زنانهگی» رسایی دارد. دوم، جیغ از گلوی دیگر برای خوانندۀ تیزهوش نشان میدهد که این خبر موثق و شگفتانگیز است. الزاماً چنین باید باشد شعر خبری، چون از بستر نثر برمیخیزد چنان بایست صداقت داشته باشد که خود شاعر نیز باور کند، اطلاعاتی را که میسراید اتفاق افتاده است. در شعر بعدی این صداقت در وزن روی داده است:
شبی از راه میرسد چه شبی، شب بارندهگی دورودراز
مثل اسپی به سمت درۀ دور میدود فکر من به سمت تو باز
تو که ماهی و من که «تاریکی» تو به من دور دور نزدیکی
در رسیده به آسمان تو آه شدهام بال بالِ بیپرواز
آه ای سرنوشت زخمیِ من خاطرات مرا بگیر از من
خستهام از تسلسل کابوس با چنین چارچوب و چشمانداز
تو که آغاز این زمستانی من که پایان گنگ پاییزام
به تو برمیخورد سرانجامم با تو بودم چنانکه از آغاز
دست در دست با تو در هر شهر شهر در شهر با تو در هر دست
آنچنان پای بند تو شدهام که نمیترسم از نشیب و فراز
تو شبیه خودت فقط خودتی بودهای از ازل زن زیبا
کردهای ساز با ستاره و ماه خواندهای با فرشتهگان آواز
دستهای عزیز و نازت را تو بینداز دور گردن من
تا همیشه شوند خاک به سر آشنایان زشتِ سنگانداز
از زمستان اگر که رانده شوم زاغ اگر باشم و«پرنده» شوم
معبد باز چشمهای تو گرم باغ آغوش تو پرندهنواز
.jpg)
شاعر از رسیدن شبی که وصفالحالش بارندهگی است به خواننده خبر میدهد و این شب در عین بارندهگی و توفندهگی، دور و دراز هم است، چنانکه وزن شعر وزن طویل است. اتفاق هنرمندانه و به سادهگی افتاده است. چون گفتیم خبر نثر است و از ویژهگیهای نثر اطناب و تفصیل است که میشود، بسامد شب را در بیت اول عمدی خواند و جهت تأکید و اطناب دیگر، حضور و کثرت افعال که منطق نثر را حمل میکند، حالی کرده است که خواننده/شنونده احساس میکند انگار اطلاعاتی در اوج عطوفت به سمعاش میرسد. تضادهایی که به یقین عمدی آورده شده است، دور را نزدیک میکند و بانشیب و فراز از حجم و آغاز و پایان این شبِ بارانیِ دور و دراز خبر میدهد.
تو که ماهی و من که «تاریکی» تو به من دور دور نزدیکی
در رسیده به آسمان تو آه شدهام بال بالِ بیپرواز
دور و نزدیک
تو که آغاز این زمستانی من که پایان گنگ پاییزام
به تو برمیخورد سرانجامم با تو بودم چنانکه از آغاز
آغاز و پایان، سرانجام و آغاز
دست در دست با تو در هر شهر شهر در شهر با تو در هر دست
آنچنان پای بند تو شدهام که نمیترسم از نشیب و فراز
دست و پای، نشیب و فراز
آگاهی نیاز همهگانی است، متنی که چاشنییی از اطلاعات نداشته باشد کمتر مورد توجه قرار خواهد گرفت و چه سعادتی که برای خوانندۀ عاشق، این اخبار از حاشیههای احساس، دلتنگی، عشق و مهرورزی باشد. در فرهنگ ما که باران نماد گریستن است و شب چادر تار و تیرۀ دلدقیها، این امکانات دستدردست و موازی با هم شعر را یکدست و منجسم ارایه داده اند.
شعرهای کلمات، لکاته، ماجرای تلخ، برخط آهنها، پیرهنهای پارسال، یک خواهش بسیار کوچک ، خفاش و چند غزل دیگر دچار این فضا و این امکان اند که پیراهنهای پارسال از موفقترین آنها به شمار میرود.
نکتۀ جالبی که در این مجموعه توجه مرا به خود جلب کرد بسامد واژۀ «شب» در اشعار این گزیده بود که بسیار نامتوازن به کار رفته به حدی که کمتر شعری را میتوان یافت که یک یا چند بار شب در آن استفاده نشده باشد. به اضافۀ نمونههایی که در بالا ارایه کردم:
رفیقم روزها کار است و شب سگهای ولگرد است
لکاته، صفحۀ 9
……………………………
هواست برفی و من مست و شب شبیست دراز
شاعرانهگی، صفحۀ 15
……………………………
چشم واکردی و پرنده شدند ابرهای سفید و سرگردان
چشم بستی و ناگهان شب شد قطع شد برقهای نصف جهان
دل خفاش اگر گرفته شود، صفحۀ 17
……………………………
شب که با تنهاییام دست و گریبان میشوم
بستری از خاطرات، صفحۀ 23
……………………………
روز و شب اند با هم درگیر ادامه دارد
خواب بد خدا، صفحۀ 25
……………………………
شبهای مست من شدی خوابیدمات آرام
ماجرای تلخ، صفحۀ 39
……………………………
بعد از همان شب آن شب شوریده یادم نیست…
خفاش بودم روز شب حیران و آویزان
خفاش، صفحۀ 71
……………………………
ماندم غروب غرق شد و شب فرا رسید
عقرب، صفحۀ 75
……………………………
سر شب تا سحر دعا کرده است
بین شبهای تلخ و دورودراز
مادر، صفحۀ 79
……………………………
دوباره نیمه شب است و چراغها خاموش
دوباره کوچه به کوچه پی شرابفروش
تمام شب خفقان اضطراب و بیداری
گم است هستی من بین خواب و بیداری
دلتسلایی، صفح، 82
……………………………
چندین شب است ساعت دهلیز 11:00 است
2012 ، صفحۀ 85
……………………………
کلماتی چون «غروب، خواب و بستر» هم که اتمسفیر همسان با شب دارند در این مجموعه به وفور حضور بههم رسانیده اند. البته نمادسازی و بسامدپردازی وقتی دست میدهد که ما در کنار این کمیت به کیفیت هم توجه داشته باشیم، چون زود اتفاق میافتد با این گونه تکرارها که میتوان بازی زبانی عنوانش کرد یا هر چیز دیگر به سطحینگری متهم شویم؛ آسیب و زخمی که متأسفانه شعر کلاسیک ما دچار آن است و من این رویکرد را در کارهای سهراب سیرت تازه مییابم و به این باور میرسم که با توجه به دو مجموعۀ دیگرش برخورد او با شعر درگزیدۀ حاضر(بوسیدن زنبور عسل) سادهگیرانهتر بوده که امید میبرم چنین نباشد.





